Wednesday, September 7, 2011

Read a memoir, sometimes

ا... سرشو پایین گرفته بود و فقط به جلوی پاهاش نگاه می کرد و هم چنان با سرعت می رفت ، آدم ها از کنارش رد می شدند ، چهره ی هیچ کدوم از اونا رو نمی دید ؛ فقط پاهاشونو می دید ، اصلا نمی خواست هیچ کدومشونو ببینه ، همه ی پاها مثل هم بود ، بعضی ها خیلی تند از کنارش رد می شدند ، بعضی هم ایستاده بودند ، بعضی از کفش ها عجیب به نظر می رسیدند ، رنگ های جورواجور ، مثل صاحباشون ، بعضی ها بند داشتند و بعضی هم ساده بودند ، مثل صاحباشون ،بعضی شلوارهای کوتاه ، بعضی بلند ، بعضی ... همه جور بود ولی اون مطمئن بود که همه ی اون پاها مثل هم بودن ٬  آدم ها از کنارش رد می شدند ، چهره ی هیچ کدومشونو نمی دید ، دلش هم نمی خواست ببینه ، مطمئن بود که هیچ کدوم از اونا مثل هم نبودن ، می ترسید ، از آدم ها ٬ و تند گام بر می داشت ...ا

بازخوانی یک خاطره، نوشته شده در تاریخ سه شنبه، شش سپتامبر دو هزار و پنج میلادی
پ.ن. حال و هوای اون روز خیلی خوب یادمه، دوست دارم بگم یادش به خیر
Post a Comment