Thursday, February 13, 2014

A man from town

یکی هست بنده خدایی سال تا سال نمی بینمش. تو همین دانشگاه خودمون. سرش و میندازه پایین و می ره و میاد با کسی کاری نداره. البته خیلی دوست دارم ببینمش هر از گاهی اما اصن پیداش نیست لامصب. ترک استانبوله. همیشه هم کچل می کنه انگار مو رو سرش بند نمیاد. تو فیس بوک دارمش. از اون آدماییه که باید کشفش کرد. کلن من نمی دونمی چرا اینجوری ام اگه کسی غمش باشه یا بار غم افزاش زیاد باشه انگار جذبش می شم! نمی دونم یه جورایی انگار فکر می کنم این آدما یه چیزی می دونن. تقریبا از بیشتر از نصف چیزایی که تو فیس بودک پست می کنه خوشم میاد. همش چیزای پر و حرف دار. هیچ کی هم هواس نیست کسی باش کاری نداری این یارو هم انگار واسه دل خودش پست می کنه که شاید یه دلدار دیگه ای ببینه بشنوه یا بخونه خوشش بیاد و تو دلش بگه دمت گرم پسر. 
این جور آدمای ساکت و بی های و هوی که به دل هر کی نمی شینن. وقتی هم باهاش حرف می زنی یه جورایی اینجوری آروم باهات حرف می زنه انگار دلش دریاست و همه توش جا می شن. این آدمه اون یارو هم آدمه. هر کی هست واسه خودش بلکه باشه. ولی خوب آخه یکی مثل من چرا باید از یکی اینجوری خوشش بیاد! من که خودم اصن آروم و اینا نیستم. کم کجام آرومه آخه همش یا زیر زمینم یا روی هوا. چجوری می شه از این یارو می نویسم نمی دونم. به هر حال یه آدمایی هستن تو کوچه پس کوچه های هر شهر غریبی دارن زندگی می کنن و با دل خودشون خوشن. صبح و به شب می رسونن که آخر شبی یه آهنگ ویولن سوز دار بزران تو ضبط صوت و بشینن تو همون یه دونه کاناپه روبروی پنجره بدونن بیرون سرده یه چایی بخورن و تو دنیای خودشون به خواب برن. از بیرون قشنگه مگه نه؟ از تو، از رو کاناپه هم قشنگه، اما نمی دونم از چشم همون کسی که داره به آهنگ ویولن گل ها هم گوش می ده قشنگه؟
Post a Comment