Friday, February 14, 2014

Happy Organ Donor Day


 (با اندکی بیشتر تحریف از زبان شاهزاده (خانم
ما قبلا برای خودمان شاهزاده ای بودیم. یک روز در جنگل راه می رفتیم که یه ساحر (لحن صمیمی شد) جادو جمبلی که شنل سیاه رنگی هم پوشیده بود و کنار گوشش هم یه زگیل کهنه قدیمی که زرد رنگ شده بود درشت معلوم بود جلوم و گرفت و گفت کجا؟ گفتم دارم می رم خونه مادربزرگم براش سیب ببرم و عمرن اگه یه گاز از اون سیبه بزنم. گفت نمی شه اصن راه نداره باید من یک طلسمی رو تو اجرا کنم با این چوب جادوگری که تبدیل به یه چیزی بشی حالا می خوای آدمک بیسکیویتی بشی یا دیو سپید پای دربند یا زن شِرِک یا نمی دونم. گفتم بابا بیخیالِ جادو حبه ی منگول منتظره می خواد با مامان بزرگش بره پیش کوتوله ها باید سریع برم پیششون. خلاصه که پیچوندمش و دورش زدم و قالش گذاشتم و یواشکی از پشت اون درخت خداهای ناًوی جیم شدم اومدم از کوچه پشتی جنگلی که راز و رمزی داشت واسه خودش برم سمت خونه مادربزرگ که دوباره جادوگره پیداش شد و بدون اینکه سوالی بپرسه با چوبک جادوگریش زد به دستم نمی دونم چی شد که همه چی سیاه شد. به زور از تو تاریکی در اومدم و دیدم همه درخت ها خیلی بزرگ شدن و شنل قرمزی که پوشیده بودم افتاده روی زمین و من از زیرش اومدم بیرون. به خودم اومدم دیدم دیگه شاهزاده خانوم نیستم و شدم یه قورباغه ی کوچولو که فقط بلده بپره و پنج تا انگشت داره. نمی دونم چی شد از هوش رفتم و نمی دونم چقدر طول کشید که یکی یه سطل آب خالی کرد رو سرم و به هوش اومدم و دیدم تو شهر اوز ام و با دوروتی و مرد آهنی داریم میریم پیش جادوگر اعظم. گفتم پس مترسک کجاست؟ من که نباید اینجا باشم من باید یه شهزاده رو ببوسم که طلسم و بشکنم. مادر بزرگ چی شد، شنگول و منگول و مخمل و هاپو کومار و چرا من قورباغه ام، هیچی دیگه نشستیم رو شونه دوروتی و باهم رفتیم که پدر ژپتو رو از شیکم نهنگ در بیاریم که صاحاب شهر اوز خراب شد سرمون و گفت بیان برین بخوابین بینم کار داریم. خلاصه هیچی ما همین جوری قورباغه موندیم که موندیم. شاهزاده برس به دادمون که دیگه  گرفتار گردباد نشیم سر از شهر اوز در بیاریم، نمردیم و قورباغه هم شدیم وااسه شازده. بیا ببوسم. بیا ببوسمت ناز... بیا و امروز را زیباتر کن (لحن جدی شد)...ا
Post a Comment