Thursday, June 5, 2014

Vomit 15

ظاهرا که خدا همه آرزوهای ما رو برای سال نو به معامله اش گرفته و ما هر جا می ریم هنوز هم آدم های فضول و دو رو به تورمون می خوره. اصن یه وضی نمی دونم دیگه چی کار کنم! یا نباید برم که ازون ور می گن چرا نمیای و چرا با دوستات نمی ری و سر سنگین شدی و از این اراجیف، و یا باید برم که مثلا با دوستان باشیم دو تا نخاله هم اون وسط در میان و از آدم سوالای نا مربوطی می پرسن که نباید بپرسن و اصن مگه ربطی به تو داره که از این جور سوالای عهد عتیق می پرسی اونم از خودم نه در مورد فلانی و فلانی. بابا جان زنگ بزن از خودشون بپرس. چرا از من می پرسی. وقتی از من می پرسی من هم می گم نمی دونم نمی تونم زارت بذارم کف دستت که به تو ربطی نداره که. بعد در میای می گی تو پرا نمی دونی و مثلا بی فکری که نمی دونی. می گم خوب آخه تو که صد ساله تو مثلا آمریکا زندگی کردی هنوز یاد نگرفتی په ساولایی رو باید بپرسی په سوالی رو نه. یا لااقل از هر کسی به تناسب خودش بپرسی. شاید هم البته من یه کم سخت گیر باشم در این زمینه بالاخره همه ی اینا از همون فرهنگ تخمی ماست دیگه که هر کی هر سوال مفتی رو می پرسه فقط می خواد آمار جمع کنه که به درد لای جرز هم نمی خوره. نمی دونم والا چی بگم. این ملت همینن دیگه. خودمم جزوشونم خیلی موقع ها حواسم نیست ممکنه چیز نا مربوط بپرسم. ولی لااقل بهش فکر می کنم که حواسم بیشتر جمع باشه. آخرشو بزنم باید بگم که از سوالای خاله زنکی خوشم نمیاد از من نپرسید که ممکنه شرمنده تون بشم. همین...ا خداجون یه لطفی به ما بکن یه لطفی هم به خلق خودت، یه نیم نگاهی به آرزوهای می بنداز، همین دو سه تا پست قبلی، یه کم دمت گرم حواست بیشتر بهشون باشه. مرسی
Post a Comment