Friday, February 1, 2013

Flickering Windows

دوست دارم یک داستان که قدیما واسه افسون تعریف می کردم و اینجا بنویسم. قبل از اینکه با مسعود آشنا بشه و بعد ها که باهم ازدواج کنن معمولا شب هایی که امتحان داشت می اومد می گفت بابا اون داستانه رو یه بار دیگه تعریف می کنی برام. من هم تعریف می کردم واسش:  یک اتاقی هست به نام اتاق ممنوعه. فقط یک نفر می تونست بره تو این اتاق. اونم خودم بودم. اتاق ممنوعه در نداشت ولی. هیچکی هم نمی تونست ببیندش. اما وقتی می رفتم توش دیگه اتاق نبود. فقط پنجره بود. پنجره های این اتاق با نگاه باز میشد به یه دنیای دیگه. به هر کدومشون که نگاه می کردی باز می شد و انگار یه دنیای کاملا متفاوتی بود من بودم. به اولی که نگاه می کردم خودم بودم که تو یه خونه جنگلی زندگی می کردم. تنهای تنها، بعد جالبیش این بود که به جای مرغ و اردک همه حیوون های اهلی خونه ی من حیوونای جنگل بودن مثلا صبح ها باید به توکا ها غذا می دادم و تخم مرغ های بهشتی رو جمع می کردم. جای گاو و بره هم گوزن و غزال داشتم و تا چشمم به گربه های وحشی می افتاد که بالای درخت سکویا کنار خونه ام داشتن به غزال ها نگاه می کردن می ترسیدم و چشمم می افتاد به پنجره کناریش که همچین کت و شلوار و با کلاس و اینا صبح از در خونه که در میومدم یه مرسدس خیلی قشنگ از این جدید خفنا توی پارکینگ منتظرم بود، بعد اینجوری یه جوری از نمای پشت بالای ماشین می دیدم که سوار میشم و راه می افتم و از این خیابون و از اون خیابون می رفتم تا می رسیدم به یه ساختمون بلند با یه معماری خیلی هنری به پنجره های آینه نمای مشکی رنگ که یکی می اومد فکر میکنم نگیبان یا پارک بان اونجا بود  و سویچ رو می گرفت که ببره ماشین و پارک کنه! کلی برام جالب بود که اونجا مثلا محل کارم بود. لبخند به لبم بود ولی انگار شاد نبودم، انگار خوشحال نبودم. تو پنجره قبلیه بیشتر خوشحال بودم انگار، اینجا اما انگار یه چیزی گم شده بود. دوست نداشتم ببینم که تو چشم هام یه غمی هست و می رفتم سراغ پنجره بعدی که اصلا توش نبودم. پدر و مادرم بودن که پیر شده بودن و تنها بودن، خواهرام رفته بودن خونه ی بخت و من نمی دیدمشون. بالای دیوار خونه ی پدریمون یه عکس از دوره پیش دانشگاهیم وصل بود، مادرم چشاش دیگه سو نداشت. من مرده بودم. تو یه تصادف، تصادفی که خیلی وحشتناک بود، یادم اومد اون تصادف و طاقتم طاق شد و پنجره های جدید روی سقف اتاق باز شدن. حتی پنجره های قبلی هم جاشون و به پنجره های جدید داده بودن. باز هم پنجره بود. نگاهم افتاد به یکی از اون ها که کنج اتاق بود و بودم توش. زندگی دیگه ای داشتم. تنها هم نبودم اونجا، انگار که بعد از ازدواج با همسرم رفته بودیم یه جای دوری مثل اندونزی شاید، نمی دونم کجا بود ولی کنار ساحل بود و از این درخت های نخل و اینا داشت، ما غروب ها همیشه می نشستیم لب ساحل و به غروب نگاه می کردیم. خوشحال تر از بقیه ی خود ها بودم اینجا. دنبال یه پنجره می گشتم که بچه ها هم باشن. که دوستام هم باشن. که خانواده ی خودم و داشته باشم و بابا بزرگ و مامان بزرگت هم باشن و بین اون همه پنجره خیلی سخت بود پیدا کردنش ولی انقدر خودم و این ور و اون ور دیدم و گذشتم و بالاخره پیداش کردم. یه پنجره ی کوچیک که وقتی بهش نگاه می کردی بزرگتر می شد و همین طور بزرگ تر می شد تا همه ی دیوار اتاق رو می گرفت و دوست داشتی همین طور بشینی جلوش و به خودت و شادی ها نگاه کنی. یه خانواده ی قشنگ داشتم. مادرم خوشحال بود. پدرم حتی روی ننو پیپ می کشید. بچه ها هم بودن. بازی می کردن تو حیاط. من و یک زن هم بودیم. نمی شناختمش ولی خوب اونجا همسرم بود مثل اینکه. به هر حال این هم یه پنجره بود که من بودم توش. اینجا خیلی خوشحال بودم. می دونی وقتی به چشم هام نگاه می کردم تو هر کدوم از این پنجره ها زودی می فهمیدم که خوشحالم یا نه. وقتی این پنجره رو پیدا کردم دیگه از جام جوم نخوردم و نشستم و تماشا کردم و تماشا کردم و تماشا تا آروم خوابم برد و فردا که بیدار شدم مثل همیشه روی تختم دراز رو به مشرق مثل جنین دست هام لای پاهام که گرم ترم می کرد.
اینجا بود که افسون پا می شد و تشکر می کرد و می گفت دوست دارم این داستان و تو همه شب های امتحان های سخت بشنوم

Post a Comment