Tuesday, March 8, 2011

Bio19

بایو می نویسیم امشب، ساده و بی ترتیب فقط هم چون حس نوشتنم اومده بود، البته خیلی موقع ها این حسم میاد ولی خوب همیشه نه حس اینجاست، شاید جایی دیگر، ای هی این اسم یه فیلم خوب بود یادمه .. فیلم خوب، فیلم ایرانی خوب، اتفاقا همین چند روز پیش یکیشو دیدم، "تهران من حراجه" نمی دونم چی شد دیدم دیدمش می خواستم یکمشو ببینم هویجوری رفتم تا آخرش و چه جور هم رفتم. البته کسی تو دفترم نبود و دلمم بد جوری پر بود. یادمه قدیما خیلی زود زود دلم پر می شد، الانا حتی بعضی موقع ها میشه که دلم واسه پر بودن تنگ میشه. نمی دونم شاید زندگی روتین و شونصد تا کار کوچیک و بزرگ دیگه نمیذاره به چیزای سنگین تر فکر کنی، خلاصه که هی فیلم خوب ایرانی دستت درد نکنه نه فقط واسه این که خوب بودی هم واسه اینکه خوبم کردی، خرابم کردی، خالیم کردی، خمارم کردی. وای که دلم واسه همه اون کوچه پس کوچه های شهر تنگ شد، حتی بچه دوره گرد های آدامس و فال فروش، واسه همه اون آکارئونی هایی که سلطان قلب ها می زدن ساعت یازده شب تو خیابون جمهوری وقتی یه شب میرفتی خونه پسر عمه اینات مهمونی، وقتی یه صدای کوچولوی اون ساز می پروندت رو بالکن و تا اون دور دورا طرفو تماشا می کردی و می دیدی که همسایه از رو پنجره اون بالا واسه ش پول میندازه پایین. هی هی از اون پارک وی و گلادیاتورهاش ، از اون چادر به سر های دگم و دختران حامله، هی هی از اون همه موتوری های خیابون انقلاب، هی هی از اون همه داستان، هی جان از اون قرار و مدار های گاه و بیگاه، هی جان از دوستای صمیمی و کارای قدیمی، هی جانم شمال و ناز جانان، هی جانم شمال و رقص دامان، هه هه شعر گفتم در این صحنه! یه جور سابقه از خودم تو شمال جا گذاشتم که وقتی عموم بالای درخت پرتقال نوک کوه داره پرتقال می چینه بهم زنگ می زنه می گه یاد تو افتادم. هی جانا از اون همه خاطره خوب. خوشحالم که لاقل خاطره های خوبم میاد تو ذهنم، آخ که چقدر مخ خوری هم داشتم و همشونو فراموش کردم، آخ که چقدر اعصاب خوردی داشتم و فراموششون کردم. خوشحالم از این بابت که لاقل هر از گاهی یاد اون خوباش می افتم و دلم شاد میشه.
انقد هم حوصله نوشتنم اومده نمی دونم چمه!! فردا هم خیر سرم خیر سرش کوییز دارم، اصن هم نخوندم واسش و نمی خوام هم بخونم، یاد اون موقع هایی می افتم  که بزرگترین مریضی ها جلو چشمم حل شدنی بودن، واقعا که اون پریود های وحشتناک زندگی.. امیدوارم که هرگز تکرار نشن اون موقع ها، زمانی که همه چیز واست مث یه وهم دور نشدنی میشه. ولش کن اصن. آها یه چیزی یه چند روز پیش اومده بود تو ذهنم اونم اینکه بعضی ها  می نویسن که خونده بشن. بعضی ها می نویسن به ادعای خودشون که واسه دل خودشون نوشته باشن. اون عده که می نویسن که خونده بشن تلاش می کنن که خواننده پیدا کنن و بالاخره این ور اون ور پیش میاد که بعضی ها  بخوننشون، این باعث می شه سانسور کنن. خوب همه چیز رو نمی نویسن که بقیه بدونن یا بفهمن. اون عده هم که می گن واسه دل خودشون می نویسن من موندم که چرا میان تو وبلاگ می نویسن. برادر جان خواهر جان یه خودکار قلم بردار تا دلت می خواد تو یه دفتر بنویس بعدشم اگه چیز بدی بود خواسته بودی بالا بیاریش مچاله ش کن بنداز دور. یه عده ای هم مثل من وسط زمین و هوا موندن نمی دونن چه غلطی دارن می کنن. هم تو دفتر خودشون می نویسن هم اینجا بلغور می کنن که احتمالا خونده بشه. از اون طرف هم یه موقع انقد آدم به چیز می ره که دوس داره اون چیزایی که تو دفتر می نویسه رو اینجا بنویسه، فحش بده هوار بکشه یه جای باز مثل همین جا اما انقدر سر و ته شو با انواع  مخفی سازی و تشبیه و استعاره و این حور چیزا می زنن و می بندن که بنده خدا خواننده میاد می خونه، هیچی که نمی فهمه هیچی، یه چند تا فحش هم می ده میره، ها ها این مدل مالیخولیایی رو من دارم احتمالا، شاسگیج می زنم گاهی اوقات. البته شایدم یه جورایی دوست دارم اون مدل نوشتنو، آخه حتی تو دفترمم اون مدلی  مینویسم خیلی موقع ها. انگار دلم می خواد خدا هم نفهمه چی میگم!! کلا آدم خوبه نرمال باشه یا نه؟ یکی بود به یکی می گفت تو چرا انقد نرمالی؟ طرف جواب میده میگه من همه عجیب غریب بازیا رو در آوردم هیچی تهش نبود نرمالی رو پیش گرفتم. بعید می دونم از من یه موجود نرمالی در بیاد. به هر حال امیدوار بودن هم بد نیست دیگه چه کنیم. الان فکر کنم یه نیم ساعتی هست دارم اینجا واسه عمه ام فک می زنم. ببین چقدر هم شد!! آها اینو هم بگم اونایی که دنبال مخاطبن باید بدونن که نوشته های کم مخاطب بیشتری داره، آدم امروزی حوصله موصله نداره همه اراجیف رو بخونه، یه چیز دو خطی میخواد سریع تموم شه، همینه که این همه مینیمال نویسی رواج پیدا کرده خوب. بعد اونو با این قاتی کنی یعنی من دنبال مخاطب نیستم؟ حرف مفت. قبلا به این نتیجه رسیدم که اگه کسی اینجا چیز می نویسه یعنی دوست داره خونده شه، یعنی اینکه واسه دل و این حرفا چرت و پرته، از طرقی هم این همه بنویسی کسی نمی خونه پس نتیجه گیری اخلاقی اینکه من خیلی خوابم میاد و فردا هم کوییز دارم. اما خداییش من خیلی وقت بود که می خواستم مث سگ از خودم انتقاد کنم. یعنی بد جور دلم میخواد به خودم بپرم و بگم که چرا این کار و اون کار و میکنی، همون جوری که هی به اون و اون گیر میدم می خواستم به خودم گیر بدم البته همه اش هم منطقیه ها. خوب برای شروع بد نبود این نوشته یه کن جواب داد.
نتیجه گیری غیر اخلاقی احتمالا این میشه که هر آدمی تو خودش یه سری تضاد هایی داره که باعث میشه اون کاری که میکنه با اون چیزی که نشون میده یا حرفی که میزنه متفاوت باشه و این میشه که من ایرانی میشم و خیلی های دیگه مال یه جاهای دیگه.

پ.ن. من یادم رفته بود بگم الان میگم (شانزده مارس) که از پست قبلی بسیار خوشم میاد. همین. بای
Post a Comment