Wednesday, February 24, 2010

bio3

خسرو، حاجی دلم برات تنگ شده ها می دونستی بی شعور، این بلاگ  رو که اصلا نمی خونی می دونم  ولی می دونم تنهایی، دارم نامجو گوش می دم، بگو بگو که چه کارت کنم، یادته می گفتی خسرو سیبی ست بر سر سرو، وای که چقد دلم هواتو کرد این وقت شبی یهو، یاد تبریز، شب ها تو اون خونه کذایی، صابخونه! تهران، دربند، پارک سرخه حصار، اوه اینو بگو امامزاده داوود، نمایشگاه کتاب، درکه، بازم امامزاده داوود، فرحزاد، حالا تبریز، بوستان خاقانی چه روزها ، سرما ... شاه گلی ولی عصر چه روزها .. سرما اون بابلیه اون مشهدیه، پسر می دونم تنهایی می دونم حالتون خوبه و نباید باور کنم می دونم همشو رفیق. می دونم که حتما تو هم دلت تنگ شده، میشه خیلی موقه ها، یادته شجریان، دلکش، یادته متالیکا، پینک فلوید، یادته زیر سیگاری یادته نید فور سپید، یادته کنکور یادته سرما یادته سوز تبریز، یادته مهاباد، سهولان، دریاچه .. یادته حتی قاسم آباد؟ وای پسر امشب بدجوری هواتو کردم، نمی تونم صبر کنم چند روز دیگه روز تولدت شه تا بهت زنگ بزنم یه کم بگپیم... سیاه بزرگ کجایی رفیق که این زمونه همین جوری تا آخرش تخمی می مونه که می مونه، تخمی در حد اسید. حاجی هر جا هستی دلت شاد باشه که وطن آدمی در قلب کسانی ست که دوستش می دارند
همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
به نا امیدی از این در مرو بزن فالی، بود که قرعه ی دولت به نام ما افتد 

یا حق
Post a Comment