Saturday, January 19, 2013

L' Espoir

درفت پشت درفت. پیش نویس پس از پشت نویس...ا
چند وقتی بود از امید خبر نداشتم، دیروز ها زنگ زدم به سهراب، روز بود مجبور شدم به اداره ش زنگ بزنم. امید عادت داشت آخر هفته ها بعد از این که مشق های هفته بعدشو نوشت مادرشو مجبور کنه بیان خونه ما. می اومد و می گفت بابزرگ قصه بگو، قصه ی هزار و یک شب. هفته پیش نیومد من هم خیلی حواسم پرت بود که اصن متوجه نشدم وقت امتحاناست و این حرفا. بچه های امروزی خیلی می فهمن. گفتم سهراب چه خبر، خوبی چه می کنی، سیمین چطوره؟ امید و صحرا کجان طرفای ما نمیاین چرا پیداتون نیست.. همه چی خوب بوده مثل اینکه. بخ جز اینکه باز امید شیطونی کرده که و غوزک پاش پیچ خورده، مطابق معمول این امید شیطون یه جاش خرابه. پارسال اینا بود که باهم رفته بودیم باغ مرکبات پدری، تقریبا همین موقع ها بود که این بچه از درخت های تیغ دار پرتقال هم بالا می رفت!! آخرشم یک بار افتاد و پاش شکست، یه ماه تو گچ بود. شانس آورد می تونست بخوابه خونه و آروم آروم راه بره. هیچ وقت دوست نداشتم امید رو ببینم که یه جا نشسته و مثلا داره تلویزیون نگاه می کنه، یا به گردن عمو آرشش وصله یا به گردن منو هفت سالش بیشتر نیست ولی قد سی ساله ها بارشه. من هم هفت سالم بود فقط در حال پریدن و ورجه وورجه بودم ولی این بچه فرق داره. ورجه وورجه هاشم امیدواره. 
کم بشکن پسر جان، کمی بیشتر مواظب باش، انقده شیطونی نکن انقده شلوغی نکن خوب. تند تند می دویی میری جلو بعد یهو می خوری زمین. اینا رو به سهراب گفتم که بهش بگه که حواسشو جمع کنه...ا
پشت نویس پس پشت نویس، پی نوشت ها را پایانی نیست...ا

پ.ن. انقدر هوس نوشتنم اومده که گم شدم وسطشون، پیدا کنیدم دوباره
Post a Comment