Sunday, January 8, 2012

Read a memoir, sometimes 02

فقط اولش مشخصه ولی معلوم نیست آخرش به کجا می­رسه! احتمالا به یه جایی وسط ­های دیوار وصل شده، خیلی آروم به این طرف و اون طرف می رفت اما در عین حال ثابت بود؛ یاد خیلی ها افتادم. یه رشته ی باریک سفید رنگ که حتی می تونست سیاه باشه اما نبود، یه جایی وسط های ذهنش داره رشد می کنه، اون اصلا حواسش نیست، تو هم حواست نیست، من هم نمی تونم چیزی بهت بگم، شاید اگه بگم دیگه نتونی حتی شروعی براش پیدا کنی،پس بهتره که بری دنبالش شاید بتونی بفهمی که آخرش به کجا می رسه، یاد خیلی ها به خیر، یاد بعضی هم بی خیر، اونجا هوا خیلی سرد می شد ولی اینجا اصلا نمی تونه سرد بشه، گرم، راکد و مرده. خوب یادم هست وقتی از شدت سرما کم می شد می تونستی جنبش حیات رو توی رشته ها ببینی، هر چند کم ولی زیبا. می دونی اگه دیوارو بشکنی می تونی خیلی چیزها رو ببینی، می تونی حتی آخرشو ببینی، می تونی اگه وجود داشته باشی خدا بشی، راستی نگفتم توی هوای سرد اونجا می تونستی خلی گرم بشی...
به خودم گفتم تو خسته نمیشی از این همه رشته، گفت این همه رشته ست که داره زندگیتو ... خوش به حال اونایی که رشته های ذهنشون همونایی هستن که خودشون خواستن،...
یه حس سبکی عجیبی دارم که می دونم خیلی کم دوام میاره...
بهار نزدیکه

باز خوانی یک خاطره، نوشته شده در تاریخ دهم فوریه دو هزار و هفت میلادی
Post a Comment