Friday, August 9, 2013

Bio 57

اگه از قصر بلند آسمون
اگه از بهشت عشق پریون
کنیزای موطلایی سحر
بیارن هزار تا مژده و خبر
ستاره ها پایین بیان در بزنن
شب تا سحر بیان صد بار به من سر بزنن
چون تو مهمون منی در و وا  نمی کنم
مونس جون منی در و وا نمی کنم
در و وا نمی کنم نه در و وا نمی کنم

خیلی وقته از این آهنگ ها گوش نکرده بودم، یه کمی قدیمی، یه کمی ساده تر و سلیس تر. اتفاقی برخوردم به این آهنگ فریدون فرخ زاد امشب، اون هم به برکت گوشه. یه جوری بود. حس می کردم یه چیزی انگار یه جایی اون ته مه های ذهنم گم شده و نمی دونم کجا باید دنبالش بگردم. یه چیزی که خوب بود و فکر می کنم هنوز هم خوب هست یه چیزی تو مایه های سادگی. نه ساده لوحی. سادگی خالی، حس می کنم بعد از یه زمانی تو زندگیم دیگه نتونستم ساده باشم. نه اینکه صادق نباشم. همیشه صادق بودم. ولی همیشه ساده نبودم. سادگی رو الان دوست دارم اما حس می کنم اون موقع هایی که داشتم تغییر می کردم از اینکه ساده بودم خوشحال نبودم. من خیلی ساده بودم. پاک. چقدر دلم برای اون آدم ساده تنگ شده. بعضی موقع ها به این شک می کنم که آیا من واقعا خودم و دوست دارم یا نه! بعضی موقع ها اصلن به این نتیجه می رسم که خودمو دوست ندارم و نداشتم و همیشه در حال اذیت کردنم بودم. خودم گناه داشتم. اون موقع ها خیلی بیشتر خودم و دوست داشتم. البته بی انصافیه اگه نگم هنوز هم رگه هایی از اون حس و حال باهام هست. گهگاهی میاد و من و بر می گردونه به روزهای صاف و اغلب همیشه وقت هاییه که خودم با خودمم تو اتاقم. هر وقت کس دیگه ای پیشم باشه انگار یه میدانی تو مایه های میدان های مغناطیسی محافظ دور مغزم کشیده می شه. البته فکر می کنم همه آدم ها همین طوری باشن و خیلی ها از این واقعیت برهنه خبر ندارن یا آگه خبر دارن دلشون نمی خواد به زبون بیارنش. آدم ها عجیبن دیگه همیشه همین بوده. من هم عجیبم. امیدوارم. فقط امیدوارم روزی برسه که خودمو بهتر بشناسم، خودمو بیشتر دوست داشته باشم، و باز بیشتر دوست داشته باشم و آدم ها رو هم شاید. 

پ.ن. خیلی موقع ها دلم واسه آدم ها می سوزه، کاریشم نمی تونم بکنم. خودم به خودم می گم احمق اول دلت واسه خودت بسوزه که گناه داره، کمی بیشتر دوستش داشته باش
Post a Comment