Thursday, August 15, 2013

Bio 58

صبر. آقا صبر هم واقعا چیز جالبیه ها! فکر کن یه موقع هایی هست تو اعصاب واست نمی مونه. بعدش هی یه چیزی رو می خوای اتفاق بیافته، یا یه کسی برسه، یا یه نفر زنگ بزنه، یا یه پرنده ای از یه جایی رد شه که تو بتونی عکسشو بگیری، یا منتظری کلیِر شی بتونی بری آمریکا زودتر، یا زنت داره می زاد یا منتظری یکی بهت بله بگه، یا منتظری یکی ازت خواستگاری کنه، منتظری یه تاکسی خالی برسه که بتونین چهارتایی با دوستات دربست بگیری. منتظری یه تاریخ خاصی برسه که امتحان داری، یا نتایج رو می گن یا مادر یا پدرت از سفر بر می گرده یا دوستت و می بینی یا یا یا ... صبر داشته باش. صبر نمی دونم یاد گرفتنیه یا باید تو وجود آدما باشه بالاخره. ما که تا عمر داشتیم داریم تمرین صبر می کنیم. بعضی موقع ها آدم با خودش درگیر می شه می گه آخه یعنی چی. بالاخره کی می رسه. تازه اصن خیلی موقع ها نمی دونی دنبال چی هستی. یه روز خوب، یه پرنده عجیب، یه ماشین متفاوت، یه ایده، یه طرح خاص، یه آدم خاص، یه شب پر ستاره با کهکشون بدون ماه، یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب منو می بره کوچه به گوپه، باغ انگوری، باغ آلوچه و همین جور از این شاخه به اون شاخه تاب می خوری و می خونی و صبر و صبر و صبر که زندگی شد صبر. همین. وقتی میری توی صبر منظورم اینه که وقتی خود صبر میشی و من می شناسم کسایی رو که آرومن. آروم. مثل خود صبر و آروم مثل دریای ظهر آفتابی یه روز تابستونی، آروم و پر خروش. مثل خود صبر که لبریز نشده. وقتی خود صبر می شی دیگه صبور نیستی، صبر ازت می ریزه. یه مفهوم جدید شکل می گیره. دیگه باهاش زندگی نمی کنی، میشه بخشی از زندگیت، می شه خود زندگی برای رسیدن روز ها و لجظه هایی که شاید هیچ وقت نرسن. شاید هم رسیده باشن و گذشته باشن. نمی دونم چجوری باید گفتش. یه جور مفهوم انتزاعیه که آدمی که صبر داره، خودش شکل صبر می شه و همین جوری آرامش می ریزه ازش. نمی دونم چجوری توضیحش بدم. نمی دونم من صبرم زیاد نیست دارم اضافی می نویسم و توضیح بیخود می دم. خلاصه اینکه صبر. آقا صبر واقعا چیز جالب و عمیقیه. دریاب دمی که با طرب می گذرد. محض حسن ختام
Post a Comment