Sunday, October 31, 2010

Bio13

و من خیلی خوب یادمه که تو اتاق 310 خوابگاه ولی عصر دانشگاه تبریز با دوستام دور هم "دِ وال" رو نگاه کردیم. و بعدش هم من خودم دوباره نگاه کردم. و خوب یادمه که چقدر از این موضوعات خوشم می اومد و اون کتابی که کل زندگانی پینک فلوید رو ریخته بود توش از کجا به کجا رسیدن و همه و همه بعد قاتی شد با متالیکا و رولینگ ستونز، بعدش یا همراهش بیتلز و اسکورپیونز و بقیه گروه های راک و متال جاشونو تو ذهنم باز میکردن و من خیلی دور بودم از امروز، سال های دور که هیچ وقت فکرشو نمی کردم روزی شاید برسه که بتونم یکی از افراد تو اون عکس سیاه سفید پینک فلوید رو از نزدیک تو کنسرت خودش وقتی آهنگ های آلبوم "د وال" رو می خونه ببینم. چه عجیب و چه جالب و البته چه دوست داشتنی، چه کوچیک بود این دنیا... آرزوهایی که دیگه آرزو نیستن و آرزوهای دست نیافتنی که الان حتی پشت سر گذاشته شدن .. 
روزهای خوبی بود، هنوز بعضی موقع ها شب ها موقع خواب حس می کنم خونه خسرو تو اون اتاق بالاییه به خواب میرم و یه زیر سیگاری و پاکتش بالا سرمونه و صب هنوز از جا بلند نشده دستمون میره سمت اونا، هنوز صدای جیرجیرک ها شب ها منو یاد روزهای آروم وسط اون همه غوغا میندازه.. هنوز هم میره و میره و میگذره ولی دیگه دنیا برام اونقدر بزرگ نیست که سالها پیش بود و برعکس خیلی کوچیک تر از اونه که سال ها پیش بود. این نیز بگذرد... و ما نیز بگذریم
Post a Comment