Wednesday, September 25, 2013

Bio 61

من که دارم می نویسم برات بذار یه چیزی بهت بگم، امروز که داشتم می اومدم تو جاده مطابق معمول داشتم واسه خودم فکر می کردم به آدم ها، همین موجودات زنده که دارن رو این کره خاکی وول می خورن واسه خودشون. هوس یه سیگار کردم. الان بر می گردم.
داشتم به این فکر می کردم که فرض کنیم ما آدم ها در اصل گوشت و استخون نیستیم و این تن و بدن فقط برای زنده موندن روح (در صورت وجود) تعبیه شده. حالا فرض کنیم که یه دنیای دیگه هم وجود داره که یه عالمه روح دارن توش می چرخن و می گردن انگار که مثلا می تونن باهم حرف بزنن و اینا، مثل ما که تو این دنیاییم. بعد این ارواح هم شنیدن از یه جایی که خیلی قشنگه و کلی میشه توش حال کرد و میشه تو گوشت و استخون وارد شن و به زندگیشون از اون طریق ادامه بدن تو اونجا. حالا اونجا حتما حدس زدی کجاست؟ زمین. فرض بر اینه که ما چیزی از دنیای ارواح نمی دونیم فقط اینو می دونیم که ارواح خیلی دوست دارن بتونن بیان تو یه گوشت و استخونی و  بیان رو زمین زندگی کنن چون یه عالمه تعریفشو شنیدن. و تازه اینا همچین هم از این حالت مجرد فقط روح خوششون نمیاد و خسته شدن ازش و عادت کردن بهش. ولی خوب انقدر زیاده تعدادشون که باید قرعه کشی بشه بین شون و اونایی که می برن تو قرعه کشی شانس تجربه زندگی رو زمین رو دارن. خوب خیلی خفن می شه دیگه مگه نه؟ حالا اگه از این دید به قضیه نگاه کنی می بینی که من و تو و همه ی این آدم ها که می بینیم یه روزی تو یه قرعه کشی خیلی بزرگ شرکت کردیم و بردیم و این جایزه رو بهمون دادن که بتونیم رو زمین زندگی کنیم. همه ی کسایی که می بینیم برندده های قرعه کشی بزرگ هستن که تقریبا هیچ کدومشون هم خبر ندارن که برنده ان که اینجان چون قانون بازی اینه که وقتی روح میاد رو زمین باید با بدنی که توش زندگی می کنه بزرگ بشه. وقتی تازه میاد اولش دردناکه، فقط گریه می کنه می ترسه بعضی وقت ها و دلش واسه همه اون دوستای ارواحش تنگ می شه و زار زار باز هم گریه می کنه. اما بعد از اینکه چشم باز می کنه و اطرافشو می بینه می فهمه که زمین چه قشنگه و حتی کسایی هستن که ازش مراقبت کنن و حواسشون بهش باشه تا بزرگ تر بشه. همیشه کنجکاوه، همیشه با تعجب به چیزای اطرافش نگاه می کنه و دوست داره همه چیز و لمس کنه و حس کنه. آره برای این که بتونه بدنشو زنده نگه داره مجبوره غذا بخوره و همه کارایی که ما انجام می دیم و انجام بده ولی اولش که هنوز نمی تونه حرف بزنه زار می زنه زیر گریه...ا
بعد هم بزرگتر می شه و مطابق معمول همه ما ها عادت می کنه به زمین. دیگه مثل قدیما، مثل کودکی کنجکاوی نشون نمی ده برای خیلی چیزا، زمین براش عادی می شه، گیاه، پرنده، بارون، رودخونه، کوه، دریا و آدمهای برنده ی این دنیا، همه چی واسش عادی می شه. حتی با بقیه آدم ها دعواش می شه، زد و خورد می کنن سر این که چقدر از این زمین مال من باشه، باهم می جنگن و همدیگه رو می کشن، خونریزی می کنن، به هم خیانت می کنن، و ... و دیگه از بودن تو این دنیا لذت نمی برن، از گل رز حیاط پشتیشون لذت نمی برن و می گن فقط یک گل مسخره ست. و این همون آدمیه که وقتی دو سالش بود هر موقع یک گل می دید، یا یک بره، یا یک گاو، یا یک درخت، و یا حتی یک مارمولک همچین ذوق می کرد و بالا پایین می پرید و حرف می زد در موردش که انگار زمین رو به یک روح داده باشن که بیا چند روزی زندگی متفاوتی داشته باش تو برنده ای...ا
و این قصه ی تقریبا همه ی آدم های دنیاست و اون معدودی که همیشه از بودن اینجا خوشحالن و راضی هیچ صدایی ازشون به گوش نمی رسه. شاید هم می رسه  و ما نمی تونیم بشنویم. ما همه مون همون برنده های بازی زندگی هستیم که خیلی موقع ها قدرش رو نمی دونیم و عادت می کنیم. ما آدم های کوچک به همه چیز عادت می کنیم... آرزو می کنم همیشه خوب باشیم.

پ.ن. منبع تصویر این پست اینجاست
Post a Comment