Tuesday, July 12, 2011

Abstract Shit!

همین یک لحظه، گفت باید حد زنند مردم هشیار مست را، گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست... اصولا اصلا وصلا یک جوری همین جوری همین جا فقط خواستم بپرسم چه جوری همه چی این جوری شد؟ همین یک لحظه که سخته، که خفگی هم حتی بخشی از نفس کشیدن شده، که من و تو موندیم نه باهم نه شاید هم حتی با کسی دیگر، نه شاید هم حتی با خویش، ماندیم، صرفا، زنده. وقتی که دست از مطلق نویسی برداشتن کار من تعلق ناباناخته نیست مجبورم همه ی کلمه ها رو به هم بدوزم، بسوزم، بسازم، بسیزم، بستیزم، بتازم و نهراسم و نخواهم هراسید و نراسی خواهم شاید هم حتی یک روز ببازم این بازی مظطراب دار و دلهراب وار مسخره ی دزد و پلیس را. وقتی گفته شد مطلق واقعا منظور مجرده. یک وجود انتزاعی که هیچ ربطی به هیچ دلیلی و منطقی و مصداقی نداره. صرفا تعلقات یک ذهن بی یا با تعلق نا یا با خته. تو کلمات مطلق لزوما نباید دنبال معنی گشت، هرچند هنوز هم هستند آدم هایی که وسط همه ی اون همه حروف وارونه ی حضاو و راکشآ می تونن گم بشن و هیچ وقت هم پیدا نشن و کسی نفهمه که کسی گم شده وسط خودش و یا حجم انبوهی تعلق مجرد مطلق انتزاعی که هرگز فکرت به سادگی به سمت و سویشان نتوان رفت. آره هیچ کس آتشی نمی افروخت، زآتش خویش هر کسی می سوخت، و اگه چنین نظمی کاملا ناگهانی وارد یک سری واژگان از هم گسیخته ی از تو گسسته ی وا رفته وارد بشه، خودت می مونی و پرده ی یه ذهن پریشان پاره که فکر می کنی مثل جورچین کار می کنه و می تونی یه زمان مشخصی همه چیزش رو برگدونی به حالت اول، که البته این هم در صورتی ممکن شونده خواهد شد که زمان از دید تو یه چیز ضمغ وار لزج چسبناک نباشد و این هم نکته ی ظریفی مسحوب خاهند شوندی کرد. اینا رو نگفتم که گفته باشم، فقط برام عجیبه واقعا، این لامصبا از کجا میان منو می دزدن و می برن و چنگ و درد و کمان کم میارم. آخه این دیگه چه صیغه ایه که دچارشیم...ا

پ.ن. این پست را دوست می داریم 
Post a Comment