Monday, June 13, 2011

Bio24

یه جور لحظه هایی هست که همه چی خیلی غلیظ میشه، خیلی کش دار، خیلی آروم از جلوی صفحه ی ذهنت رد میشن، وای می ایستن اصن، می دونی چه جوری؟ عین این عکسایی که مثلا رد شهاب سنگ یا رعد و برق یا نور ماشینا می افته تو عکس ها، از همون لحظه هاست، خیلی غلیظ و کُند. هر چی که میخونی و می بینی و میاد تو فکرت همون جا یه مدتی چنبره میزنه تا جمله ی بعدی و صحنه ی بعدی و فکر بعدی هلش بده جلوتر. الانم دقیقا و دقیقا همین جوریه که حتی همین ها که می نویسم هم یه جورایی انگار دست در حلقه ی آن زلف دوتا نتوان کرد، تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد. ای آقا، ما هم واسه خودمون یه روزگاری گرفتار گرفتار تمشک تازه جنگلی تو خرداد بودیم، گرفتار یه سری گل های کنار رودخونه که از پرچم بنفش شون واسه رنگ کردن تخم مرغا استفاده می کردیم، گرفتاری های ما البته واقعی بودن... الان مونو نبین که این جوری انقد فکرمون غلیظ شده، دلمون خوابیده و خیال ها که از سر پریده. امروزه که امروزه با این فکر لزج و چسبناکی روزمرگی نمی دونم کجا میشه کاشانه کرد که لاقل لااقلش آینه نباشه توش....ا

پ.ن
گر ز حال دل خبر داری بگو/ ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست/ راه اگر نزدیک تر داری بگو
Post a Comment