Friday, July 13, 2012

Bio40

شب هایی مثل امشب که مطمئنه فقط کافیه چشم هاش رو ببنده، ولی نمی خواد. از سِزِن آکسو بپرس
چیچلاس، تو گویش گیلکی به سنجاقک هایی می گن که کنار رودخونه ها هستن. رود های کوچیکی که از زیر درخت ها رد میشن. که بعضی جاها کنار ریشه ی درخت ها عمق بیشتری دارن و بچه ماهی های آب شیرین اونجا جمع می شن. تن نازکی دارن، ته بالهاشون یه نیم دایره ی آبی یا بنفش رنگیه. چشماشون هم هزار تا عقیق کوچیکه. انگار برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشم ها رو می خوان...ا
آدم وقتی بخواد ولی نتونه حسش رو بنویسه مجبور می شه از یه چیز (بی ربط) مثل چیچلاس رونمایی کنه. بهت گفتم من با کلمات در جنگم. بعضی موقع ها اصن نباید حسی رو نوشت یا گفت یا حتی سعی کرد برای نوشتنش یا گفتنش. تو شاید خــــــــــــــــوب بدونی که نوشتن یا گفتن چیزی که تو واژه نمیاد خیلی مسخره تر از مسخره ترین چیز هاست

پ.ن. غنیمتی شمر ای شمع، وصل پروانه      که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
Post a Comment