Wednesday, January 6, 2010

نقاشی من

موج اول مياد وقتي يکي رفته دست يکي از دوستاشو گرفته و به زور بردتش کوه... آخه حال دوستش تعريفي نداشت و اين بهترين کاري بود که ميتونست بکنه که شايد يه کمي حالش جا بياد. موج دوم مياد اون موقع که يکي ميگه ميخواد ازدواج کنه، ازدواج کنه که بتونه از شرايط موجود فرار کنه، ازدواجي که از روي اجباريه که خودش براي خودش ايجاد کرده و اين اجبار در مورد خيلي چيزاي ديگه ش هم بوده و هميشه براي فرار، موج سوم مياد وقتي که يکي ديگه ميگه نمي خواد ازدواج کنه ولي مجبوره که اين کارو بکنه، ازدواجي که از روي اجباري که ديگران براش ايجاد کردن و کسي که جز اشک ريختن کاري از دستش بر نمياد. موج چهارم وقتيه که همه ي خاطره هات لاي بقيه موج ها ولو ميشه و مثل پيام هاي بازرگاني بينشون خودشو نشون ميده. موج پنجم وقتي مياد که حس مي کني يه حوض نقاشي مي افته روي تو و و توي هر لحظه تنها رنگي که روي صورتت ميشينه همون سفيد کاله. موج پنجم همونيه که هرازگاهي رنگارنگت مي کنه، همونيه که مثل گردونه شانسيه که مي دوني و مي توني يکي از رنگا رو از لاي سفيدش بکشي بيرون ولي دستت بستست چون بدجوري به هم قاتي شدن... 




باز هم يه بار ديگه برو بيرون از خودت و نگاه کن که چه مسخره ست اين بازي چرخ و فلک، پس حواست باشه که چرخ و فلک بازي واسه شاديه و نه هيچ جيز ديگه، حواست به اين هم باشه که رو چرخ و فلک هميشه اون بالاها نيستي که همه شهر و آدماش پايين باشن.
Post a Comment