Wednesday, August 8, 2012

Bio41

خیلی وقت بود چیزی ننوشتم. روز ها همین طور می گذرن. سعی می کنم بنویسم. یه موقع هایی که حالت خوبه راحت می نویسی. یه موقع هایی که حالت خوب نیست هم راحت می نویسی. ولی یه موقع هایی اصلا نمی تونی بنویسی. دست و دلت به نوشتن نمی ره. دلم می خواد بنویسم اما نمی تونم. شاید هم می تونم و نمی خوام که بنویسم. انقدر بعضی موقع ها که می نویسم نوشته هام بوی تعفن می دن که بعدش باید برم دست هام رو بشورم. بیام اینجا به خودم بگم نگران چی هستی. بیام اینجا از امید بنویسم. از آرامش. از یه دل شاد از یه قلب مطمئن. به خودم مژده بدم که ایام غم نخواهد ماند. به خودم بگم همه چیز درست میشه که همه ی آدم ها خوبن و مهربونن. واقعا هم همه آدم ها خوبن. هر کی یه کوچولو باگ داره ولی در کل همه خوبن و با صفا. می شه به آدم ها اعتماد کرد. می شه کنارشون بود. میشه دوستشون داشت. می شه دنیا رو یه جور دیگه هم دید خیلی موقع ها. نه خیلی موقع ها بلکه همیشه می شه دنیا رو یه جور دیگه هم دید. یه جور خوب. پر از موسیقی فلامنکو، پر قشنگی های یه شب بارش شهابی. واقعا می شه دنیا رو بهتر هم دید مگه نه؟ به خودم بگم که آدم ها دوست داشتنی ان. بگم که بسه گل پسر، انقد خودت و بقیه رو اذیت نکن. بگم که ببین چقدر دوستات دوستت دارن ببین چه خانواده پر مهری داری، چه فامیل قشنگی داری، ببین چه دوستای گلی داری، ببین کجایی و از کجا به کجا رسیدی. بیام اینجا واسه خودم بنویسم بگم ببین چه خوش تیپی، ببین آینده چه قشنگه. ببین حتی همین اشک ها چه قشنگن چه زندگی ان چه خوبن.. ببین یادته یه بار گفتی بزرگ ترین آرزوت اینه که لحظه مرگت به زندگیت نگاه کنی و بگی شاد زندگی کردی. پس خوب باش، بیا و به خاطر من خوب باش. به مادرت بخند و بهش بگو دوستش داری. به دوستات بگو که دوستشون داری. به خودت بگو عاشق خودتی و اذیتش نمی کنی. بیا و با من باش این دو روز زنده بودن رو. بیا با هم بسازیمش این لحظه رو. کسی از فردا خبر نداره. همه چی خیلی راحت اتفاق می افته کسی نمی دونه کی می میره. بیا و دلت رو پاک کن از هر چی که بوی ناراحتی داره. بیا پسر یه کم کمتر فکر کن یه کم ولش کن. خیلی چیزها اصلا فکر کردن نداره. خودش باید بیاد و بره. خیلی چیز ها واسش اما و اگر گفتن نداره. تو هم اینا رو می دونی پس خوب باش جون من. اذیتت نکن انقد گناه داره این روح. بیا به خودت بگو بیا خوشحال باشیم همین جوری الکی، مگه نمی شه الکی خوشحال بود. چه جوریه که می شه الکی ناراحت بود، می شه الکی از هیچ واسه خودت دل غصه بسازی، بیا از این همه بود خوشحالی بساز، بپر بالا و پایین و بگو که بهترینی، بگو که خدایا شکرت که من اینم که هر چی می خواستم دارم که هر چی می خوام خواهم داشت. اصن مشکلش چیه که همین جوری الکی دلت شاد باشه از اینکه الکی دلت ناشاد باشه که بهتره، مگه نه؟ کی می خوای این قول و به خودت بدی پس؟ بیا برگردیم به شش سالگی، مگه نمی شه. خیلی خوب هم می شه برگردی و بگی دلت صافه، هر کی با منه سوار شه بریم برای شادمانی. خوب این کار و بکن. بیا و خوب باش برای خودت، با خودت با بقیه، با دوستات با مردم با آدم ها با من با تو. بیا و بگو تمام و مژده بده. بیا با مهربونی تمیزش کنیم این دل و پاکش کنیم. بیا جون من جون خودت که هیچ چیز موجود و نا موجودی ارزش پریشونی نداره. این ها رو هر روز به خودت بگو و پر شو از قشنگی های بودن. هر روز بگو هر روز هر ساعت به یاد بیار
Post a Comment