Saturday, August 17, 2013

Bio 59

ببین دوست من، ببین عزیز من، ببین من، از ندونستن لازم نیست سرتو بکوبی به دیوار. ما، منظورم امثال ماست، ما خیلی چیزا رو نمی دونیم. ما انسانیم مثلا. یکی از هزاران گونه موجودات زنده رو این کره خاکی که از قضا با شعور هم شدیم حالا کاری با اونجاش ندارم که چجوری شد که این شد و تکامل داروینی و خدا و بهشت و حوا و بیگ بنگ و غیره. ما خلاصه اش انسانیم. تازه آدم هم نیستیم. نمی دونم من خودم درگیرم سر این قضیه که بالاخره ما آدمیم که می خوایم انسان بشیم به روایت فتح یا انسانیم می خوایم آدم بشیم به روایت مقدس! به هر تقدیر ما یکی از همین موجودات با شعوریم که داریم اینجا به حیات خودمون ادامه می دیم. از قضا یه چیزی تعبیه شده به نام مغز، شاید هم ذهن، یه جور مفهومیه باید خودت بگیریش دیگه. که این ذهنه بعضی موقع ها یا شاید هم خیلی موقع ها می یاد تو ذهن و می ره رو مخ که چی؟ که اگه فلان بشه چی میشه، اگه از راه راست بری صراط مستقیمه یا اگه در چپی رو باز کنی بمب منفجر می شه. اغلب مواقع با خودش داره کلنجار می ره که گذشته چی بوده، چی شده، آینده چی میشه، نه البته درست و حسابی مشتی مثل این دانشمندا که برنامه ریزی می کنن و این حرفاها! نه! مثل خنگا که واسه خودشون با خودشون در گیرن. تا حالا دیدی گربه دنبال دم خودش بدوه؟ این هم همونجوریه، نه عقب می ری نه جلو، فقط درجا می زنی، دنبال خودت میدوی و دور خودت و نه هیچ کس دیگه ای می گردی. جالبش این جاست که ذهن آدم خیلی خفنه می دونی که؟ مثل کف دریاها که تاریکه و نور نمی رسه بهشون! برا خودش فکر ترشح می کنه اغلب هم فکرای عجیب غریب، و شاید ترسناک گاهی، و شاید به گا دهنده گاهی، و شاید اصن غیر واقعی خیلی موقع ها مثل اینکه مثلا بگی من یه موجود دو سر و یه گوشم از سیاره کریپتون مثلا. ذهنه دیگه هیچی حالیش نیست. بعد باحالیشم اینه که افسار خودآگاه آدم هم دستشه. یعنی اگه ذهنت بگه تو دو تا سر داری، خودآگاه هم همونجوری نمی دونم خلاصه می ره جلو ولش کن... نکته چی بود؟ آها این که آقا ما همه آدمیم به هر حال، کسی از ما نخواسته که تو این دو روز زندگیمون بهترین آدم دنیا باشیم. هیچ کس هم کامل نیست. همه یه جاشون می لنگه. همه ها، از ظاهر بگیر تا باطن همه یه جا یا شاید بیشترشون مشکل داره. حالا اینی که من دارم بحثشو می کنم که اصن مشکل نیست که بخوای بگی تو داری و من ندارم. خوب آدم بودن اصن یعنی همین. اصن آدم که باشی یعنی نادونی. یعنی خیـــــــــــــــــــــلی چیزا رو نمی دونی. بابا خوب والانس و والجن گفتن دیگه، مردی گفتن زنی گفتن شرمی و حیایی گفتن! گفتم که بگم جن نیستی که همه جا باشی، مدل خدا هم نیستی که از همه چی خبر داشته باشی. آدمی. یه آدم فانی ضعیف که تازه خیلی موقع ها همچین باد به غبغب هم میندازی و همچین میگی من منم. نه آقا این خبرا نیست. همه نصفه نیمه ایم و تازه باهم دیگه یه قسمت هاییمون بهتر می شه. هیچ وقت بهترین نمی شیم که نمی شیم. حالا تو اینو می تونی قبول کنی و انقد با خودت در جنگ نباشی که الان یا فردا یا دیروز در عمیق ترین چاه جهان چه اتفاقی افتاده یا در پرواز شماره 537 لندن به استانبول دیروز، اون خانوم با لباس قرمز چه ساعتی پا شده رفته دستشویی و ماتیک کشیده به لبش . این پرنده هه کی رو ماشینت خراب کاری کرده و شاید فردا که داری تو پیاده رو راه می ری یه موتوری لاستیکش زارت جلو تو بترکه و زارت خراب شه رو سرت و پات بشکنه و واسه بقیه عمرت به یارو فحش بدی که چرا تو، که چرا موتورش همین موقع زارت همین جا ترکید و این حرفا. که الان همه آدم هایی که می شناسی چی کار می کنن، که اقا تو چرا... چرا نداره اصن. اینو باید بفهمی. باید بپذیری که آدمی خوب دوست من. آدمی خوب عزیز من. آدم ها همه ضعیف ان. آدم ها همه نقص دارن. آدم ها تو این دنیا اشتباه می کنن. آدم ها زندگی می کنن. میان. میرن. بعضی ها کارشون درسته بعد  رفتنشون هم اسمشون رو زبونا می مونه. بعضی ها هم که اصن نمی دونی کی میان و کی می رن. فقط بدون که عزیز من هیچ کس کامل نیست تو این کره خاکی، که البته همه ش هم خاک نیست (از افاضات یک ذهن هنگ کرده). همه هم اشتباه می کنن و خواهند کرد. تمام شد و رفت حالا تو تا فردا که نه تا پس فردا بیا بگو چرا و اگر و در این صورت و در اون صورت و دیروز و فردا و پس فردا. ده برو بمیر دیگه. مسخره کردی خودت و همه بقیه رو. این جمله آخری هم البته از افاضات بود که کم نیاورده باشم. همین دیگه آقا. حواست باشه لازم نیست و مقدور هم نیست که ما همه چیز رو بدونیم و مو شکافی کنیم و بشناسیم و تغییر بدیم. ...ا

پ.ن. دریاب دمی که با طرب می گذرد
Post a Comment