Thursday, December 6, 2012

Bio 36.5

پ.ن. نوشته شده در یک تاریخ دور
دارم برای خودم مثلا کار می کنم، تو هی میای تو ذهنم. از طرفی هم نمی خوام بهت پیغام بدم که نمی خوام هی برم رو مخت یه جورایی، فکر می کنم یا حس می کنم امشب یه جورایی تو حس و حال خودتی و انگار می خوای که با خودت باشی. من هم که همیشه به حال خودم بودم و هستم. بعضی موقع ها از حال خودم میام بیرون و با بقیه هستم و خیلی موقع ها که با بقیه هستم تو حال خودمم. واسه خودمون هستیم بالاخره زندگی می گذره یه جورایی. تقریبا اغلب موارد این جوری بوده، یه دور باطل و مسخره که تهش به سرش نمی چسبه. بعضی موقع ها خیلی دلگیر می شه حرفی نمی شه زد. همین. واسه خودمون میایم با خودمون درد دل می کنیم. البته اگه از این دل چیزی هم مونده باشه، سال هاست تستش نکرده بودم، تست کردن یه دل کار راحتی نیست که بخوای راحت انجامش بدی. خیلی سخته خیلی.. دردشو میایم به خودمون می گیم چون خیلی وقته اون روزگار گذشته که نمیشه حرفی زد به راحتی. با خودمون درد دل می کنیم. کمترش می کنیم. تا ادامه بدیم کمی بیشتر... چی بگم ...
دوست داشتن آدم ها سخته،  هیچ وقت دوست نداشتم کسی رو دوست داشته باشم که بتونم خودمو خالی کنم و هرگز این طور نخواهد بود. همین
Post a Comment