Thursday, December 30, 2010

Velvet nights

امشب هوا فوق العاده خوب و دوست داشتنی بود. کسی پایه نشد و خودم بعد از اینکه ماشینو دم خونه پارک کردم رفتم پیاده روی، ساعت دو شب بود. راست جاده رو گرفتم به سمت شمال، هیچ صدایی نبود، یه پرچین تنها اون طرف جاده که جون می داد واسه نشستن تو عصرهای تابستون. زوزه ی چند تا سگ، احتمالا اهلی، از دور. اینجا که سگ پیدا نمیشه همه شون تو مایه های هاپو هستن. جدای از اون ها پچ پچ درخت ها که تا بهشون می رسیدم ساکت می شدن و یواشکی من و می پاییدن. موقع برگشتن باد مثل رویای روزمره با طعم بارون منو می بوسید و نمی شد کاریش کرد. اسیرت می کنه این باد اگه بفهمی چه افسون گریه تو شب های این چنینی. مجبور شدم وایستم که تا مدت ها عشقی چنان میانه ی میدانم آرزو نباشه ... آروم قدم زنون برگشتم خونه، جای دوستان خالی، جای اونایی هم که پایه نبودن هم خالی. از ربکا دل ریو و لوز کاسال به خاطر پیوستنشون بهم در انتهای راه کمال تشکر رو دارم. ساعت سه شب یا صبح یا هر چی، ما که بیداریم ایشالا همه خواب های رنگی ببینن
Post a Comment