Monday, November 26, 2012

Empathy

ا"...آبجو می نوشیدم. توی دلم می گفتم نان مایع، و باز می نوشیدم
خودم را اسبی می دیدم زین و یراق شده. می ترسیدم ژاله افسارم را به نرمی و مهربانی در دست گیرد، و هر وقت خواست چنان بکشد تا مرا از هر مانعی بپراند و در هر دشتی بجولاند. مثل سرزمین پدری ام بود، دوستش داشتم ولی ازش می گریختم. برایم مسجل بود که در آن دوره ی زندگی ام، او کسی نیست که من می خواهم، بلکه من کسی هستم که او می خواهد، و در به در دنبال این است که مرا اسیر و رام خویش کند...ا
شب ها باهم فیلم می دیدیم. فیلم بهانه ی خوبی بود که قفلی به خودم بزنم. سرگرم می شدم به فضاها، به آدم های فیلم، می رفتم به دنیای دیگری که اینجایی نبود، از مرزهای غریب می آمد تا کمی مرا ببرد. با فیلم می رفتم توی قفس؛ قفسی که او خلوتم را برهم نمی زد، و دستش به من نمی رسید. در طول روز حتی سعی می کردم اگر جایی خودش را به آغوشم می انداخت و توقع نوازش داشت اشتیاقش را کور نکنم. می بوسیدمش و دستی به اندامش می کشیدم، اما وقتی در رخت خواب گیر می افتادم، دست هام دیگر یارای پاسخ دادن به نوازش هاش را نداشت. رکاب نمی دادم و می گریختم. سر یک حرف را باهاش باز می کردم، و از این در و آن در می گفتم، و باز که به صرافت بوسیدنم می افتاد به بهانه ی سیگار صورتم را می گرداندم که لب هام را نبوسد. بعد که خسته می شد منتظر می ماندم تا خوابش ببرد. بی حرکت به سقف خیره می شدم و در خیالم راه می افتادم
گاهی هم تمارض می کردم. می گفتم سرم بدجوری درد می کند، یا چقدر مغزم خسته است، و یا می گفتم آخرش هم سر در نیاوردم که این همسایه ی عراقی ام چرا خودش را کشت. تو چی فکر می کنی؟
یک شب از دهانم در رفت به جای سردرد گفتم سردم است. و او تا دم دمای صبح همه ی زنانگی اش را به کار بست تا آتشم بزند، و نتوانست. گفتم این سرما رفته توی استخوانم، می دانی؟ اصلا سرمای سطحی نیست
هر شب یک بهانه، هر شب یک نقش..."ا

پ.ن. تمام این پست یک قسمت کوچک بود از "تماما مخصوص"، اثر عباس معروفی
Post a Comment