Thursday, November 18, 2010

Impulse

امروز باهات صحبت کردم. البته نه الان دیروز محسوب می شه یعنی اون دیروز محسوب میشه یا هر چی. با تو هم صحبت کردم. صحبت از کج و کولگی های این زندون که گاهی اوقات فکر می کنی صاف شدن ولی انقدر خسته ای یا ذهنت درگیره که نمیفمی اون کجی ها همیشه سر جاشون هستن و کولگی هاش سوارت هم هستن تا وقتی اینجایی. با تو یکی هم اتفاقا حرف زدم. عجیب بودم موقع حرف زدن خودم فهمیدم. شایدم کج بودم. مهم نیست فردا بر میگردم سر جام و دوباره پس فردا شاید نمی دونم. صحبت از دوست شد، از جامعه از ایران، و از تو حتی، تویی که بودی و من، تورو به گریه انداخت، از همنشینی کسایی که باید باشن و نیستن و جاهای دلبازی که روزی آرزوی تو رو با خودشون یدک می کشیدن و روزهای دور و شاید نزدیک بسته به غلظت خستگی ت داره. حرف بود مالیات هم نداشت هر چند من هنوز مالیات همه ی حرف هام رو دارم میدم و مالیات فکر هام و کارهام و تصمیم هام و بودن ها و نبودن هام و مالیات او. را. هم. حتی. و تو را ... این جا نفس بکش حالا
از اون شباییه که انگاردلت می خواد خواب خودش خیلی آروم بخوابوندت تو بغلش و گفتی که خیال هم روزی به تمومی میرسه و بی خیالش. و صبح باز هم با همون فکر کهنه از خواب پا شی و بگی "قصه ی جدایی ما آدما قصه ی دوری ماست از خودمون" و بازم یه ساعت خواب اضافه که احتمالن خیلی خشک هم میچسبه.
چرندیات یه ذهن خسته دیگه متراوشات شبانه نداره، خواب دوست داشتنی ی همیشگی من
Post a Comment