Thursday, December 20, 2012

Long Exposure


خیلی وقت بود از سعید خبر نداشتم، امروز باهاش تماس گرفتم که حال و احوالی بپرسم. طرف های غروب بود، گفت تو اتاق کتابخونه نشسته مشغول خوندن یک کتاب جدیده. حالش خوب بود، باهم شوخی می کنیم بهم می گه تا تو نمیری من نمی میرم. من هم همینو بهش می گم. وقتی شش سالش بود همیشه دنبال من راه می افتاد که من و هم با خودت ببر، شش سال ازم کوچیک تره، اون موقع ها تابستون که می شد مدرسه ها که تعطیل می شد من و حجت می زدیم به کوه و بیابون و همیشه سعید به دُم من چسبیده بود تا اینکه دریا، با کتاب قصه راضی ش می کرد که هی نگه منم برم منم برم، دریا اسم مادرمه. سال ها پیش از پیشمون رفت... حجت هم اسم دوست دوران کودکیمه. سعید همیشه با کتاب قصه راضی می شد. فقط کافی بود یه کتاب پر از عکس های جور و واجور بهش بدن از صبح تا شب می نشست و واسه همه ی اون عکس ها داستان می ساخت و واسه ما می خوند. داستان هایی که خیلی موقع ها جالب بودن ولی هیچ ربطی به داستان اصلی کتاب نداشتن. بگذریم، زنگ زدم بهش گفتم داداش چه خبر، احوالی از ما نمی پرسی، چی کار می کنی؟ گفت یه کار عقب مونده دارم که باید بهش برسم، یه جورایی حدس زدم منظورش کتابه، پرسیدم چی؟ گفت جنابت و مکافات، سال هاست می خوام بخونمش ولی قسمت نشده بود، چند روز پیش بالاخره شروع کردمش. یه لحظه رفتم تو اتاقی که نشسته رو همون صندلی راحتی همیشگی، آبی، با راه راه های عمودی برنجی، یه اتاق که چهار دیوارش کتاب خونه ست پر از کتاب های خیلی خوب، به جز اون تیکه که واسه در اتاق خالی مونده , و اون تیکه که اون نقاشی کوپکا رو زده به دیوار که وقتی بیست و پنج سالش بود از نمایشگاه کتاب تهران خرید و من خوب یادمه که چه ذوقی داشت... همیشه هم یه نور خاص زرد نارنجی رنگ مخصوص اون فضا از چهار تا چراغ مطالعه معلق پخش میشه وسط اتاق. گفتم خیلی خوبه، من هم نخوندمش، اصلا وقت نمیشه رمان طولانی بخونم، همش دنبال یه چیزی ام که زود تموم شه انگار می خوام خودمو گول بزنم! آفرین، بهت افتخار می کنم.. بخون واسه من هم تعریف کن حتما، واسه جشن سده میام سمت شما، با هستی و آرش اگه خونه باشه. امیدوارم تا اون موقع تمومش کرده باشی که واسم تعریف کنی..ساکت بود، انگار که رفته تو دنیای کتابش... سعید جان کار خاصی نداشتم فقط می خواستم حالی بپرسم. امیدوارم خوب باشی همیشه، ازم تشکر کرد و گفت مواظب خودت باش. معمولا این حرفی بود که من بهش می گفتم، مثلا داداش کوچکترم بود.. سعید، سعید دوست داشتنی. بعد از بازنشستگی به عنوان مشاور تو یه شرکت تاسیساتی مشغوله و غروب ها که از محل کارش بر می گرده، همیشه عادتشه یه چای هل دار تو تابستونا و دارچینی تو زمستون واسه خودش دم می کنه و بعدش یا میره تو اون اتاق، یا می ره تو یه پارکی چیزی قدم می زنه. شب ها هم زود می خوابه، اصلا مثل من نیست.من دیگه هرگز نتونستم و نخواستم که شب ها زود بخوابم. اصن یه جورایی دوست دارم انگار شب ها رو. بگذریم. فکر می کنم من هم باید یه کتاب بخونم، مدتی می شه کتاب نخوندم. کتاب همیشه خوبه. یه جورایی قبلن ها فکر می کردم اصن کتاب بد وجود نداره، کتاب ها یا خوب ان یا خوب تر. اگه بتونی هر فصل یه کتاب خیلی خوب همون فصلی بخونی می تونی خوشحال باشی. مثلا تو پاییز یه کتاب پاییزی خیلی خوب یا تو زمستون یه کتاب زمستونی خیلی خوب.. اگه خیلی خوب هم نشد هم کتاب خوب کافیه ولی بهتره که همون فصلی باشه که ... نمی دونم چجوری باید توضیحش بدم. سعید خوب می دونه اینو. سعید، سعید دوست داشتنی. دلم براش تنگ شده دوباره

پ.ن. منبع تصویر
Post a Comment