Tuesday, June 25, 2013

Bio 54

 یادمه آرش قدیما خیلی موسیقی سنتی گوش می کرد. بعدش یه مدت طولانی هیچی سنتی تو کارش نبود. آخه همیشه میومد واسه من تعریف می کرد. می گفت بیا این آهنگ سالار عقیلی و گوش کن ببین چه معرکه ست بابا. بعد شعرشو می خوند و سرشو تو هوا تکون می داد و می گفت به به. بعضی موقع ها هم زیر لب زمزمه می کرد می گفت به به. همیشه زبان فارسی رو دوست داشت و همیشه می گفت شعرایی که تو زبانمون گفتن به هیچ زبانی نمیشه گفت اصن یه چیز دیگه ست... امروز زنگ زده می گه بابا یه چیز عجیب! داشتم موزیک گوش می کردم اتفاقی رسیدم به آهنگ بانوی گیسو حنایی فرهاد، چقدر دوستش داشتم این آهنگو. چرا من تا حالا نشنیده بودمش بابا؟! گفتم والا چی بگم تو اون موقع ها همش سنتی گوش می کردی تو خط فرهاد نبودی خوب. خلاصه دیگه نرفت سراغ شعرش و تعریف که چی بود و چی هست و اینا. من هم که فرهاد گوش نکرده بودم رفتم ببینم این پسر چی میگه دیدم انقدر شعر ساده و زلاله که تعریف کردن نداره. شعر زلال به دل آدم می شینه لازم به تفسیر نیست. شعر گاهی انقدر ساده و دلنشین می شه که اصلا لازم نیست بشنویش. شعر گاهی می شه مثل چیزی که باید حسش کنی و حرف نزنی. بانوی گیس حنایی شعر پیچیده ای نداشت. خود حس بود. حکایت اون شخصی که از بودا پرسید من شادی می خوام، چه کار کنم و چوابش داد که اول من رو حذف کن، من ضمیر توست، بعد می خوام رو حذف کن، می خوام آرزوست، و آنچه می مونه فقط شادیه. این شعر هم فقط حس بود بی تکلف. چنین شعرهایی رو دوست دارم. چنین آدم هایی رو هم دوست دارم. بی تکلف...ا

پ.ن. خوایم میاد ولی دوست ندارم بخوابم. حس جالبیه می ترسم بخوابم و تموم شه
Post a Comment