Sunday, September 16, 2012

Vomit 09

  پ.ن. نوشته شده در یک تاریخ دور

به خدا نمیشه همیشه واقع گرا بود. نمیشه همش تجزیه تحلیل کرد. این لامصب ماشین نیست آخه، لعنتی این چیه درست کردی، ما شدیم، از ما، شدیم. حالا چی می شد من و گور خرم می کردی یا یه موش کور از صد تا موجود با شعور حافظه دار بهتر بود به جان عمه جان. به خدا به خودت به این به اون دارم بالا میارم از این همه چیز که این وسط مثل انگل هست، یک اسمی خیلی سنگین تر براش لازم دارم، هیچ کلمه ای که بلدم تفسیرش نمی کنه. نمی خوام. خسته شدم. فکر کردن جواب نمی ده هر چی فکر می کنم باز می بینم ای کاش این عقل ما کل حساب کار دستش بود. هیچی جواب نمی ده، راه می رم می دو ام فکر میکنه آدمو چلمنگ. یک گاوی قاطری به ما می دادی یه جا مشغولمون می کردی یه دو روز خور و خواب و شهوتمون به راه بود مث یکی از این همه می مردیم می رفتیم گورمون و  گم می کردیم خوب چی میشد. من حتما باید می اومدم دنیا، این ور دنیا!؟! اون ور دنیا حالا چه پخی بود انگار. وسطش شاید بهتر بود ها لعنتی؟ برم گورمو گم کنم اون وسطا که دیگه رسما هیچ کس رو نشناسم؟ برم گم شم کلا نابود شم؟ هووووووی با توام که نزدیکی. کجایی پس.. این چی بود از ما درست شد که تا عمر داریم باید بکشیم و زرتمون در بیاد.
نه آقا جان راحت نیست به هر ننه قمری می خوای قسم که راحت نیست لعنتی. خیلی گهه خیلی گه
Post a Comment