Friday, December 24, 2010

Bio17

اولین باری که ولش کردم سال ها پیش بود، توی بیشه های اطراف با همه ی قدرت می پرید و می چرخید. سال ها پیش... از من حرف نمی شنید تا جایی که بدون توجه من به همه جا سرک می کشید و از  هر گوشه ای نشانه ای. بعدها مجبور شدم یه دایره براش تعریف کنم و بگم که تو همین دایره باید بچرخی. اسب وحشی من به همین هم راضی بود ولی باهوش بود. رام شدنی نبود اون هرگز به حرف من گوش نمی داد و کار خودش و می کرد اما افسارش دست من بود و انقدر نا فرمانی کرد تا به جایی رسید که امروز همیشه توی یک گوشه ای از حیاط دل خواسته نگهش داشتم و حتی می بینم که چطور به بیشه های دور نگاه می کنه و می فهمم که چقدر دلش تنگ شده برای رها بودن و ول شدن و آزادی توی یه دنیای بی اسارت. نمی تونم بهش چنین اجازه ای بدم. می دونم که چقدر سرکشه و می دونم که چقدر دوستش دارم و می دونم که باید خیلی آروم افسارش و شل کنم و الا چنان بلایی به سرم میاره که نه تنها نخواهم داشتش بلکه نابود هم خواهم شد. دوستش دارم و از اینکه در بندش کردم ناراحتم اما چاره ای جز این ندارم. اسب وحشی من یه روزی خیلی زود شاید دوباره آزادت کنم تا برای خودت بدوی تو این بیشه ی زیبا.
همیشه سالم باش. فقط همین.

پ.ن. عکس از سایت زیر
http://www.kathryndalzielart.com/
Post a Comment