Friday, February 8, 2013

Bio 7i+0

پ.ن. این پست یک پست زیر خاکی است. خاک خورده است مدت ها

با آرش حرف می زدم، دیشب. تلفنی. حرفمون تموم نشد گفتم فردا بیا یه چایی باهم بخوریم یه کم بگپیم. امروز صبح از خواب پا  شده پا نشده دیدم اومده، تو خودش بود. وقتی میره تو خودش صداش یه جوری میشه انگار که از حنجره ش در نمیاد از اون وسطای مغزش صدا ها از تو همه سلولای مغزیش رد می شن و از پوست سرش می پرن تو مولکولای هوا و وقتی می رسن به گوش تو دیگه صدای همیشگی آرش نیستن. یه صدایی که انرژی شو بین همه چیزایی که تو راه بوده تقسیم کرده و فقط یه زمزمه ای بهت می رسه.
هیچی همین جوری نشست و نگاهم کرد و دیگه طاقت نیاورد. بغضش ترکید. گاهی اوقات آدم ها حرف نمی زنن، گریه می کنن، اصلا هم عجیب نیست. مرد که گریه نمی کنه حرف مفته. گریه کن گریه قشنگه، گریه سهم دل تنگه شاید حرف قشنگ تریه. حرفی نبود برای گفتن برای شنیدن. گاهی اوقات آدم ها نباید گوش بدن باید فقط حس کنن. فقط باید باشن که یکی بتونه گریه کنه، نه تنها، بلکه کنار تو، بلکه شاید روی شونه هات، شاید تو بغلت. تنها گریه کردن مال وقتاییه که حرف ها از وسط مغزت و از لای همه سلولا رد نمیشه. مال اون وقتاست که راحت از بین لب هات عبور می کنه و رسا ست. آرش این جور موقع ها فقط میاد پیش من و کمی وقت می گذرونه. می گه بابا، چرا آدم ها اصن باید برن تو خودشون. چرا بعضی ها بیشتر میرن تو خودشون و کمتر می بینیشون. چرا اصن آدم باید دلش بگیره که این جوری شه. چرا اصن آدم باید آدم باشه. من دلم می سوزه واسه آدما. من دلم واسه خودم می سوزه. من دلم گرفته بابا نمی دونم چی کارش کنم. کلافه شدم. پر شدم. خالی نمی شم... و همین طور می گفت و می گفت با صدای بی نا و من فقط بودم. گاهی آدم ها فقط باید باشن همین. خودش هم می دونه من هم می دونم حرف زدن تو این جور موقع ها بی خوده. فایده ای نداره. حرفه فقط. مثل فکر، فکره فقط. بی حاصل. باید بذاری بره، رد شه. دل تنگی آدم ها رو بزرگ می کنه. این هم پدر خدا بیامرزمون می گفت. نمی دونم واسه دل خوشی ما می گفت، مثل همه اینایی که می گن هر چی میشه حکمته، یا واقعا آدم ها بزرگ می شن با دل تنگی. نمی دونم والا. دو ساعت کنارم نشست و گریه کرد و حرف بی جون زد و نگاهم کرد و آروم خوابش برد... این بچه از اون بچه هاست که شاید یه روزی من بودم. از بچه هایی که همش سخت گرفتن و سخت شدن. یک دوست بودایی داشتم که می گفت ما راحتیم. یاد گرفتیم. نهادینه شده تو وجودمون که اجازه بدیم جریان داشته باشه. بیاد و بره. دروغ نمی گیم و دزدی نمی کنیم. دیگه با بقیه چیزا کاری نداریم. کلا همه چی جریان طبیعیشو داره و همه چی با همه چی سینک شده ست، و چه جالب بود بودا. آرامشی که نصیب هر کسی نشد و نمی شه. آدم ها بیشتر از هر چیزی به چی نیاز دارن؟ محبت؟ عشق؟ درک؟ وفا؟ صداقت؟ صمیمیت؟ مهر؟ زیبایی؟ به چی؟ بابا تو چی فکر میکنی؟ می گی محبت؟ بابا، ببخشید امروز خیلی وقتتو گرفتم ولی بهت نیاز داشتم.. و همین طور من لای حرف های آرش غوطه می خوردم و بهش خیره بودم که آروم خوابش برده بود بعد از یه عالمه حرف نگفته.

Monday, February 4, 2013

Bio 46

همین جا مثلا نشستی. فکر کن وسط یه دایره ای دقیقا مرکز دایره ای که از تو یه عالمه شعاع خارج میشه به سمت محیط دایره. دقیقا همون لحظه یه آهنگ به گوشت می خوره و پرتت می کنه روی یکی از شعاع های دایره و می بردت تا محیط. محیطی که محیطه و تو همیشه داخلشی و خیلی موقع ها هم تقریبا نمی دونی که سوار کدوم شعاع خواهی شد. هر کدوم از این خطوط می بردت به محیط، محیطی که فردا روز باز مرکز یه دایره ی کوچک تر یا بزرگ تر می شه برای تو و من. هر لحظه سوار یک خط، یک شعاع و محیطی که رو به گسترش بوده و هست. فکر کن دور یه دایره ای، دقیقا روی محیط دایره ای که از تو فقط یک شعاع داخل می شه به سمت مرکز دایره. دوست داری جای دیگه ای باشی یا همین جا که هستی بهترین جای دایره ست؟
امیدوارم که امیدوار باشم.

Saturday, February 2, 2013

Devoted

Devotion and Dedication are nothing like simple words such as understanding, even though understanding is nothing like every one is able to comprehend. There are some words for some actions that I am so blessed to know they exist. Devotion is in fact one of those words that gets deep into the heart specially if the heart is cracked a few times in time. It permeates and carves into you, not in a bad way but in a way that depicts they are true words of depth. They burst with a fusion of values. Putting them in words is however just a failing endeavor but at least gives you the idea of them being real... so there is a word for it: DEVOTION

Friday, February 1, 2013

Flickering Windows

دوست دارم یک داستان که قدیما واسه افسون تعریف می کردم و اینجا بنویسم. قبل از اینکه با مسعود آشنا بشه و بعد ها که باهم ازدواج کنن معمولا شب هایی که امتحان داشت می اومد می گفت بابا اون داستانه رو یه بار دیگه تعریف می کنی برام. من هم تعریف می کردم واسش:  یک اتاقی هست به نام اتاق ممنوعه. فقط یک نفر می تونست بره تو این اتاق. اونم خودم بودم. اتاق ممنوعه در نداشت ولی. هیچکی هم نمی تونست ببیندش. اما وقتی می رفتم توش دیگه اتاق نبود. فقط پنجره بود. پنجره های این اتاق با نگاه باز میشد به یه دنیای دیگه. به هر کدومشون که نگاه می کردی باز می شد و انگار یه دنیای کاملا متفاوتی بود من بودم. به اولی که نگاه می کردم خودم بودم که تو یه خونه جنگلی زندگی می کردم. تنهای تنها، بعد جالبیش این بود که به جای مرغ و اردک همه حیوون های اهلی خونه ی من حیوونای جنگل بودن مثلا صبح ها باید به توکا ها غذا می دادم و تخم مرغ های بهشتی رو جمع می کردم. جای گاو و بره هم گوزن و غزال داشتم و تا چشمم به گربه های وحشی می افتاد که بالای درخت سکویا کنار خونه ام داشتن به غزال ها نگاه می کردن می ترسیدم و چشمم می افتاد به پنجره کناریش که همچین کت و شلوار و با کلاس و اینا صبح از در خونه که در میومدم یه مرسدس خیلی قشنگ از این جدید خفنا توی پارکینگ منتظرم بود، بعد اینجوری یه جوری از نمای پشت بالای ماشین می دیدم که سوار میشم و راه می افتم و از این خیابون و از اون خیابون می رفتم تا می رسیدم به یه ساختمون بلند با یه معماری خیلی هنری به پنجره های آینه نمای مشکی رنگ که یکی می اومد فکر میکنم نگیبان یا پارک بان اونجا بود  و سویچ رو می گرفت که ببره ماشین و پارک کنه! کلی برام جالب بود که اونجا مثلا محل کارم بود. لبخند به لبم بود ولی انگار شاد نبودم، انگار خوشحال نبودم. تو پنجره قبلیه بیشتر خوشحال بودم انگار، اینجا اما انگار یه چیزی گم شده بود. دوست نداشتم ببینم که تو چشم هام یه غمی هست و می رفتم سراغ پنجره بعدی که اصلا توش نبودم. پدر و مادرم بودن که پیر شده بودن و تنها بودن، خواهرام رفته بودن خونه ی بخت و من نمی دیدمشون. بالای دیوار خونه ی پدریمون یه عکس از دوره پیش دانشگاهیم وصل بود، مادرم چشاش دیگه سو نداشت. من مرده بودم. تو یه تصادف، تصادفی که خیلی وحشتناک بود، یادم اومد اون تصادف و طاقتم طاق شد و پنجره های جدید روی سقف اتاق باز شدن. حتی پنجره های قبلی هم جاشون و به پنجره های جدید داده بودن. باز هم پنجره بود. نگاهم افتاد به یکی از اون ها که کنج اتاق بود و بودم توش. زندگی دیگه ای داشتم. تنها هم نبودم اونجا، انگار که بعد از ازدواج با همسرم رفته بودیم یه جای دوری مثل اندونزی شاید، نمی دونم کجا بود ولی کنار ساحل بود و از این درخت های نخل و اینا داشت، ما غروب ها همیشه می نشستیم لب ساحل و به غروب نگاه می کردیم. خوشحال تر از بقیه ی خود ها بودم اینجا. دنبال یه پنجره می گشتم که بچه ها هم باشن. که دوستام هم باشن. که خانواده ی خودم و داشته باشم و بابا بزرگ و مامان بزرگت هم باشن و بین اون همه پنجره خیلی سخت بود پیدا کردنش ولی انقدر خودم و این ور و اون ور دیدم و گذشتم و بالاخره پیداش کردم. یه پنجره ی کوچیک که وقتی بهش نگاه می کردی بزرگتر می شد و همین طور بزرگ تر می شد تا همه ی دیوار اتاق رو می گرفت و دوست داشتی همین طور بشینی جلوش و به خودت و شادی ها نگاه کنی. یه خانواده ی قشنگ داشتم. مادرم خوشحال بود. پدرم حتی روی ننو پیپ می کشید. بچه ها هم بودن. بازی می کردن تو حیاط. من و یک زن هم بودیم. نمی شناختمش ولی خوب اونجا همسرم بود مثل اینکه. به هر حال این هم یه پنجره بود که من بودم توش. اینجا خیلی خوشحال بودم. می دونی وقتی به چشم هام نگاه می کردم تو هر کدوم از این پنجره ها زودی می فهمیدم که خوشحالم یا نه. وقتی این پنجره رو پیدا کردم دیگه از جام جوم نخوردم و نشستم و تماشا کردم و تماشا کردم و تماشا تا آروم خوابم برد و فردا که بیدار شدم مثل همیشه روی تختم دراز رو به مشرق مثل جنین دست هام لای پاهام که گرم ترم می کرد.
اینجا بود که افسون پا می شد و تشکر می کرد و می گفت دوست دارم این داستان و تو همه شب های امتحان های سخت بشنوم

Thursday, January 24, 2013

Skewed normalization

Normalizing is what we do every day, isn't it? There are gorges and  crests in our daily life but we can't stay in any of them for long. It's just not very simple to stay there, so what you do is take a shower. Take a walk. talk to a friend and so forth. That's called normalizing. You would naturally prefer to stay around the median mood of your whole life so that's why you normalize things. You can's eat much, when you eat much then you won't eat for long to normalize. When you sleep much then you say I won't sleep tonight to normalize. I mean most of them it's so alike. Anyway, whatever you do much or less, you tend to compensate for it and bring it up or down toward the median, where you spend most of your life hanging in there.
Well, the point is where the median line is, on a global coordinate, is it much close to the crest, or is it down into the valley? How does your biorhythm work? takes you up most of the time or let you down? I know people would like to hang around their median line but where is that blurry line located is the question. Would I like to draw it up a little, as it naturally tends to creep down, at least for the people who were born in my geography! Let's pull it up a little, hah? It takes time and effort, but let's give it a try at least. Let's do a skewed normalization.

Tuesday, January 22, 2013

Bio 45

نشسته بودم توی اتاقم داشتم فکر می کردم، بماند که نمی دونم این فکر ها از جون من چی می خوان، همین جوری آروم چیز میزای ریز روی موکت و جمع می کردم و می انداختم توی سطل آشغال. قشنگ رفتم به روزهای کنکور، کف اتاق دراز می شدم و درس می خوندم. هر ازگاهی چند تا مورچه از کنارم رد می شدن و سلام می دادن و من می گرفتمشون پرتشون می کردم اون ور اتاق که مثلا حواسمو پرت نکنن. مطمئنم زنده می موندن. مورچه ها خیلی قوی ان مثل ما آدم ها نیستن. اونا خوب می دونن که اگه حتی از بالای یه کوه بلند هم یا سر بخورن زمین باز هم پا میشن و ادامه می دن. وگرنه که اینجوری از هر جایی دلشون می خواست رد نمی شدن. ترسی از مرگ هم ندارن تازه. واسشون مهم نیست چی جلوشونه یا ممکنه چی پیش بیاد. پیش می رن تو جهتی که شاید واسشون مقدسه. حتی اگه فقط دونه جمع کردن واسه زمستون باشه
خیلی موقع ها دلم می خواست که حیوون بودم، البته همیشه پیش نمیاد این قضیه اما خوب کم هم نیستن این جور موقع ها. حیوون ها فکر نمی کنن. فکرها هم کاری به کار حیوون ها ندارن. فکر ها هم می دونن که باید برن سراغ کی، ما آدم ها. ما ها هستیم که هم خوشبختانه و هم متاسفانه فکر می کنیم. حیوون ها راحت ان. باور کن حتی خیلی هاشون باهوش هم هستن یه جورایی. ولی شعور ندارن. شعور بعضی موقع ها کار دست آدم ها می ده. وقتی از بیرون به خودم و دنیای اطرافم نگاه می کنم همه چی رو خیلی قشنگ می بینم. مشکلی نیست، هیچ. همه چی آرومه و خوب. وقتی میرم وسط خودم و به بیرونم نگاه می کنم دچارش میشم. دچار شعور فکری. انگار که یه گله گاو وحشی خیال کنن مغز تو یه آبگیر وسط صحرای کالاهاریه و بریزن توش و سر آب خورن باهم دعواشون بشه. آهای گاوهای وحشی اینجا همه چی آرومه. عیبی نداره شما هم تقصیری ندارین. می دونم که حیوونین. من هم خیلی موقع ها دوست دارم مثل شما ها باشم. ولی آبتون و که خوردین تشریف ببرین، اجازه بدین همین پرنده های جوجویی هم کمی آب بخورن و دور هم خوش باشیم. اینجا نمونین
آره زمانایی که دوست داری کف اتاق دراز بکشی و شاید یه چیزی بنویسی و شاید یه چیزی بخونی رو دوست دارم. این جور موقع ها دوست دارم از بیرون به خودم نگاه کنم. دوست خودم باشم و دست بزارم روی شونه هام و بگم دوست من، همه چی خوبه. همه چی خیلی خوبه. امیدوار باش و پاک، گاو ها کارشون اینه خودشون می رن. ولشون کن. تماشاشون کن و بزار شلوغ کنن. فردا همه چیز آرومه دوباره. به خودم بگم که دوستت دارم که نمی خوام اذیتت کنم که می خوام همیــــــــشه بخندی. که دنیات پر باشه از قشنگی. به خودم بگم خسته نباشی مرد خدا قوت

پ.ن. یک موزیک دل نشین

Saturday, January 19, 2013

L' Espoir

درفت پشت درفت. پیش نویس پس از پشت نویس...ا
چند وقتی بود از امید خبر نداشتم، دیروز ها زنگ زدم به سهراب، روز بود مجبور شدم به اداره ش زنگ بزنم. امید عادت داشت آخر هفته ها بعد از این که مشق های هفته بعدشو نوشت مادرشو مجبور کنه بیان خونه ما. می اومد و می گفت بابزرگ قصه بگو، قصه ی هزار و یک شب. هفته پیش نیومد من هم خیلی حواسم پرت بود که اصن متوجه نشدم وقت امتحاناست و این حرفا. بچه های امروزی خیلی می فهمن. گفتم سهراب چه خبر، خوبی چه می کنی، سیمین چطوره؟ امید و صحرا کجان طرفای ما نمیاین چرا پیداتون نیست.. همه چی خوب بوده مثل اینکه. بخ جز اینکه باز امید شیطونی کرده که و غوزک پاش پیچ خورده، مطابق معمول این امید شیطون یه جاش خرابه. پارسال اینا بود که باهم رفته بودیم باغ مرکبات پدری، تقریبا همین موقع ها بود که این بچه از درخت های تیغ دار پرتقال هم بالا می رفت!! آخرشم یک بار افتاد و پاش شکست، یه ماه تو گچ بود. شانس آورد می تونست بخوابه خونه و آروم آروم راه بره. هیچ وقت دوست نداشتم امید رو ببینم که یه جا نشسته و مثلا داره تلویزیون نگاه می کنه، یا به گردن عمو آرشش وصله یا به گردن منو هفت سالش بیشتر نیست ولی قد سی ساله ها بارشه. من هم هفت سالم بود فقط در حال پریدن و ورجه وورجه بودم ولی این بچه فرق داره. ورجه وورجه هاشم امیدواره. 
کم بشکن پسر جان، کمی بیشتر مواظب باش، انقده شیطونی نکن انقده شلوغی نکن خوب. تند تند می دویی میری جلو بعد یهو می خوری زمین. اینا رو به سهراب گفتم که بهش بگه که حواسشو جمع کنه...ا
پشت نویس پس پشت نویس، پی نوشت ها را پایانی نیست...ا

پ.ن. انقدر هوس نوشتنم اومده که گم شدم وسطشون، پیدا کنیدم دوباره

Vomit 10

ز دست دیده و دل هر دو فریاد
درک متقابل. درک خصوصی و در ک عمومی. کو کجاست؟ واقعا آدم بعضی موقع ها می مونه که چقدر آدم می تونه بی درک باشه. واقعا آیا تو احساسی از احساس داری، درک می کنی؟ روزمرگی دچار ما شد. قدرت. نفوذ. حسادت. تفکر ابلهانه و همه و هر چه در آن است در این است. آدم ها غریبه ان وقتی تو یک غریبه ای. گاهی وسط خیل آدم های آشنا هم غریبه ام من. گاهی حتی با آشناترین نزدیک احساس غریبگی می کنم. نزدیکانی بهتر از برگ درخت از در عقب. نزدیکانی که گاهی عمدا یا سهوا دچار ظن دگر آزاری می شوند شاید. نزدیکانی پاک تر از آب روان از در عقب. کسانی که دوستشان داریم. کسانی که شگفت انگیزند. کسانی که تو را وا میدارند در ایمان خویش. درک متقابلی نیست. درکی که هر از گاه گداری از کسانی می بینی که انتظارش رو نداری و درکی که پاره شده از کسانی که انتظارشان است. حیران جیران خویش ام در این آبادی که چست و چابک می پرد از کنار دیدگانم. در فکر این که شنیده است سرود رودها را از در عقب...ا
خسته شدم از خودم. خیلی موقع ها از خودم خسته می شم. نمی دونم چرا به خودم اجازه می دم که اذیت شم. و تو خوب اینو می دونی که اذیت می شی وقتی به خودت اجازه می دی که آزاد باشی. آزادی بی قید و شرط. آزادی ای که یک روزی آرزو بود. آزادی ای که پر از خرده سنگ های جلجتا و گنوساست. خسته می شم از خودم. از تو. از بقیه. از اینکه پاکی رو هم امروز به خاکستری می شناسنش. یه خاکستری زیبا و با تامل!! از در عقب. تکرار شدنیه. مثل تاریخ. آدم ها خوب می شن و دلشون برای درد تنگ می شه. دوباره دردناک می شن. دوباره آزاد می شن. دوباره خوب می شن. می رن تو خودشون. چندین روز بدون سرود رود. بعد که میان بیرون باز اسیرن. یک اسارت شیرین تو قالب روح زندونی خودشون. و خود گول زدنکی که باعث بزرگ شدنشون نمی شه. تو به خاطر اون چه که دوست داری از خیلی چیزها می زنی. اون چه که دوست داری گاهی یک سنگ یا یک پروانه یا یک مگس فرقی نمی کنه که چی هست ولی درک لازم رو نداره شاید. خرده نمی شه گرفت. سنگ ساخته شده برای سنگ بودن. پروانه هم برای زیبا بودن. مگس را کسی میان آدمیزاد حساب نکرد.
یادمه ساری که بودیم دیوارمون از این دیوار های کنیتکس شده بود نمی دونم چی چی بهش می گن. که صاف نبود.. بعضی موقع ها دلم می خواد صورتم رو محکم از روبرو بچسبونم به اون دیوار و بکشم به سمت دروازه ی خونه مون. انقدر که یک صورت صاف از من باقی بمونه. نه چشمی برای دیدن و نه دماغی برای گفتمان. یک صورت صاف وسط کله ی عجیب. دردش تحمل کردنیه برام. تا وقتی که خودم برگردم به خودم و اسیر باشم.
که هر چه دیده بیند دل کند یاد

Thursday, December 20, 2012

Long Exposure


خیلی وقت بود از سعید خبر نداشتم، امروز باهاش تماس گرفتم که حال و احوالی بپرسم. طرف های غروب بود، گفت تو اتاق کتابخونه نشسته مشغول خوندن یک کتاب جدیده. حالش خوب بود، باهم شوخی می کنیم بهم می گه تا تو نمیری من نمی میرم. من هم همینو بهش می گم. وقتی شش سالش بود همیشه دنبال من راه می افتاد که من و هم با خودت ببر، شش سال ازم کوچیک تره، اون موقع ها تابستون که می شد مدرسه ها که تعطیل می شد من و حجت می زدیم به کوه و بیابون و همیشه سعید به دُم من چسبیده بود تا اینکه دریا، با کتاب قصه راضی ش می کرد که هی نگه منم برم منم برم، دریا اسم مادرمه. سال ها پیش از پیشمون رفت... حجت هم اسم دوست دوران کودکیمه. سعید همیشه با کتاب قصه راضی می شد. فقط کافی بود یه کتاب پر از عکس های جور و واجور بهش بدن از صبح تا شب می نشست و واسه همه ی اون عکس ها داستان می ساخت و واسه ما می خوند. داستان هایی که خیلی موقع ها جالب بودن ولی هیچ ربطی به داستان اصلی کتاب نداشتن. بگذریم، زنگ زدم بهش گفتم داداش چه خبر، احوالی از ما نمی پرسی، چی کار می کنی؟ گفت یه کار عقب مونده دارم که باید بهش برسم، یه جورایی حدس زدم منظورش کتابه، پرسیدم چی؟ گفت جنابت و مکافات، سال هاست می خوام بخونمش ولی قسمت نشده بود، چند روز پیش بالاخره شروع کردمش. یه لحظه رفتم تو اتاقی که نشسته رو همون صندلی راحتی همیشگی، آبی، با راه راه های عمودی برنجی، یه اتاق که چهار دیوارش کتاب خونه ست پر از کتاب های خیلی خوب، به جز اون تیکه که واسه در اتاق خالی مونده , و اون تیکه که اون نقاشی کوپکا رو زده به دیوار که وقتی بیست و پنج سالش بود از نمایشگاه کتاب تهران خرید و من خوب یادمه که چه ذوقی داشت... همیشه هم یه نور خاص زرد نارنجی رنگ مخصوص اون فضا از چهار تا چراغ مطالعه معلق پخش میشه وسط اتاق. گفتم خیلی خوبه، من هم نخوندمش، اصلا وقت نمیشه رمان طولانی بخونم، همش دنبال یه چیزی ام که زود تموم شه انگار می خوام خودمو گول بزنم! آفرین، بهت افتخار می کنم.. بخون واسه من هم تعریف کن حتما، واسه جشن سده میام سمت شما، با هستی و آرش اگه خونه باشه. امیدوارم تا اون موقع تمومش کرده باشی که واسم تعریف کنی..ساکت بود، انگار که رفته تو دنیای کتابش... سعید جان کار خاصی نداشتم فقط می خواستم حالی بپرسم. امیدوارم خوب باشی همیشه، ازم تشکر کرد و گفت مواظب خودت باش. معمولا این حرفی بود که من بهش می گفتم، مثلا داداش کوچکترم بود.. سعید، سعید دوست داشتنی. بعد از بازنشستگی به عنوان مشاور تو یه شرکت تاسیساتی مشغوله و غروب ها که از محل کارش بر می گرده، همیشه عادتشه یه چای هل دار تو تابستونا و دارچینی تو زمستون واسه خودش دم می کنه و بعدش یا میره تو اون اتاق، یا می ره تو یه پارکی چیزی قدم می زنه. شب ها هم زود می خوابه، اصلا مثل من نیست.من دیگه هرگز نتونستم و نخواستم که شب ها زود بخوابم. اصن یه جورایی دوست دارم انگار شب ها رو. بگذریم. فکر می کنم من هم باید یه کتاب بخونم، مدتی می شه کتاب نخوندم. کتاب همیشه خوبه. یه جورایی قبلن ها فکر می کردم اصن کتاب بد وجود نداره، کتاب ها یا خوب ان یا خوب تر. اگه بتونی هر فصل یه کتاب خیلی خوب همون فصلی بخونی می تونی خوشحال باشی. مثلا تو پاییز یه کتاب پاییزی خیلی خوب یا تو زمستون یه کتاب زمستونی خیلی خوب.. اگه خیلی خوب هم نشد هم کتاب خوب کافیه ولی بهتره که همون فصلی باشه که ... نمی دونم چجوری باید توضیحش بدم. سعید خوب می دونه اینو. سعید، سعید دوست داشتنی. دلم براش تنگ شده دوباره

پ.ن. منبع تصویر

Thursday, December 6, 2012

Bio 36.5

پ.ن. نوشته شده در یک تاریخ دور
دارم برای خودم مثلا کار می کنم، تو هی میای تو ذهنم. از طرفی هم نمی خوام بهت پیغام بدم که نمی خوام هی برم رو مخت یه جورایی، فکر می کنم یا حس می کنم امشب یه جورایی تو حس و حال خودتی و انگار می خوای که با خودت باشی. من هم که همیشه به حال خودم بودم و هستم. بعضی موقع ها از حال خودم میام بیرون و با بقیه هستم و خیلی موقع ها که با بقیه هستم تو حال خودمم. واسه خودمون هستیم بالاخره زندگی می گذره یه جورایی. تقریبا اغلب موارد این جوری بوده، یه دور باطل و مسخره که تهش به سرش نمی چسبه. بعضی موقع ها خیلی دلگیر می شه حرفی نمی شه زد. همین. واسه خودمون میایم با خودمون درد دل می کنیم. البته اگه از این دل چیزی هم مونده باشه، سال هاست تستش نکرده بودم، تست کردن یه دل کار راحتی نیست که بخوای راحت انجامش بدی. خیلی سخته خیلی.. دردشو میایم به خودمون می گیم چون خیلی وقته اون روزگار گذشته که نمیشه حرفی زد به راحتی. با خودمون درد دل می کنیم. کمترش می کنیم. تا ادامه بدیم کمی بیشتر... چی بگم ...
دوست داشتن آدم ها سخته،  هیچ وقت دوست نداشتم کسی رو دوست داشته باشم که بتونم خودمو خالی کنم و هرگز این طور نخواهد بود. همین