Sunday, June 8, 2014

Kamancheh

از اون شب های سنتی که دلم می خواد بشینم و مادرم واسم سنتور بزنه و من همین جور وش و مش بشم و برم تو خودم و بیام بیرون با موهای به هم ریخته و آشفته و بلند و برقصم و شاید گریه کنم و بخندم و فکرم بره و بیاد و رها باشم. مادرم دریاست، هم اسمش هم خودش. وقتی یه جام شرابی میذاشت کنار دستش و مضراب دست می گرفت دیگه نمی شد مقاومت کرد. شب های تابستونی مثل امشب که یه کمی خنکه و شرجی، روی  ایوون خونه با چراغ سوتکا وقتی ساز می زد فقط کافیه کمی تو روزش خسته باشم مثل امشب که کمی خسته ام و مال خودم نیستم. دریا ساز می زنه و من سرپا دور خودم می چرخم و دستامو باز می کنم و می چرخم و یه آسمون نگاه می کنم و می خندم و وسط خنده هام گریه. شب های آروم این چنینی فقط جای دریاست و ساز نازش که ریز بنوازه و از خود بی خودم کنه. هر از بداهه ای جرعه ای و گاهی نگاهی به پروین آسمون. دلم براش تنگ شده، برای مادرم، کجاست چه کار می کنه دلش تنگ میشه، نمی شه، نمی دونم.. امیدوارم هر جا هست همیشه سازش و با خودش نگه داره و تو شب های این مدلی بزنه و یه عالمی رو جا به جا از جا به در کنه. نوه ی بزرگم صحرا هم مثل مادر بزرگشه، دریا رو می گم، مادرم. از بچگی باباش فرستادش کلاس ساز ایرونی، کمونچه، الان که هفده سالشه چنان می زنه که مسحورش می شی. به دریا رفته، هم دلش هم سازش نمی شه غرقش نشی. آخرین باری که با سهراب اومده بودن پیشم دم غروبی باهم نشستیم رو ایوون و یه دل سیر واسم کمونچه زد، دلش پر بود، می گفت بابابزرگ آدم ها چجوری قوی می شن؟ منظورم اینه که دلشون بزرگ میشه و تو زندگیشون قوی تر میشن، دلم می خواد یه روزی برسه که هر جور مشکلی واسم پیش بیاد باز هم دلم دریا باشه آروم باشم و آروم باهاش کنار بیام و حلش کنم. یکی از دوستام واسش یه مشکل پیش اومده، سرطان خون، می گن درست بشو نیست، نمی تونن معالجه اش کنن ولی اون همیشه می خنده و خوشحاله که زنده ست، خوشحاله که با دوستاش می تونه هنوز صحبت کنه از قشنگی ها. شیمی درمانی رو شروع کرده و موهاش داره یواش یواش می ریزه. بابابزرگ این آدم چجوری قوی شده پس. مگه می شه کسی یه مریضی لا علاج داشته باشه و بتونه به زندگی بخنده؟ ... و باز هم کمانچه و باز هم دریا و باز هم شب و ستاره و بلندی آسمون و دل صحرا...ا
من که مثلا سن و سالی ازم گذشته هنوز فکر می کنم به آدم ها و عجایبشون. خودم هم یکیشون. خیلی عوض شدم و فکر کنم تا وقتی که به قول دلقک نازنین گوشه ی خیابون بخوابم و بمیرم هنوز عوض می شم واز اینکه تغییر می کنم خوشحالم. از اینکه حتی با صحرا حرف بزنم و بهش بگم که تو دلش یه دریا داره، یه دریای بزرگ، لذت می برم. بهش بگم که این که تو از بزرگی دل آدم ها و قوی بودنشون تو ناخواسته های زندگی حرف می زنی چه زیباست. ساز بزن برام دخترم که آهنگ دلنواز تو و این شراب و این برگ های انار درخت کنار ایوون واسه من یه دنیا می ارزه. می گه بابابزرگ یه سوال تکراری بپرسم، تو از دنیا چی می خواستی؟ بهش رسیدی؟فقط نگو این سوالا به من نیومده و من باید خوش باشم و جوونی کنم و از این جور حرفا که همیشه مامان و بابام بهم میگن. من چیزی از توی این چیزا به دردم نمی خوره. من هم نمی دونم دخترکم. نمی دونم ولی می دونم همین که هر از گاهی فکرشو کنی خوبه. ساز هم خوبه. هیچ وقت دورش نکن مخصوصا کمونچه که دیگه ساز دله. دلم برای سنتور دریا تنگ شده ناجور، و شراب و انار

 پ.ن. دوباره آهنگ امام یارحسن اف برای هزار و سیصد و نود و چهارمین بار. اصلن باید این نوشته رو یه بار دیگه با این آهنگ بنویسم و هی بخونم و هی بخونم
Post a Comment