Wednesday, February 12, 2014

White T-Shirt for Youth in Cameroon

دیشب با آرش صحبت می کردم. بهش گفتم چطور بود، خوب گذشت؟ آماده ای واسه دور دوم مسابقات؟ گفت بد نیست آدم بعضی موقع ها با خودش بشینه یه کم درددل کنه با خودش حرف بزنه بگه خودجان چطور بود خوب بود؟ خوب گذشت؟ بعد همینجوری که داشت بهم نشون می داد گفت باید آدم بعضی موقع ها اینجوری با هر دو تا انگشت اشاره اش چشماشو بماله و یه حس شوری وسط چشم های خسته ش بکنه و وقتی چشماشو باز کنه چند ثانیه ای طول بکشه تا همه چی به حالت اولش برگرده.
می گم پسر جون حالا چرا اینجوری مدل خسته جواب می دی، تو که اول راهی آرش، هنوز کلی مونده، کو تا ایشاله به سن و سال من برسی، پسراتو دوماد ککنی، دختراتو عروس کنی، غروبا با نوه هات بری پارک لاله قدم بزنی. نگو اینجوری بابا دلمون گرفت. حالا تعریف کن ببینم چطور بود، بسی رنج بردی یا بسی حال کردی چی چیو زنده کردی صحبت کن ببینم کجای کاری، البته می دونی که منظورم خبر نیست. نمی خوام بگی چه خبر. می خوام بگی چطوری، چیه حست، دوست داری همون جا باشی که هستی یا می تونستی جای دیگه باشی یا دوست داشتی بهتر از این می بود یا خدا رو شکر همه چی خوبه. بگو ببینم راضی ای یا تو هم مثل اون موقع های خودمی که هر سال تو این روزشعر آهنگ زمان پینک فلوید رو می نوشتم یه جایی رو می خوندمش که هی اقا عقبی از زندگی و باید بجنبی تو مسابقه
یه کم نگاهی انداخت به ما و انگار نه انگار. گفت خوبه، همین که هستیم خوبه خودش. این بچه رو من می شناسمش. بزرگش کردم. فرق کرده. نمی دونم بزرگ شده یا کوچیک اما فرق کرده. خلاصه بغلش کردم و گفتم ایشاله که هر روز به دنیا بیای و هر روزت نو باشه. ایشاله که دلت آروم باشه و لبت خندون. ایشاله باشی و از بودنت خوشحال. باز هم یه نگاهی بهمون انداخت و گفت بابا یادته قدیما تخته نرد بازی می کردیم، بغلشم چایی؟ بیا بزنیم دوباره...ا
Post a Comment