Friday, February 25, 2011

Bizarre night

خونه دوستم بودم، فوق العاده سبک و از سقف اومدم پایین. کنج اتاقش شارژر موبایلش رو برداشتم و نگاه کردم. فهمیدم داره از پله ها میاد بالا و همین حالا رسید پشت در. در قفل بود از بیرون و اون نمی دونست من اونجام و می دونستم که اگه در و وا کنه و منو ببینه خیلی می ترسه واسه همین داد کشیدم علیرضا من تو اَم نترسی ولی هر چی سعی کردم صدام در نیومد. ترس وجود علیرضا چندین برابر به وجودم ریخت و خیلی ناگهانی چشمامو باز کردم و فهمیدم که خواب بودم و دلم نرم شد. 
جام رو عوض کردم و چرخیدم و به خواب رفتم، این بار هم یه جای خیلی تاریک بودم. وسط یه جنگل، برعکس راه می رفتم، یه چیزی بین زمین و هوا، انگار زمین ده متر بالاتر بود جایی که باید سرم باشه و من برعکس پاهام رو زمین بود، همه جور صدایی می اومد، همه جور صدای وحشتناک از خش خش و زمزمه های پر هراس تا صدای رعد که از دور به گوش یه عابر تو تاریکی و تنهایی راه می رفت. باز هم از دلهره پریدم از خواب و یه طرف دیگه چرخیدم گفتم امشب چمه فقط خواب کابوس می بینم و سعی کردم بخوابم اما نتونستم، برگشته بودم به پهلو رو به دیوار که حس کردم از توی دیوار یکی داره رد میشه و رفت پشت تختم و از اون طرف که نمی تونستم ببینمش رفت سمت در اتاق. در حدی ترسیدم که خواستم فریاد بکشم اما نتونستم و هر چی سعی کردم حتی دهانم باز نمی شد، چشم هام باز بود، دیوار و می دیدم اما در اتاق معلوم نبود و کی تو دیوار بود، کی تو اتاق بود. همه جا هم تاریک بود. فضای هوای روی صورتم سنگین به شدت سنگین و من خیلی سعی کردم که تکون بخورم اما نشد. یه چیز روح مانند یک وجبی چشمم دقیقا حالتی که من خواب بودم، خوابیده بود با همه وجودم سعی کردم بکشمش به خودم، سرش می اومد تو جسمم اما تنش نه و بعد تنش می اومد و سرش با تقلا انگار بیرون می موند و به زور انگار میخواست دور شه و تا همه ش نمی اومد تو جسمم نمی تونستم داد بکشم. روح من بود. می دیدمش و نمی خواست برگرده بهم.. خیلی هراس داشت، وقتی تا حد مرگ بترسی و نتونی حتی حرفی حرکتی هیچی، خود مرگ بود
یه بار دیگه با همه تلاشم سعی کردم بخونمش تو خودم یعنی فکر می کنم که سعی کردم. تو اون حالت سعی معنی نمی داد. الان این احساس رو دارم که سعی زیادی کردم و بالاخره بغلم کرد و بیدار شدم. تونستم حرکت کنم. ترس هنوز ازم می ریخت روی تختم اما می تونستم بچرخم. اون موقع بود که فهمیدم هیچ کدوم از اون جا عوض کردن های قبلی و از این خواب به اون خواب رفتن ها وقفه ی واقعی نداشت. همه ش تو خواب بود، تو خواب بیدار شدم، خوابیدم، همیشه ترسناک بود تا اینکه ترس به خواب بالایی رخنه کرد و دیگه راهی جز به زور کشیدن روح خودم تو قفس نبود. تجربه ی فوق العاده وحشتناکی بود. می تونم دقیقا بگم مرگ چه حسی داره. واقعا که چقدر وحشتناک بود.. هنوزم حسش می کنم اون موقع رو که جسم سردی بودم و به زور می خواستم روحم رو برگردونم تا بتونم از صدای رد پای داخل دیوار فریاد بکشم. عجیب و واقعی بود...
خیلی نوشتم اما واقعا هوس نوشتنم اومده بود و این رو ب.ا.ی.د می نوشتم. یاد فیلم اِوِیک افتادم به جوارایی شبیه ش بود ... عکس این پست رو هم از این وبسایت آوردم
Post a Comment