Sunday, October 2, 2011

Bio31

آقا من امشب دیوانه ام، شما ناخوانده بگیر، اصن امشب من دلم تنگ شده، چی کارش کنم، دلم واسه خیلی چیزا همین امشب تنگ شده، همین شب که شب نیست، دوباره بعد از مدت ها یه چند تا از اون حس هایی که از کار و زندگی میندازنت امشب با منن، از همون حس هایی که می دونی واسه داغون شدنن ولی بازم دلت می خواد همونجوری بمونی وسطشون باهاشون باشی تا آخر صبح. کی میگه بده! کی میگه میای خراب میشی، کی گفته باید بخندی همیشه! من امشب دلم تنگ شده واسه خونه، واسه بابا، مامان، خواهرام، واسه خونه... آقا شما که سرت نمی شه بیخیال ما، من امشب دلم واسه خودم هم تنگ شده، همون دلی که بریدم، آره هنوز کار می کنه،...، دلم واسه حیاطمون با اون دو تا درخت گلابی چپ و راست حیاط درست بعد از اینکه از دروازه میری تو، دلم واسه دروازه مون هم تنگ شده، آخرین بار که دیدمش تازه ضد زنگ زده بودیم بهش که رنگش کنیم، سفید بود اون موقع ها، بعد ها واسش سر دری درست کردن و قرمزش کردن، قرمزی که همیشه قشنگ ترین رنگ می مونه واسم... و بعد تر ها سیاه و قرمزش کردن، واسه باغ چای که اون موقع ها رونقی نداشت،  بعدن ها همشو کندن و جاش درختای پرتقال کاشتن که به درد بخوره، آدمی همینه، همیشه باید ببینی چی بدرد می خوره، مگه خودم واسه چی کندم و رفتم، باید دید چی به درد می خوره، ای خدا می بینی کجای کاریم، نه جون همون نوزاده هایی که می گن بهشون امیدواری می بینی؟ گور بابای همه اون چیزایی که به درد میخوره تو این شب ها، نمی خوام صد سال سیاه به درد بخوره که این جوری آواره شدیم رفت... دلم واسه پارکینگ خونه مون هم تنگ شده که عموم همیشه جیپ روسی شو اونجا پارک می کرد، آخه خودشون پارکینگ نداشتن، باهاش از دامنه کوه جعبه های پرتقال بار می زدن، تو همین فصل، همین پادشاه هر چی فسله تو دنیا، سوارشون که می شدی حس جنگ داشتن، می گفتن این ماشین ها رو زمان جنگ جهانی هلی کوپترای روسی از ده پونزده متری می انداختن رو زمین.. نمی دونم ولی این پاییز سومین پاییز و فصل پرتقاله که من نیستم.. نیستم.. دلم تنگ شده واسه اتاق بالاییه که تابستونا پاتوق من و حسام بود، با اون پنکه هه که رو به پنجره روشنش می کردیم، دلم واسه حسام تنگ شده لعنتی چی کارت کنم، دو قدم اون طرف تر هم نیستی که پاشم هر وقت دلم خواست بیام خونه تون بگم حسام پاشو بریم لب ساحل، حسام پاشو با موتور بیا دنبالم بریم تا کنار رودخونه، دلم برات تنگ شده، اصن من امشب سرمو به کدوم دیوار بزنم، کی رو بغل کنم که جای کسی رو بگیره...ا
این خارج رفتن هر چی خوبی داشته باشه سر و تهش بازم جای یه نگاه مادرتو نمیگیره، از همون موقع هایی که تا ببینه یه ذره حوصله نداری بیاد ور دلت بشینه کلی باهات حرف بزنه و تو خوشت نیاد و هی بگی بابا ولم کن بذار واسه خومون باشیم. نه آقا جان نمی خوام واسه خودمون باشیم. مگه از کجا اومدی که این همه حرف مفت می زنی! آقا من امشب دیوانه ام، شما نشنیده بگیر، دلم واسه دوستام تنگ شده، واسه مهدی که یار قدیمی قدیمیم بود، چه کنار تجن هایی که باهم نرفتیم، چه ییلاق ها که باهم نرفتیم، چه اذیت هایی که نکردمش سر دماغش و کله کوچیک رو به کچل شدنش، آخرین بار بینیشو عمل کرده بود، تازه فقط خبرشو بهم داد، کلی هم چاق تر شده بود تو عکس، ازدواج کرده، یار داره، یارش همون همسایه شونه که کلی ازش برام می گفت تو دبیرستان.. دلم واسه این دوست کله خرابای عزیز دوران لیسانسم تنگ شده، واسه گرداب عدالت خسرو، رو ریشش یه دونه از این پیچک ها بود، از این ها که موهات عین گرداب می شه، اسمشو گذاشته بودم گرداب عدالت، سبزه بود این دوستم، بهش می گفتم سیاه، سیاه من.. دلم واسه مهدی، اون یکی مهدی که مال این ور شمال بود، این هم داشت کچل می شد، الان مهدی خیلی کچل شده، این مهدی هم ازدواج کرده، چقد دلم می خواد ببینمش، می بینمش آن لاین اما کی چی؟! همه چی تو این شب ها رنگ پاییز می گیره لعنتی، من چی کارت کنم آخه! دلم واسه همه جاهایی که رفتم و نرفتم تنگ شده، خیلی تنگ شده، همین خفگی که بعضی موقع ها میاد و چنگت میزنه و بهش می گی محکم تر چنگ بزن که من امشب کوک کوکم، بزن و برقصون منو که من و زخمه های تو دوستی دیرینه داریم، بزن خفه ام کن..ا.
دلم واسه خیلی آدم ها تنگه امشب که همین جور چهره هاشون راست راست جلو صورتم رژه می رن و کاریشون نمی تونم بکنم، همه اون حس های دیدارشون زیر پوستم می خزن و این جوری میشه که می شینی واسه خودت خیال می کنی، می گی به درک هرچی که هست، هر جور گرفتاری که داری، فردا و پس فردا و بقیه این همه روز ها که همشون یه جورایی مرده پیش میرن با نمک اضافه...ا دلم واسه همه خنگ بازی ها، همه عاقبت اندیشی ها، روشن فکر بازی ها، شب بیداری ها و روز خوابی ها، حتی سیگار مگنا قرمز، پارک جمشیدیه رفتن ها و کوه رفتن ها، فیلم دیدن ها و مسخره بازی ها با دوستای صمیمی و کارای قدیمی و حتی اون نگهبان احمق خوابگاه... تنگ شده...ا
یه چیزی بود، یه حس آشنایی هست که خیلی کم، فقط گاهی اوقات تو شرایط مکانی و زمانی خیلی خاصی میاد یه جورایی تو یه لحظه همه موهای تنت رو سیخ می کنه و فوت، هر چی می خوای بگیریشو برش گردونی بکاریش وسط دلت نیست که نیست، تا کی بشه دوباره بیاد. امشب خیلی با من موند، دمش گرم، دلم برای اون حس هم تنگ شده، خیلی زیاد. آقا من اصن امشب دیوانه ام، شما نادیده بگیر، یه شب هایی که شاید تو ذهنت دست کشیدن کسی روی تنت گناه همه نابخشودنی ها رو پاک می کرد، که شاید با نگاهی خیره از تنت کنده می شدی و با باد پرواز می کردی روی درخت های انار، اناری که هست و نیستم بـــاز، نیستم... منو ببخش که ناپاکم، منو ببخش که دل سنگم، که دلم واسه اون شب های همه مال تو بودن، واسه همه پیوستگی های عاشق کش، همه دل نازکی های غزل خون و همه غصه های شیرین ، واسه همه شون تنگ شده...ا
گرفته
تنگ شده
Post a Comment