Thursday, June 14, 2012

Bio37

یادمه یک بار از یه کرمی نوشته بودم که با یه مگس دوست شده بود. بعد از مدت ها که با مگس باهم بودن و خوش بودن و عشق افلاطونی شون شهره مرز پر گهر شده بود، یه پروانه وارد زندگی این کرم گل به سر میشه، مگسه دلش می گیره چون کرمه دلش می خواسته بره با پروانه هه، مگسه خوب بود. من تماشاشون می کردم. مگس تنها بدی ای که داشت این بود که کنار گوش کرمه ویز ویز می کرد، هدفی نداشت می خواست شروع کنه ولی کرمه رو اذیت می کرد اینجوری، همین. بقیه چیزاشون عالی بود. پروانه هه خیلی آس بود، مانکنی مثل آدریانا لیمای پروانه ها، یه چیزی تو این مایه ها. کرم ما تو حیاط خونه پدری به پروانه برخورد و یک دل نه صد دل عاشقش شد و مگس از دور نگاهش کرد و فقط نگاهش کرد. این داستان همین طور ادامه پیدا می کنه که من دیگه نمی نویسم. یه بار یه رمان بچه ازش نوشتم. هیچی می خواستم بگم تو یه زمان های خاصی آدم یاد کرم، یاد پروانه، یاد مگس میافته باز دلش می خواد بره رو بالکن همین جوری واسه خودش سیگار بکشه، نه اینکه حالش بهتر یا بدتر بشه ها، نه، صرفا درجه ی پی اچ یک دل تو این زمان های خاص خیلی نزدیک به یکه، می خواد کل آسمون و تو دلش جا بده.
Post a Comment