Tuesday, June 5, 2012

Bio35

 من هم اولین باری که از مامانم قهر کردم اوایل دهه بیست بود که البته اون موقع ها ما از این جور چیز های مدرن نداشتیم، یه چراغ سوتکایی بود و یه بخاری هیزمی تو خونه ی پدری. برای خودمون چیز می نوشتیم از روزمرگی روزمره، از اینکه صبح زود باید گاو ها رو بدوشیم و طویله رو تمیز کنیم. از سوسک خارهایی که همیشه اذیت می کردن، از شوچاق چیدن های بهاری و عسل های تابستون، از همین چیز هایی که دیگه نیست. بعد ها برق دار شدیم، خیلی خوب بود، بعد از راهنمایی پدرمان گفت بسه، درس و مدرسه به درد تو نمی خوره بیا تو باغ فندق با من کار کن که یه چیزی یاد بگیری. مدرسه از طرفی پول هم می خواست، ما زیاد پول نداشتیم، بیشتر زندگی مون از تولید به مصرف بود، خرید کمتر می کردیم، از باغ و دام زندگی مون می چرخید. رفتیم باغ و دام داری.. تا چند سال همین داستان بود، بعدش هم ازدواج کردیم با یکی از همان هم کلاسی های دوره ی مدرسه ابتدایی مان که اتفاقا روی یک نیمکت هم می نشستیم. اسمش رعنا بود، یعنی هست هنوز هم، پیر شده، فراموشی هم گرفته، ولی هنوز من و می شناسه. بهش به شوخی می گم عمرن بذارم قبل از من بمیری، اول من بعدا تو. پسرمان هم شهید شد. البته این چیزیه که این ها می گن، جسد ش که هرگز به ما نرسید، بعضی می گن مفقود الاثره، نمی دونم. ولی چند بار خوابشو دیدم که با یک سبد پر گل گاو زبون به سمت خونه میاد و میگه مامان اینا رو از صحرا چیدم و برمی گیرده میره و دیگه نمی بینیش.

پ.ن. ابتدای داستان حذف شده
Post a Comment