هوا سرد شده. امروز خیلی سرد شده بود. کمی اون طرف تر از دوربین روی سه پایه فیکس شده قدم می زدم و انگشتای دست راستم از توی جیب های به هم پیوسته ی سویت شرتم تو بغل انگشتای دست چپم بودن که گرم تر شن. مردم اینجا منظورم بیشتر دانشجوها ست رد می شدن و صدای چیلیک چیلیک دوربین توجه شون رو جلب می کرد. کمی آهسته تر زیبا، کمی آهسته تر رد شو. امروز سرد شده بود. یکی نوشته بود اینجا برف می باره و من دوستش ندارم. چرا برف رو دوست نداره حالا؟ برف هم قشنگه خوب. وایسا ببین اینجا هم برف میاد و من می نویسم حتما که اینجا برف میاد و من دوستش دارم. همه شون قشنگن، حتی همین هوای سرد هم خوبه. با این که می شه سر ها در گریبان، با اینکه می شه سلامت را که خواهد گفت پاسخ ولی باز هم قشنگه. بگذریم، اینجا تو اتاقم این بخاری برقی رو راه انداختم زیر صندلی داره گرمم می کنه، و دنگ شو سبکم می کنه و همه ی خونوادم هم همین جا جلوم ان. همه هستن حتی ویگن برای آخرین بار، تو را خدا نگه دار... چشمم افتاد به این گوشی اِن هفتاد که سال اول فوق ترم دوم خریدمش. طرف های سال گرد اولین گوشی موبایلم بود تو زمستون طرف های روز تولدم بود انگار... نمی دونم چرا گذاشتمش دقیقا جلو چشمم! انگار دلم نمی خواست از خودم دورش کنم حتی با آیفون داشتن هم این گوشی و خیلی بیشتر گوشی قبلیه که یه سی و دو بیست یا یه چیزی تو این مایه ها بود کلی برام عزیز بودن. حرف از گوشی اول که میشه میره برای سال آخر لیسانس که من هنوز موبایل نداشتم. راستش اهمیتی هم نداشت. راحت بودم. بدم نمی اومد داشته باشم اما اونقدر ها هم مهم نبود که گیر بدم به جیب بابا که بیا برو یه هوار چول بده واسه من موبایل بگیر که چی مثلا. صبح تا شب بتونم با دوست دخترم اس ام اس بازی کنم؟ اون موقع خوب همین بود. هر از گاهی مادرم به تلفن خوابگاه زنگ می زد و مارو پیج می کردن و گپی می زدیم و همه چی خوب بود. هر کی هم با من کار داشت می تونست به تلفن خوابگاه زنگ بزنه. منم اگه با کسی کار داشتم از این تلفن کارتی ها بود به هر حال. تبریز هم سرد بود. خیلی سرد می شد ولی باز هم تو سرما پای باجه تلفن وایسادن و ترجیح می دادم که بخوام یه موبایل بگیرم یا بابا بواسم بگیره که اون موقع ها کلی پولش بود. خلاصه این که زمستون هشتاد و چهار یکی از زمستون های بد بود. در واقع یبد ترین زمستون عمر. قبل از کنکور فوق بود. اگه خدایی باشه حتما من و خیلی دوست داره که از اون دوره من و گذروند. مرخصی اضطراری بابا از تهران و بیمارستان و حمام و قدم زدن های دور هال مهمان سرا و همه بی قراری های تمام نشدنی همه ی اون روزها. من دستت رو می بوسم بابا. من پات رو می بوسم مامان. بعد از این که برگشتیم قزوین با یزدان می رفتیم خونه خواهرش که هیچ کس نبود واسه کنکور بخونیم. نیمروهای قارچ دار با آبلیمو هیچ وقت یادم نمی ره. سیگار های گاه و بی گاه وسط همه ی درس نخوندن ها و ساعت ها خیره شدن به یک نقطه ی دیوار یادم نمی ره. اون سال برای خوشحالی من یه عالمه پول داد بابام که موبایل دار بشم. شاید که خوشحال تر بشم. شاید که کمی روحیه دار تر بشم... زمان. کجایی زمان که خیلی طول می کشی تا یکی خوب بشه و هیچ وقت نمی تونی بگی دیگخ خوب شده. نمی دونم چی بگم. آخه من کی اصن چیزی خواستم بابای گل من. من فقط یه دل آروم می خواستم. یک دل آروم و شاید شاد که زمان می خواست.. ولی خداییش خیلی خوشحال شده بودم. تا چند روزی خوب بود. تو موبایلم بازی هم می کردم تازه. بعد ها انقدر اس ام اس زده بودم و ور رفته بودم با دکمه هاش که کاملا سفید شده بودن. مسابقه اس ام اس می دادیم... بدون اینکه به دکمه ها نگاه کنیم می نوشتیم حقیقت بابا در حق قسطنطنیه را به حقیقت رساند. اول می شدم... صدای چیلیک چیلیک کلیک کردن دکمه هاش توی شب های خوابگاه که اس ام اس می زدیم هنوز یادم هست. بعد ها که اِن هفتاد اومد سر کار من هنوز هم اونو داشتم و واسه کوه رفتن با خودم می بردم. سیم کارت رو عوض می کردم می انداختمش تو اون. خیلی خوب بود. حتی یک بار فقط با نور صفحه اش تو شب از کوهپایه رفتیم تا بالای کوه تو شمال. فکر کن فقط می تونستی یک نیم متری جلو پاتو ببینی. بعد همه اطرافت هم دار و درخت. انواع صداها هم می اومد تازه. هی فکر می کردیم خوکی چیزی داره میاد سمتمون. با میثم بودیم دوتایی... شب اون بالا ها ... مثل اینکه خیلی انگشتام داغ شدن و همین جوری ادامه بدم یهو ممکنه سر از موج شکن های دریا کنار یا گردنه حیران تو عید نوروز در بیارم. گرم شدم. این بخاری خیلی خوبه حتما یکی واسه خودت بگیر. با این شلوار راحتی های مخصوص. حتما به موزیک گوش کن. بهنام صفوی هم خوبه. رضا صادقی هم خوبه. همه خوبن می دونی؟ همه خوب و عالی ان. دل هم خوبه خیالت نباشه... همیشه شاد و همیشه خوش باشید
Tuesday, November 27, 2012
Monday, November 26, 2012
Empathy
ا"...آبجو می نوشیدم. توی دلم می گفتم نان مایع، و باز می نوشیدم
خودم را اسبی می دیدم زین و یراق شده. می ترسیدم ژاله افسارم را به نرمی و مهربانی در دست گیرد، و هر وقت خواست چنان بکشد تا مرا از هر مانعی بپراند و در هر دشتی بجولاند. مثل سرزمین پدری ام بود، دوستش داشتم ولی ازش می گریختم. برایم مسجل بود که در آن دوره ی زندگی ام، او کسی نیست که من می خواهم، بلکه من کسی هستم که او می خواهد، و در به در دنبال این است که مرا اسیر و رام خویش کند...ا
شب ها باهم فیلم می دیدیم. فیلم بهانه ی خوبی بود که قفلی به خودم بزنم. سرگرم می شدم به فضاها، به آدم های فیلم، می رفتم به دنیای دیگری که اینجایی نبود، از مرزهای غریب می آمد تا کمی مرا ببرد. با فیلم می رفتم توی قفس؛ قفسی که او خلوتم را برهم نمی زد، و دستش به من نمی رسید. در طول روز حتی سعی می کردم اگر جایی خودش را به آغوشم می انداخت و توقع نوازش داشت اشتیاقش را کور نکنم. می بوسیدمش و دستی به اندامش می کشیدم، اما وقتی در رخت خواب گیر می افتادم، دست هام دیگر یارای پاسخ دادن به نوازش هاش را نداشت. رکاب نمی دادم و می گریختم. سر یک حرف را باهاش باز می کردم، و از این در و آن در می گفتم، و باز که به صرافت بوسیدنم می افتاد به بهانه ی سیگار صورتم را می گرداندم که لب هام را نبوسد. بعد که خسته می شد منتظر می ماندم تا خوابش ببرد. بی حرکت به سقف خیره می شدم و در خیالم راه می افتادم
گاهی هم تمارض می کردم. می گفتم سرم بدجوری درد می کند، یا چقدر مغزم خسته است، و یا می گفتم آخرش هم سر در نیاوردم که این همسایه ی عراقی ام چرا خودش را کشت. تو چی فکر می کنی؟
یک شب از دهانم در رفت به جای سردرد گفتم سردم است. و او تا دم دمای صبح همه ی زنانگی اش را به کار بست تا آتشم بزند، و نتوانست. گفتم این سرما رفته توی استخوانم، می دانی؟ اصلا سرمای سطحی نیست
هر شب یک بهانه، هر شب یک نقش..."ا
پ.ن. تمام این پست یک قسمت کوچک بود از "تماما مخصوص"، اثر عباس معروفی
Wednesday, November 7, 2012
Take Me Away
دختر محله ی ما، دختر تو خواهر ما، تو خیابونا به کاره، در به در پی شکاره، خیلی کم بهار و دیده، زهر پاییز و چشیده، نرسید کسی به دادش، خود فروشی شده کارش ..." این آهنگ و آرش زیر لب زمزمه می کرد و امید هفت ساله بهش نگاه می کرد و چیزی سر در نمی آورد. یه بادکنک قرمز پر رنگ تو دست چپش از پیاده روهای پارک لاله باهم راه می رفتن که بیان پیش من. من اون روز کمی بی حوصله بودم و تنها رفته بودم زیر همون درخت کاج های پارک لاله روی یکی از نیمکت هایی که همیشه پر از خراب کاری های گنجشک ها بودن نشستم. از خونه ی ما تا پارک راه زیادی نبود، من همیشه دوست داشتم اون مسیر رو از وسط بلوار کشاورز قدم بزنم تا برسم به پارک. عمو آرش زهر پاییز یعنی چی؟ عمو جون خودفروشی چیه؟ عمو یه بادکنک زرد پررنگِ پررنگ و نارنجی پررنگ هم واسم می خری موقع برگشتن؟ عمو این کلاغه رو ببین یه تیکه تیتاپ پیدا کرده.. عمو؟ عمو آرش حواست کجاست؟
از دور دیدمشون که دارن نزدیک می شن. آرش یک ساعت پیش بهم زنگ زد که کجام و وقتی فهمید خلوت کردم گفت که دوست داره بیاد باهم گپی بزنیم. سهراب رفته بود سر کار، صحرا مدرسه بود، اون روز شیفت عصر بود. سیمین هم کمی خرید داشت که آرش دست امید رو گرفت و با خودش آورد پارک لاله. دو تاشون اومدن و نشستن کنارم. چهره ی امید خیلی شبیه چهره ی هستی بود. هنوز هم هست البته... با همون کمون ابرو ها. هر وقت که می بینمش هستی رو می بینم که زل زده تو چشمای من و یه دنیا حرف. آرش کنارم نشست و می خوند آقا نگه دار، آقا نگه دار، من همین جا پیاده می شم، امید رفت نشست روبروی ما. بابابزرگ این چایی رو از کی گرفتی؟ امید جون این آقاهه داشت رد می شد می گفت آهای آهای چای دارچینی، منم یکی گرفتم الان که دوباره بیاد واست می گیرم. نه بابا جون من چایی نمی خورم. و رفت زیر کاج ها بپر بپر...
آرش رو خوب می شناختم، خودم بزرگش کردم این جور موقع ها که تو خودشه و شعر و آهنگ می خونه یا باید با من حرف بزنه یا با هیچ کس. یک بار که رفته بودم ماموریت سال ها پیش زد و رفت سفر و برنگشت خونه تا برگردم. حرف نمی زنه این پسر. مگه چی بشه. مگه جونش به لبش بیاد تا یه کلمه حرف از دهنش در بیاد... آرش، آرش دوست داشتنی من که انگار یه نسخه ی جوون کپی شده از خودمه. دستمو انداختم رو شونه ش و می گم پسر چته؟ بگو...ا
غم دارم خوب چی بگم آخه، تموم نمیشه. خیلی موقع ها بی خیالش می شم. ولش می کنم. می گم بیا از این در بیا و از اون در برو. ولی می مونه. می مونه لعنتی. هی همش وانمود می کنم که هیچ چیز ارزششو نداره. که بی خیال این دنیا و آدم هاش. اینا همش می گذره، تموم میشه، مهم نیست، مهم اینه که من به این چیزا فکر می کنم همین خودش خوبه. باور کن بار ها شده اومدم دور همین حوض پارک لاله نشستم به همین مردم نگاه کردم، یه عده بدمینتون، یه عده فریزبی، یه عده بدو بدو، یه عده هم پر سر و صدا، همین دختر و پسرای دبیرستانی که شیطونی می کنن. پیرزن و پیرمردایی که دست همو گرفتن و همه ی خاطره های باهم بودناشون از بین همه ی انگشتای دستاشون جاریه. همین مرد و زن های تنها که قدم می زنن و می رن که شاید که فردا ... غم داره واسم بابا، تو هم اینجوری بودی؟ من چرا این جوری شدم بابا؟ چرا وقتی یه دختر کوچولو رو می بینم که با لباس یونیفرم مدرسه دست مادرشو گرفته و بهش می گه مامان امروز خانوممون بهم گفت آفرین، غمم می گیره؟ چرا من با دیدن هر آدمی که رو ویلچر نشسته می رم تو خودم. بابا بعضی موقع ها واقعا زیاد می شه. نمی شه اینجوری بمونه. چرا اینجا انقد دلگیره، چرا من انقد مغزم داره پر می شه. همه جا می شنوم، می خونم، که می گن زندگی همینه، به چیزی گیر نده، بزار بره. سعی نکن به همه چیزی فکر کنی. سعی کن جاریش کنی. اجازه بدی اگه اومد رد شه. جلوشو نگیری. چرا پس من باید همش درگیر خودم باشم؟ کاش فقط درگیر خودم بودم، درگیر دیگران هم هستم. درگیر مردمم. درگیر آدم ها. درگیر همه ی موجودات زنده بعضی موقع ها. خنده داره مگه نه؟ ببین این مردم و چه جوری می گن و می خندن و می رن و میان. اون درسته مگه نه؟ لااقل در ظاهر اون درسته. لااقل تو ظاهر باید بهش اجازه بدی بیـ.. و ..ره... آدم ..ا...کـ..اگه ایـ...لک و مانـ....ا
یه آن به خودم اومدم و دیدم دارم به خودم نگاه می کنم تو چشم های آرش و لب هایی که زمزمه می کرد. اون روزگار سال هاست گذشته البته. امروز آرومم. زیر همین کاج بلند. با همین چای سرد شده حتی. کنار همه ی این خراب کاری های گنجشکانه، کنار همه ی شیطنت های کودکانه ی امید، سوال های جسورانه ی صحرا و همه ی گذشته ها و حال ها. امروز آرومم...ا
آرش، تو همیشه قوی تر از اون چه فکر می کردی بودی. ببین امید من و تو چه شاده، یادت باشه بادکنک های زرد و نارنجی رو حتما براش بگیری.. -بابا؟ تو از کجا فهمیدی امید اینو از من خواسته؟
پ.ن. منبع تصویر
پ.ن. منبع شعرآهنگ
Saturday, October 27, 2012
Bio 43
امشب از اون مستی های خوب بود می دونستی؟ از اون مستی هایی که گریه ت می گیره هی دلت می خواد این آهنگ و گوش کنی همین جوری پشت سر هم پخش بشه تا صبح... من هنوز هم برای اون روز ها گریه ام می گیره هنوز هم برای روزهایی که دیگه هیچ وقت تکرار نمی شن غمم می گیره. تو البته دیگه من نیستی. من دیگه تویی که من می شناختم نیستی. تو دیگه گریه نمی کنی، تو دیگه نمی خندی تو دیگه فرقی برات نداره که چطور بگذره همه خنده هات مصنوعیه... منم دیگه اون منی که می شناختم نیستم همه دوست دارن برگردی به همون منی که می شناختن. من که دیگه تو نیستم. هنوزم به خاطر خودم گریه ام می گیره که فکر نمی کردم روزی این ها رو بنویسم. من هنوزم هر روز دلم برای خودم می سوزه. خودی که آرزوش بود عاشق ترین مرد زمین باشه. خودی که من شد. خودی که تو شد خودی که با شندین این آهنگ گریه اش می گیره دلش می خواد داد بزنه که خدایا دلگیرم از خودم. و باز یه شب هایی بر می گردم پیش خودم و می گم نگران نباش، ناراحت نباش عزیز دلم.
یاد صحرا افتادم که سه روز پیش تولد پانزده سالگیش بود، یادمه اومد کنارم تو ایوون و پرسید بابابزرگ چرا آدم ها فقط واسه روز تولد برا هم هدیه می خرن؟ چرا روزای دیگه به هم هدیه نمی دن. مگه هدیه دادن مال یه روز خاصه که همش باید منتظر بمونیم که تولد بشه که هدیه بگیریم یا بدیم؟ میگم صحرا جون آدم های دوست داشتنی همیشه هدیه می دن و هدیه می گیرن ولی آدم های معمولی منتظر یه روز خاص می گردن. تو که آدم معمولی نیستی مثل همه، هستی؟ نگاهی بهم انداخت مثل نگاه هایی که سال ها پیش هستی بهم انداخت و رفت پیش دوستاش...ا بچه های این روزها به چه چیزهایی فکر می کنن گاهی و بچه های دیروزها به چی فکر می کردن
پ.ن. تمامی من و تو ها یکی ست اگر نخواهند جدا باشند
یاد صحرا افتادم که سه روز پیش تولد پانزده سالگیش بود، یادمه اومد کنارم تو ایوون و پرسید بابابزرگ چرا آدم ها فقط واسه روز تولد برا هم هدیه می خرن؟ چرا روزای دیگه به هم هدیه نمی دن. مگه هدیه دادن مال یه روز خاصه که همش باید منتظر بمونیم که تولد بشه که هدیه بگیریم یا بدیم؟ میگم صحرا جون آدم های دوست داشتنی همیشه هدیه می دن و هدیه می گیرن ولی آدم های معمولی منتظر یه روز خاص می گردن. تو که آدم معمولی نیستی مثل همه، هستی؟ نگاهی بهم انداخت مثل نگاه هایی که سال ها پیش هستی بهم انداخت و رفت پیش دوستاش...ا بچه های این روزها به چه چیزهایی فکر می کنن گاهی و بچه های دیروزها به چی فکر می کردن
پ.ن. تمامی من و تو ها یکی ست اگر نخواهند جدا باشند
Wednesday, September 19, 2012
Plans Par Couleurs
یه عددی بگو که راضی بشم لااقل،... صدای همه ی ماشین هایی که از تو سبقت می گیرن گره خورده به صدای همه ی آدم های اطرافت و به بلوندی موی مسئول حراست روی صندلی جلویی و همه و همه باهم. تو فکر می کنی عملکردشون غیر قابل قبول بود؟ اتوبوس مدرسه با پنجره های نیمه باز شونده و صندلی های سفت؟ -میخوام گواهینامه ی پایه یک بگیرم، میای بریم؟ -نه -چــــرا؟ -علاقه ای ندارم. -از حرف زدن با تو وقتی خسته ای متنفرم. حتما کلی هم خوشحالن که واسمون وسیله فراهم کردن که ببرنمون دَدَر و آخر هفته ای اوقات خوش و مفرحی رو واسمون رقم بزنن. دانشجوهای بین الممه ای از هند و چین و ایران اتوبوس ها رو پر می کنن، یک دو سه نفری هم جهانخوار بینمون هست به جز مسئولین محترم حراست و رانندگان ارجمند. کرم شب تاب تخصص من نیست، من تو کار چُسونک ام. -ها؟ -چُسونک، از این سوسکایی که بو می دن معمولا رو گل های چای و یه سری گل های جنگلی می شینن. از پشت که بهشون نگاه می کنی مثل چوپان های ییلاقی ان که قبای چوپانی پوشدن اما دست که بهشون بزنی وای که چه بویی می دن. - نمی دونم از این نور و از این بو واسه چی استفاده می کنن! -جفت یابی شاید، کرم شب تابی که برامون نور می فرستاد، جنس اعلا، طرح آخر. باید یه بار بیام از این مرکز پرورش شتر مرغ و لاما دیدن کنم. برم با لاما ها حرف بزنم بگم شما چطورین؟ خوشحالین آدم نیستین یا نه؟ اگه گفتن آره برم یه مدت لاما بشم، با شترمرغا بازی کنم شاید دیگه خسته نبودم. شاید بشه باهام حرف زد. شاید انقد گند نمی شدم وقتی که لاما ام. راحت می نشستم کنار بقیه لاما ها کنار دریاچه و نشخوار می کردم؛ البته هنوز هم از پستانداران بودم و از ایمان آورندگان البته. مطمئنم اگه این اتوبوس بچه های مدرسه ابتدایی رو جا به جا می کرد الان غلغله ای بود توش. آدم ها بزرگ که می شن دیگه باید حواسشون باشه کجا و کی چی می گن و چی کار می کنن. ساره کسی بود که بارها عاشق شده بود و همیشه هم دلش شکست ولی هرگز نگفت که دیگه عاشق نمی شم. هنوز هم عاشق می شه، داغون میشه، له میشه، البته این چیزیه که خودش میگه، فکر کنم راست می گه. هر کسی یکی یا دو تا دنیای دیگه ای هم داره که توش برای خودش بزرگ می شه، یه سری آدم های دیگه هم اونجا هستن، طور دیگه ای بزرگ می شن، اصلا آدم های اون دنیاها یه جورایی فرق دارن با این دنیاها، آدم های او دنیاها حرف می زنن. کوچیک و بزرگشون همه شون مثل هم ان. ملاحظه کاری ندارن کِی چی بگن کِی چی نگن. کسی نمی تونه سرک بکشه اون تو ها مگه این که بقیه خودشون بخوان. حتی گاهی اوقات آدم های توی اون دنیاها هم برای خودشون دو یا سه دنیا دارن. ساره، اوایل قلبش کوچیک تر بود همچون نیلبکی چوبین، که خدا روی لب هاش می گذاشت. وقتی می شکست، و چه راحت می شکست، با چسب تیکه هاشو به هم می چسبوند. چلفت بود. خوب نمی چسبوند. همین طور تیکه ها از هم دور تر می شدن هر بار. سال ها بعد که چشمم افتاد بهش پهنای خزر بود، پر از عاطفه ی چسبناک. شیشه نبود دریا بود، دیگه نمی شکست، مثل موج، مثل دریا. انقدر بزرگ شده بود آخرین بار که موش ها و آدم ها و خرچنگ ها رو همه باهم تو دلش جا می داد. حتی بزرگانی چون بوش، بلر و کیانوش جهان بخشی. خوبه گاهی یاد خاطرات خیلی قدیمی بیافتی مگه نه؟ مثلا اون موقع هایی که سبد سبد تمشک می چیدی بیاری واسه مادرت تا مربا درست کنه باهاشون. بعضی از آدم ها با خاطراتشون زنده ان، بعضی آدم ها هم با آرزوهاشون. کیانوش جهان بخشی با هر دوشون زنده بود. ساره اما گناهش این بود که زود دل می سپرد، تقصیری نداشت دست خودش نبود. نمی دونست دلی که زود سپرده شه، قدرشو نمی دونن. آدم ها دنبال دل هایی ان که دیرگیرن، که تو هوای سرد استفاده بشن. دل ساره ی دنیای دوم کیانوش جهان بخشی برای گرما بود. گرمایی که دل های زودگیر رو می فهمید. مجید نفمیدش، مهم نبود که چقدر خواهش کرد که نرو، که من عاشقت شدم، که مجیدک نفمید. هنوز یه قلب چوبی مرحله اول بازی مشغول گرگم به هوا بود. مجید ریش کائوچیویی داشت و پوستی سفید. همیشه زیرِ مد بود. اصلا انگار زیر مد می خوابید. موهای مدل آناناسی و ابروهای برداشته و صورت واکس انداخته. یک سال و اندی به خودش آمپول و کوفت و زهرمار تستسترون زد و ورزید که استروژن ها جذبش بشن. بعد تب اندام هم خوابید. گل اندام بیدار شد. چند سالی با گل اندام خوابید و گلی که به اندامش رید یاد ساره اش انداخت. خودکشی کن، چه دلیلی داره که بمونی. ما آدم ها همه مثل همیم، یکی از یکی پر مدعا تر. آه ای کسانی که ادعایتان کون فلک را می درد، بدانید و آگاه باشید که همانا ما شما را پشیزی نمی دانیم و همه تان می توانید با کله ی کچل شده که رویش ماست و کره مالیده اند بروید در کون همین شتر مرغ سکنی گزینید. این جمله ای بود که سال ها پیش کوروش کبیر بر سر دروازه ی شهر قصه نوشته بود. یاد حرف عمو افتادم، البته من هیچ وقت عمو صداش نکردم، ای کاش می کردم، حرفش در مورد معامله ای بود که بر سر دروازه ی خونه آویزونه. بگذریم از ساره و ساحره و گل اندام و کیانوش که آتش جان شد. این اندک صدایی هم که از ته اتوبوس میاد از بچه های مرز پر گهره. خدا حفظشون کنه که میدون رو خالی نمی کنن، همون جوری که تو جبهه خالی نکردن، همیشه چند تا موتورسیکلت و ماشین توش بود و یه مرد دیوانه. یک دوستی داشتم سال ها پیش هنوز هم دارم، همیشه می گفت نوشته های عاشقانه، ته گنجه، نوشته های سرخوشانه روی طاقچه. بعد از اون بود که روی طاقچه ی ما پر شد از برگه های چسونکی که فقط بو می دادن و هیچ کس نفهمید که بوی این برگه ها به چه دردی می خوره. برای جفت یابی شاید، کسی چه می داند. بالاخره این خانم راننده غیرتی به خرج داد و از یک نفر سبقت گرفت و من دیگه فکر نمی کنم داغون ترین اتولِ این جاده ایم. می دونی چیه، تورو اصن یه جوری درستت کردن که به درد این کار نمی خوری. بیا پایین من برم بالا، اوی مواظب باش زمین سُریه، آفرین. بابابزرگ بیا دزد نهال سیب رو پیدا کردم، نهال تو حیاطشون افتاده بود. دزد نادون حتی نرفته یا جا قایمشون کنه که من نبینمش! بیا بریم بکاریمش دوباره. تو به چی اعتقاد داری اصن؟ به خدا؟ نه می گم به خدا به چی اعتقاد داری؟ یک بار بگو ببینم اصن چیزی تو زندگی تو هست که بهش پایبند باشی؟ ولنگار. ببین لااقل وقتی با کسی میری بیرون به کس دیگه ای زارت جلو چشم یارو چراغ نزن، آمار نده. بپر. ببین یه کم بیا عقب تر نشونه بگیر بپر وسط اون آب عمیق. دریـــــــــــــاست باور کن. نترس رها شو. سعی نکن بفهمی، سعی نکن همه چی رو حلاجی کنی. همه چیز حلاجی شدنی نیست. رها شو. تازه میشی، بهت قول می دم. این ها حرف هاییه که ده سال بعد برادرم به بچه هاش می گفت و من روی همون کاناپه ی قرمز رنگ پیپ می کشیدم. سال ها بعد که تنها شده بودم باز. تنها کسی که زنده بود و شاید. البته من این طور فکر می کردم. برادرم بود که همیشه به بچه هاش نصیحت می کرد. هم سن من بود. قلوی من بود. همزاد مهزاد من بود. هنوز هوا گرمه و عرق از سر و روی همه می ریزه. سرشو به پشت صندلی جلویی تکیه داده و خواب هفت آسمون می بینه، تو ظهر یک روز بی عدد که پیش پیش می تازد...ا
پ.ن. باز فصل تمشک رسید و به ما نرسید
پ.ن. هیچ شخصیتی در این پست وجود خارجی ندارد
پ.ن. تصویر یک نقاشی از فرانک کوپکا ست که بسیار دوست می داریم
پ.ن. این هم آهنگی ست که بسیار دوست می دارم و هیچ ربطی ندارد به نوشته
پ.ن. این پست یک شراب ته گنجه می باشد
پ.ن. هیچ شخصیتی در این پست وجود خارجی ندارد
پ.ن. تصویر یک نقاشی از فرانک کوپکا ست که بسیار دوست می داریم
پ.ن. این هم آهنگی ست که بسیار دوست می دارم و هیچ ربطی ندارد به نوشته
پ.ن. این پست یک شراب ته گنجه می باشد
Sunday, September 16, 2012
Bio 42
پ.ن. نوشته شده در یک تاریخ دور. هنوز نفس می کشد ولی
یک داستان تکراری در مورد خودم
اوان جوانی بود، اواخر نوجوانی شاید. تازه کرک های روی صورتم داشتن سیاه می شدن، به شکل ریش. تازه کار های تازه یاد گرفته بودم. ساکن ساری بودیم اون موقع ها. یک جنگلی کنار خونه مون بود، مال کسی بود. زیر درخت هاش بوته های توت فرنگی روییده بودن. من هم دزدی می کردم. از جنگل همسایه. شاخه های درخت ها اومده بود روی بوم شیروانی خونه مون و من اغلب موقع ها روی شیروانی زیر چتر برگ های درخت های گردو لم داده بودم. یک روز، یکی از روز های خرداد ماه، شاید یک همچنین روزی بود. شاید هم دیرتر بود ولی هر چه بود از وقت رسیدن تمشک ها گذشته بود، دل به دریا زدم و رفتم توی جنگل، دور شدم از خونه، از حدود، از حصار، رفتم وسط های جنگل برای خودم. یه دشت بزرگی بود که سمت شمالی دشت شیب رو به بالایی داشت، انگار نه انگار که رو به دریاست. وحشی بود. دشت و همه ی اسب های قهوه ای رنگی که اونجا بودن. اسب های من بودن. برای من بودن. همون جا ایستاده بودن و بر و بر نگاه من می کردن، رها بودن. آزاد به مد "ا" بودن. منتظر بودن که من حرکتی کنم و همه شون باهم به سمت بالای تپه بدون. و من هم امون ندادم و رهاشون کردم. همون اسب هایی که قبلا هم در موردشون نوشته بودم. وحشی بودن و رفتن و رفتن. به قولی "زیر پایم زمین از سُم ضربه ی اسبان لرزید، چهار نعل می گذشتند اسبان، وحشی، گسیخته افسار، در یال هاشان گره می خورد آرزوهایم، دوشادوششان می گریخت خواست هایم، هوا سرشار از بوی اسب بود، و غم، و اندکی غبطه" تماشاشون کردم تا دور شدند و دیگه تا سال ها ندیدمشون. اسب های من کنارم نبودن، افسار گسیختن... به قولی "پنداری رویایی بود آن همه، رویای آزادی، یا احساس حبس و بند". آزاد نبودم. به همین زیبایان قسم..ا.
مثل فیلم "اسب جنگجو" زمان زیادی گذشت تا دوباره برگشتند پیشم. نه در جنگلی نه در هیچ جای دنیایی، در یک مکان مقدس، با باد هم برگشتند، از لای سیم های دنیا، از بین همه موج های مخابراتی، برگشتند خلاصه، و هرگز از من دور نبودند. براشون یه اصطبل کوچیک درست کرده بودم که کنارم باشن. تو همین حیاط. تو همین حیاط. تو همین حیاط شخم خورده. کنارم بوده اند، این حداقل کاری بود که می تونستم بکنم که آزاد باشن، یک آزادی شرطی، برای مدتی..ا.
امروزی که این ها رو می نویسم، انقدر به من نزدیک شدن که هرگز ترکم نمی کنن، می دونن من دیگه نمی تونم راه برم، از شیروانی بالا برم و توت فرنگی دزدی کنم. کنارم هستن و گاهی باهم اسب سواری می کنیم. یک کرندی هم هست که بیشتر دوستش می داریم...ا
گاهی رهاشون می کنم نزدیکی ها، از دور بهم نگاه می کنن، انگار، فقط انگار که وحشی نیستن و من می دونم که این ها هرگز اهلی نمی شن. اسب های من بودن..
این هم از حال امشب ما بدون "اِلس" اش
پ.ن. این یک پست را خیلی دوستش می دارم
Vomit 09
پ.ن. نوشته شده در یک تاریخ دور
به خدا نمیشه همیشه واقع گرا بود. نمیشه همش تجزیه تحلیل کرد. این لامصب ماشین نیست آخه، لعنتی این چیه درست کردی، ما شدیم، از ما، شدیم. حالا چی می شد من و گور خرم می کردی یا یه موش کور از صد تا موجود با شعور حافظه دار بهتر بود به جان عمه جان. به خدا به خودت به این به اون دارم بالا میارم از این همه چیز که این وسط مثل انگل هست، یک اسمی خیلی سنگین تر براش لازم دارم، هیچ کلمه ای که بلدم تفسیرش نمی کنه. نمی خوام. خسته شدم. فکر کردن جواب نمی ده هر چی فکر می کنم باز می بینم ای کاش این عقل ما کل حساب کار دستش بود. هیچی جواب نمی ده، راه می رم می دو ام فکر میکنه آدمو چلمنگ. یک گاوی قاطری به ما می دادی یه جا مشغولمون می کردی یه دو روز خور و خواب و شهوتمون به راه بود مث یکی از این همه می مردیم می رفتیم گورمون و گم می کردیم خوب چی میشد. من حتما باید می اومدم دنیا، این ور دنیا!؟! اون ور دنیا حالا چه پخی بود انگار. وسطش شاید بهتر بود ها لعنتی؟ برم گورمو گم کنم اون وسطا که دیگه رسما هیچ کس رو نشناسم؟ برم گم شم کلا نابود شم؟ هووووووی با توام که نزدیکی. کجایی پس.. این چی بود از ما درست شد که تا عمر داریم باید بکشیم و زرتمون در بیاد.
به خدا نمیشه همیشه واقع گرا بود. نمیشه همش تجزیه تحلیل کرد. این لامصب ماشین نیست آخه، لعنتی این چیه درست کردی، ما شدیم، از ما، شدیم. حالا چی می شد من و گور خرم می کردی یا یه موش کور از صد تا موجود با شعور حافظه دار بهتر بود به جان عمه جان. به خدا به خودت به این به اون دارم بالا میارم از این همه چیز که این وسط مثل انگل هست، یک اسمی خیلی سنگین تر براش لازم دارم، هیچ کلمه ای که بلدم تفسیرش نمی کنه. نمی خوام. خسته شدم. فکر کردن جواب نمی ده هر چی فکر می کنم باز می بینم ای کاش این عقل ما کل حساب کار دستش بود. هیچی جواب نمی ده، راه می رم می دو ام فکر میکنه آدمو چلمنگ. یک گاوی قاطری به ما می دادی یه جا مشغولمون می کردی یه دو روز خور و خواب و شهوتمون به راه بود مث یکی از این همه می مردیم می رفتیم گورمون و گم می کردیم خوب چی میشد. من حتما باید می اومدم دنیا، این ور دنیا!؟! اون ور دنیا حالا چه پخی بود انگار. وسطش شاید بهتر بود ها لعنتی؟ برم گورمو گم کنم اون وسطا که دیگه رسما هیچ کس رو نشناسم؟ برم گم شم کلا نابود شم؟ هووووووی با توام که نزدیکی. کجایی پس.. این چی بود از ما درست شد که تا عمر داریم باید بکشیم و زرتمون در بیاد.
نه آقا جان راحت نیست به هر ننه قمری می خوای قسم که راحت نیست لعنتی. خیلی گهه خیلی گه
Vomit 08
پ.ن. نوشته شده در یک تاریخ دور، خاک خورده، در میان همه ی پیش نویس ها. بیمار قلبی نخواند
بعضی ها فهمیده ترن، بعضی ها مرگ رو لمس کردن، بعضی ها فقط. متفاوت ترن فقط متفاوت نیستن بلکه متفاوت ترن. تو که نیستی از خودم بی خبرم. کی بیاد و کی بشه همسفرم... رفت. طاقت من طاقت تو، طاقت من طاقت دل هر چه که باشه برای هر کسی یک نقطه شکستنی هست. کی اینجا غم داره؟ هیچ کس غمی نداره تو دلش، همه شاد و خوشحالن باور کن. جان غریبی یار، یار غریبی یار. رفت. واقعا چقدر باید تحمل کرد؟ بعضی ها غمشون قد یه دنیاست، کل دریاها رو تو دلشون جا می دن که مشکلات تو کنارشون محو میشه حتی. گریه ها هم جواب نمی ده. خاتم کاری ها و گچ کاری هم جواب نمی ده. زمان. زمان. آره عزیز دل گریه کن که شاید یه کم سبک تر بشی بذار این هم بگذره، کم نکشیدی این هم روش. بعضی ضربه ها فقط. بزرگن، غول پیکرن که تو توان تو نیست شاید گاهی هضم کردنش زمان زیادی می بره. رفت. چه می شه گفت جز بودن. از نبودن غم خیلی ها زیاد می شه ولی از بودن لااقل فقط غم خودته. پس باش تا بگذره. زمان. زمان. به جای مهر سرمو بذار رو شونت... حس خوبی نیست. نیست لعنتی. این لرزیدن های نا خواسته این هذیون های این زمانی. اصلا حس خوبی نیست. حس فوق العاده زجرآوریه در واقع. کسی که بود. کسی که نیست. رفت...ا
بعضی ها فهمیده ترن، بعضی ها مرگ رو لمس کردن، بعضی ها فقط. متفاوت ترن فقط متفاوت نیستن بلکه متفاوت ترن. تو که نیستی از خودم بی خبرم. کی بیاد و کی بشه همسفرم... رفت. طاقت من طاقت تو، طاقت من طاقت دل هر چه که باشه برای هر کسی یک نقطه شکستنی هست. کی اینجا غم داره؟ هیچ کس غمی نداره تو دلش، همه شاد و خوشحالن باور کن. جان غریبی یار، یار غریبی یار. رفت. واقعا چقدر باید تحمل کرد؟ بعضی ها غمشون قد یه دنیاست، کل دریاها رو تو دلشون جا می دن که مشکلات تو کنارشون محو میشه حتی. گریه ها هم جواب نمی ده. خاتم کاری ها و گچ کاری هم جواب نمی ده. زمان. زمان. آره عزیز دل گریه کن که شاید یه کم سبک تر بشی بذار این هم بگذره، کم نکشیدی این هم روش. بعضی ضربه ها فقط. بزرگن، غول پیکرن که تو توان تو نیست شاید گاهی هضم کردنش زمان زیادی می بره. رفت. چه می شه گفت جز بودن. از نبودن غم خیلی ها زیاد می شه ولی از بودن لااقل فقط غم خودته. پس باش تا بگذره. زمان. زمان. به جای مهر سرمو بذار رو شونت... حس خوبی نیست. نیست لعنتی. این لرزیدن های نا خواسته این هذیون های این زمانی. اصلا حس خوبی نیست. حس فوق العاده زجرآوریه در واقع. کسی که بود. کسی که نیست. رفت...ا
Saturday, September 15, 2012
Goli
گلی. اسم دختر دوم پسر عموی مادرم بود. یعنی هنوز هم هست. شش سالم بود که ازدواج کرد. البته سو تفاهم نشه گلی اون موقع دبیرستانی بود، خیلی خوشگل بود، یعنی خیلی. اون موقع ها خوشگل از نظر من گلی بود. یا یه آقایی اهل رامسر ازدواج کرد. نمی دونم کی. واسه عروسیشون خوب معلومه که همه اهل فامیل دعوت می شن و من هم فامیل بودم خوب. کلی خوشحال بودم که می رم عروسی. یادمه اون موقع حتی دلگیر بودم که چرا گلی ازدواج کرد. چرا رفت دیگه! الان می گم آخه بچه تو رو چه به این حرفا! عمه کوچیک من دوست نزدیکش بود. اون موقع ها که می رفت خونشون باهم درس و اینا بخونن بعضی موقع ها من هم با خودش می برد. عمه کوچیک ام حتی من و با خودش برد مدرسه شون یه روز. رو پله های مدرسه شون نشسته بودم و خانوم مدیرشون یا ناظمشون واسم چای و کلوچه آورد و نشست پیش من. خلاصه این که ما رفتیم عروسی گلی، دهنم وا مونده بود. داماد اینا یه خونه سه طبقه داشتن. نه از این آپارتمانا ها، از خونه سه طبقه های شمالی قشنگ که از توش یا بیرونش پله می خوره میری رو تراس های دوم و سوم.. البته خونه گلی اینا هم خیلی بزرگ بود. دو طبقه قشنگ بود ولی خونه ی داماد خیلی خفن بود. یادمه تو حیاطشون به مامانم گفتم مامان مامان من بزرگ شدم میخوام از این خونه ها بخرما... که رو کف تراس طبقه دومش چادر شب یا زیلو پهن کنیم شب های تابستون هندونه بخوریم. تازه گلدونای شمعدونی رو هم ردیف به نرده های تراس آویزون کنیم اصن یه چیزی عین این خونه های ماسوله. هنوزم مامانم یادم میندازه بعضی موقع ها و باهم می خندیم.. یادمه آخر حیاطشون یه درخت قطاب بود. قطاب خوردی تا حالا؟ حتی نمی دونم همین جوری می نویسنش یا نه! خیلی خوب بود خلاصه غارت کردیم درخته رو. من و یه چند تا بچه جغله های دیگه. به مامانم می گفتم این درخته چیه عجب میوه هاش خوشمزه ست اونجا بود اسمشو یاد گرفتم. فکر کنم بعد از اون فقط یک بار دیگه دیدم این درخت و و یادم نیست کجا بود، شاید فومن، نمی دونم ولی خیلی خوبه. آره دیگه گلی ازدواج کرد و فکر کنم دو سال بعدش یه دختر خیلی خیلی خوشگل به دنیا آورد و اسمش رو گذاشتن آذین. اولین باری بود که این اسم و شنیده بودم. آذین دیگه یعنی چی ولی ترکیب حروفش برام جالب بود. بعضی ترکیبا خیلی قشنگن کلن. البته آدم با آدم فرق داره من از اونایی ام که از ترکیب آذین خوشم میاد به هر حال. این کوچولو فوق العاده زیبا بود. یعنی من اون موقع می گفتم گلی که انقدر خوشگله خوب باید دخترش هم خوشگل بشه ولی آخه چقد دیگه. هشت سالگی من خونه مونو عوض کردیم رفتیم رودسر دیگه ارتباط طوری نبود که خبر داشته باشم دورادور می شندیم ازشون. گلی خوشگل دیگه ازدواج کرده بود و آذین داشت... ا
امشب خیر سرم داشتم کتاب درسی می خوندم، یاد گلی افتادم! چرا؟!
Saturday, August 25, 2012
Tipsy writing!!
آدم که مست باشه نمی تونه بنویسه شاید، حالا امتحان می کنیم ببینیم میشه یا نه. میگه یه دختر داره شاه نداره، پیرن تنش اطلس باشه، ملس باشه... یکی نشسته یه گوشه و همراه حسن سگ سیبیل می خونه و یکی دیگه بهش ملحق می شه. چهار نفر می شینن حکم بازی می کنن و یکی دمروارو رو کاناپه دراز می شه و تو دنیای خودشه و یکی دیگه کنارشه که اگه چیزی خواست واسش بیاره. یکی هم این وسط هوس می کنه بنویسه چه خبره اینجا! سلامتی همین جمع، ایشالا همیشه پایدار، خدایا این جمع و از ما نگیر و الخ. مست که باشی به من زیاد فکر می کنی مگه نه؟ فکری که فکر نیست، حقیقته شاید. گاهی اوقات ما از حقیقت ها گریزونیم، چون که تلخ ان. چون که نمی خوایم واقعی باشن. بعضی حقیقت ها واقعی نیست البته اما اکثرشون واقعی انو می خوام بگم که حقیقت با واقعیت یه کمکی فرق داره. اما دوست داشتن و تنفر داشتن ها حقیقته. لزومن واقعی نیست. وقتی مست میشی بیشتر به من فکر می کنی که دوست داری کنار من باشی. که دوست داری بغلت کنم که ببوسمت. که تو بغلم محکم نگهت دارم و نذارم جایی بری. بگم مال منی. مگه نه؟ وقتی که مست نیستی واقعیت های زندگی بیشتر جلوه گر می شن. واقعیت هایی که هر روز باهاش روبروییم بدون اینکه سمت و سوی حقیقی زندگیمون باشه. خیلی ها می گن من تو زندگی این و می خوام اونو می خوام. نمی دونم شادی می خوام. خوشحالی می خوام عشق می خوام ولی همه چی شون به همه چی شون قاتی شده. من خودم یکی از همون آدم ها!! حقیقت هامون از واقعیت هامون دور شده. البته خوب من هواسم هسا بهش دارم درستش می کنم ولی خداییش نمی دونم از کجا اومده، خانواده، فامیل، دوستان و آشنایان، جامعه، نظام آموزشی و کجا و کجا، از یه جا یا جاهایی اومده که که انگار خیلی ها قاتی کردن. من خودم یکیشون!! مست که باشم بیشتر به تو فکر می کنم. از دوست داشتن ها ناراحتی ها، از عاشقانه ها تا ... همه جوره زندگی انگار یه جوراییه که ما انگار همیشه فکر می کنیم تو مسیر درستیم ولی چند سال بعد می فهمیم که این شاید چیزی نبوده که اون هدفمون و از زندگی از زنده بودن فراهم کنه. آره من هم همین طورم، هر وقت که مست می شم بیشتر به تو فکر می کنم. واقعیت اینه ولی اینکه حقیقت داستان چیه من هم نمی دونم. و خسته ام از این همه مسخرگی خیلی قسمت های زندگی. بگذریم از مستی و جلال همتی بگیم بهتره، اگه رفع بلا کردی، فکر کردی خیال کردی، پری گلی به جمالت، پری شکر کلامت :دی ما را به حال خویش بگذارید که این داستان را انتهایی نیست.
\.l. ygx ihd hlghdd vh ld foadn hd ahgh.
\.l. ygx ihd hlghdd vh ld foadn hd ahgh.
Subscribe to:
Posts (Atom)

