Tuesday, June 19, 2012

Bio38

کسان من که هیچ کدوم رام من نبودن، آرامش من بودن. بعدن ها آرامش من هم نبودن، رامش من شدن. یک زمانی البته. بعدن ها من هم به همون دور باطل دنیا اضافه شدم، یک به دو، دو به سه، و تا انتها تا (شاید) یتناهی. یک به یک نرسید و دو رسیدنش به سه چه سود. دو شدم، دویی که حتی تا سه فاصله بسیــــــــــــــــــــــــــــار بود. کسان مان هم کنارمان نبودند. بودند فقط. همین. بودن هم دل خوش می خواست که گران شده بود، راه نمی آمدم. نمی دویدم. دل و دماغ
نداشتم. الان که الانه هزار سال می گذره از اون موقع هایی که تمیزشان می کردم هر روز صبح به صبح

پ.ن. شاید هم بیشتر از هزار سال، شاید در زندگی دومم بود با آرتمیس در یونان، شاید هم وقتی که در بهشت بودم با صاحب کرامت و هنوز سیب نخورده بودم، مهم نبوده و نیست کجا بود
Post a Comment