Sunday, September 16, 2012

Bio 42

  پ.ن. نوشته شده در یک تاریخ دور. هنوز نفس می کشد ولی

یک داستان تکراری در مورد خودم
اوان جوانی بود، اواخر نوجوانی شاید. تازه کرک های روی صورتم داشتن سیاه می شدن، به شکل ریش. تازه کار های تازه یاد گرفته بودم. ساکن ساری بودیم اون موقع ها. یک جنگلی کنار خونه مون بود، مال کسی بود. زیر درخت هاش بوته های توت فرنگی روییده بودن. من هم دزدی می کردم. از جنگل همسایه. شاخه های درخت ها اومده بود روی بوم شیروانی خونه مون و من اغلب موقع ها روی شیروانی زیر چتر برگ های درخت های گردو لم داده بودم. یک روز، یکی از روز های خرداد ماه، شاید یک همچنین روزی بود. شاید هم دیرتر بود ولی هر چه بود از وقت رسیدن تمشک ها گذشته بود، دل به دریا زدم و رفتم توی جنگل، دور شدم از خونه، از حدود، از حصار، رفتم وسط های جنگل برای خودم. یه دشت بزرگی بود که سمت شمالی دشت شیب رو به بالایی داشت، انگار نه انگار که رو به دریاست. وحشی بود. دشت و همه ی اسب های قهوه ای رنگی که اونجا بودن. اسب های من بودن. برای من بودن. همون جا ایستاده بودن و بر و بر نگاه من می کردن، رها بودن. آزاد به مد "ا" بودن. منتظر بودن که من حرکتی کنم و همه شون باهم به سمت بالای تپه بدون. و من هم امون ندادم و رهاشون کردم. همون اسب هایی که قبلا هم در موردشون نوشته بودم. وحشی بودن و رفتن و رفتن. به قولی "زیر پایم زمین از سُم ضربه ی اسبان لرزید، چهار نعل می گذشتند اسبان، وحشی، گسیخته افسار، در یال هاشان گره می خورد آرزوهایم، دوشادوششان می گریخت خواست هایم، هوا سرشار از بوی اسب بود، و غم، و اندکی غبطه" تماشاشون کردم تا دور شدند و دیگه تا سال ها ندیدمشون. اسب های من کنارم نبودن، افسار گسیختن... به قولی "پنداری رویایی بود آن همه، رویای آزادی، یا احساس حبس و بند". آزاد نبودم. به همین زیبایان قسم..ا.
مثل فیلم "اسب جنگجو" زمان زیادی گذشت تا دوباره برگشتند پیشم. نه در جنگلی نه در هیچ جای دنیایی، در یک مکان مقدس، با باد هم برگشتند، از لای سیم های دنیا، از بین همه موج های مخابراتی، برگشتند خلاصه، و هرگز از من دور نبودند. براشون یه اصطبل کوچیک درست کرده بودم که کنارم باشن. تو همین حیاط. تو همین حیاط. تو همین حیاط شخم خورده. کنارم بوده اند، این حداقل کاری بود که می تونستم بکنم که آزاد باشن، یک آزادی شرطی، برای مدتی..ا.
امروزی که این ها رو می نویسم، انقدر به من نزدیک شدن که هرگز ترکم نمی کنن، می دونن من دیگه نمی تونم راه برم، از شیروانی بالا برم و توت فرنگی دزدی کنم. کنارم هستن و گاهی باهم اسب سواری می کنیم. یک کرندی هم هست که بیشتر دوستش می داریم...ا
گاهی رهاشون می کنم نزدیکی ها، از دور بهم نگاه می کنن، انگار، فقط انگار که وحشی نیستن و من می دونم که این ها هرگز اهلی نمی شن. اسب های من بودن..
این هم از حال امشب ما بدون "اِلس" اش

پ.ن. این یک پست را خیلی دوستش می دارم
Post a Comment