This is what ignited my interest in writing another post on the very peculiarities of the world on how scientists defy the thought processes and the cliches of our worldly minds. Well at first it was a little odd for me to believe in it but then after reading quiet a few lines of the results of this study, I was almost convinced that it is not unlikely that the reason of our plenty various different emotions and feelings can be described by the changes in only a few teensy drops of some chemicals in our crazy brain and that unconsciously compels you to act like you're in love or you want to sit across the street and watch people, or at the corner of your bed room and cry, or you want to fly with birds or whatever. That's all. I can say sometimes, being aware of all these crazy stuff going on in our minds can and do prevent much of the miseries, though it might also change the way you become so happy and excited about things you used to. It's just a matter of experience and knowledge. Damn, life can be tricky sometimes,... or most of the times!
Tuesday, February 18, 2014
Bio 64
"People who are in love have chemical similarities with people with OCD"
This is what ignited my interest in writing another post on the very peculiarities of the world on how scientists defy the thought processes and the cliches of our worldly minds. Well at first it was a little odd for me to believe in it but then after reading quiet a few lines of the results of this study, I was almost convinced that it is not unlikely that the reason of our plenty various different emotions and feelings can be described by the changes in only a few teensy drops of some chemicals in our crazy brain and that unconsciously compels you to act like you're in love or you want to sit across the street and watch people, or at the corner of your bed room and cry, or you want to fly with birds or whatever. That's all. I can say sometimes, being aware of all these crazy stuff going on in our minds can and do prevent much of the miseries, though it might also change the way you become so happy and excited about things you used to. It's just a matter of experience and knowledge. Damn, life can be tricky sometimes,... or most of the times!
This is what ignited my interest in writing another post on the very peculiarities of the world on how scientists defy the thought processes and the cliches of our worldly minds. Well at first it was a little odd for me to believe in it but then after reading quiet a few lines of the results of this study, I was almost convinced that it is not unlikely that the reason of our plenty various different emotions and feelings can be described by the changes in only a few teensy drops of some chemicals in our crazy brain and that unconsciously compels you to act like you're in love or you want to sit across the street and watch people, or at the corner of your bed room and cry, or you want to fly with birds or whatever. That's all. I can say sometimes, being aware of all these crazy stuff going on in our minds can and do prevent much of the miseries, though it might also change the way you become so happy and excited about things you used to. It's just a matter of experience and knowledge. Damn, life can be tricky sometimes,... or most of the times!
Friday, February 14, 2014
Happy Organ Donor Day
(با اندکی بیشتر تحریف از زبان شاهزاده (خانم
ما قبلا برای خودمان شاهزاده ای بودیم. یک روز در جنگل راه می رفتیم که یه ساحر (لحن صمیمی شد) جادو جمبلی که شنل سیاه رنگی هم پوشیده بود و کنار گوشش هم یه زگیل کهنه قدیمی که زرد رنگ شده بود درشت معلوم بود جلوم و گرفت و گفت کجا؟ گفتم دارم می رم خونه مادربزرگم براش سیب ببرم و عمرن اگه یه گاز از اون سیبه بزنم. گفت نمی شه اصن راه نداره باید من یک طلسمی رو تو اجرا کنم با این چوب جادوگری که تبدیل به یه چیزی بشی حالا می خوای آدمک بیسکیویتی بشی یا دیو سپید پای دربند یا زن شِرِک یا نمی دونم. گفتم بابا بیخیالِ جادو حبه ی منگول منتظره می خواد با مامان بزرگش بره پیش کوتوله ها باید سریع برم پیششون. خلاصه که پیچوندمش و دورش زدم و قالش گذاشتم و یواشکی از پشت اون درخت خداهای ناًوی جیم شدم اومدم از کوچه پشتی جنگلی که راز و رمزی داشت واسه خودش برم سمت خونه مادربزرگ که دوباره جادوگره پیداش شد و بدون اینکه سوالی بپرسه با چوبک جادوگریش زد به دستم نمی دونم چی شد که همه چی سیاه شد. به زور از تو تاریکی در اومدم و دیدم همه درخت ها خیلی بزرگ شدن و شنل قرمزی که پوشیده بودم افتاده روی زمین و من از زیرش اومدم بیرون. به خودم اومدم دیدم دیگه شاهزاده خانوم نیستم و شدم یه قورباغه ی کوچولو که فقط بلده بپره و پنج تا انگشت داره. نمی دونم چی شد از هوش رفتم و نمی دونم چقدر طول کشید که یکی یه سطل آب خالی کرد رو سرم و به هوش اومدم و دیدم تو شهر اوز ام و با دوروتی و مرد آهنی داریم میریم پیش جادوگر اعظم. گفتم پس مترسک کجاست؟ من که نباید اینجا باشم من باید یه شهزاده رو ببوسم که طلسم و بشکنم. مادر بزرگ چی شد، شنگول و منگول و مخمل و هاپو کومار و چرا من قورباغه ام، هیچی دیگه نشستیم رو شونه دوروتی و باهم رفتیم که پدر ژپتو رو از شیکم نهنگ در بیاریم که صاحاب شهر اوز خراب شد سرمون و گفت بیان برین بخوابین بینم کار داریم. خلاصه هیچی ما همین جوری قورباغه موندیم که موندیم. شاهزاده برس به دادمون که دیگه گرفتار گردباد نشیم سر از شهر اوز در بیاریم، نمردیم و قورباغه هم شدیم وااسه شازده. بیا ببوسم. بیا ببوسمت ناز... بیا و امروز را زیباتر کن (لحن جدی شد)...ا
Thursday, February 13, 2014
A man from town
یکی هست بنده خدایی سال تا سال نمی بینمش. تو همین دانشگاه خودمون. سرش و میندازه پایین و می ره و میاد با کسی کاری نداره. البته خیلی دوست دارم ببینمش هر از گاهی اما اصن پیداش نیست لامصب. ترک استانبوله. همیشه هم کچل می کنه انگار مو رو سرش بند نمیاد. تو فیس بوک دارمش. از اون آدماییه که باید کشفش کرد. کلن من نمی دونمی چرا اینجوری ام اگه کسی غمش باشه یا بار غم افزاش زیاد باشه انگار جذبش می شم! نمی دونم یه جورایی انگار فکر می کنم این آدما یه چیزی می دونن. تقریبا از بیشتر از نصف چیزایی که تو فیس بودک پست می کنه خوشم میاد. همش چیزای پر و حرف دار. هیچ کی هم هواس نیست کسی باش کاری نداری این یارو هم انگار واسه دل خودش پست می کنه که شاید یه دلدار دیگه ای ببینه بشنوه یا بخونه خوشش بیاد و تو دلش بگه دمت گرم پسر.
این جور آدمای ساکت و بی های و هوی که به دل هر کی نمی شینن. وقتی هم باهاش حرف می زنی یه جورایی اینجوری آروم باهات حرف می زنه انگار دلش دریاست و همه توش جا می شن. این آدمه اون یارو هم آدمه. هر کی هست واسه خودش بلکه باشه. ولی خوب آخه یکی مثل من چرا باید از یکی اینجوری خوشش بیاد! من که خودم اصن آروم و اینا نیستم. کم کجام آرومه آخه همش یا زیر زمینم یا روی هوا. چجوری می شه از این یارو می نویسم نمی دونم. به هر حال یه آدمایی هستن تو کوچه پس کوچه های هر شهر غریبی دارن زندگی می کنن و با دل خودشون خوشن. صبح و به شب می رسونن که آخر شبی یه آهنگ ویولن سوز دار بزران تو ضبط صوت و بشینن تو همون یه دونه کاناپه روبروی پنجره بدونن بیرون سرده یه چایی بخورن و تو دنیای خودشون به خواب برن. از بیرون قشنگه مگه نه؟ از تو، از رو کاناپه هم قشنگه، اما نمی دونم از چشم همون کسی که داره به آهنگ ویولن گل ها هم گوش می ده قشنگه؟
Wednesday, February 12, 2014
White T-Shirt for Youth in Cameroon
دیشب با آرش صحبت می کردم. بهش گفتم چطور بود، خوب گذشت؟ آماده ای واسه دور دوم مسابقات؟ گفت بد نیست آدم بعضی موقع ها با خودش بشینه یه کم درددل کنه با خودش حرف بزنه بگه خودجان چطور بود خوب بود؟ خوب گذشت؟ بعد همینجوری که داشت بهم نشون می داد گفت باید آدم بعضی موقع ها اینجوری با هر دو تا انگشت اشاره اش چشماشو بماله و یه حس شوری وسط چشم های خسته ش بکنه و وقتی چشماشو باز کنه چند ثانیه ای طول بکشه تا همه چی به حالت اولش برگرده.
می گم پسر جون حالا چرا اینجوری مدل خسته جواب می دی، تو که اول راهی آرش، هنوز کلی مونده، کو تا ایشاله به سن و سال من برسی، پسراتو دوماد ککنی، دختراتو عروس کنی، غروبا با نوه هات بری پارک لاله قدم بزنی. نگو اینجوری بابا دلمون گرفت. حالا تعریف کن ببینم چطور بود، بسی رنج بردی یا بسی حال کردی چی چیو زنده کردی صحبت کن ببینم کجای کاری، البته می دونی که منظورم خبر نیست. نمی خوام بگی چه خبر. می خوام بگی چطوری، چیه حست، دوست داری همون جا باشی که هستی یا می تونستی جای دیگه باشی یا دوست داشتی بهتر از این می بود یا خدا رو شکر همه چی خوبه. بگو ببینم راضی ای یا تو هم مثل اون موقع های خودمی که هر سال تو این روزشعر آهنگ زمان پینک فلوید رو می نوشتم یه جایی رو می خوندمش که هی اقا عقبی از زندگی و باید بجنبی تو مسابقه
یه کم نگاهی انداخت به ما و انگار نه انگار. گفت خوبه، همین که هستیم خوبه خودش. این بچه رو من می شناسمش. بزرگش کردم. فرق کرده. نمی دونم بزرگ شده یا کوچیک اما فرق کرده. خلاصه بغلش کردم و گفتم ایشاله که هر روز به دنیا بیای و هر روزت نو باشه. ایشاله که دلت آروم باشه و لبت خندون. ایشاله باشی و از بودنت خوشحال. باز هم یه نگاهی بهمون انداخت و گفت بابا یادته قدیما تخته نرد بازی می کردیم، بغلشم چایی؟ بیا بزنیم دوباره...ا
Friday, January 3, 2014
Thursday, January 2, 2014
Vomit 14
گاهی ما به هم بی روحیه گی می دیم. صبح که پا می شه دلت می خواد بگی به به چه هوایی چه آفتابی چه برفی و پر انرژی به زندگیت برسی و بگی آفرین به من چه اهداف خوب و عروسکی دارم که م یخوام بهشون برسم. ناگهانی یه چیزی یه جرفی یه فکری یه رفتاری یه چیزی از یه جایی مثل یه پتک می خوره تو سرت و تمام آرزو ها و تمام انرژی که داشتی به فاک فنا می ره. بعد می شنی با خودت فکر می کنی می گی چرا اینطوری شد! من که کاری نکردم من که پر اط حیات بودم و این حرفا. می گی یه کم بخوابم خوب می شه و دیگه می خوابی و هیچ وقت پا نمی شی. تو زندگی فردا دوباره همین آش و همین کاسه. ما عجیبیم. ما گند زدیم به خودمون. تمام زندگی های فردی با تمام زندگی های اجتماعیمون گره خورده. دوستی و رفاقت و حریم و. حرمت ها باهم گه تو گه شده. من عجیبم. من گند زدم. همه چیزی که مربوط نیست مربوط شده و همه چیزهایی که مربوط نامربوط. هر لحظه با خودم در جنگم. هر لحظه با دیگران. واقعا که مسخره ست. به آینده فکر می کنی به گذشته و می گی باید به حال فکر کرد. می گی هر چی میخواد بشه بشه ولی باز همین باعث می شه بری بیشتر تو خودت و همانا انسان از فروروندگان است. عجیبیم. همیشه به یک طرف نگاه می کنیم. از یک سمت نگاه می کنیم. همیشه حق داریم می دونی. ما همیشه حق داریم همیشه حق با ماست همه دروغ می گن و همه در اشتباهن. ما راه درست رو می ریم و با کله می خوریم تو سنگ. بعد هم می گیم که اصن هدفمون این بود که با کله بخوریم تو سنگ ببینیم چطور می شه از تا دسته تو گل گیر کردن که بهتره. امید و ارزومون باهم یکی شده که دیگه اصن وجود نداره. یه مشت عقل ناقص که همه همدیگه رو مقصر می دونیم. معلومه که من بهترینم. معلومه که من درست می گم. ما ریدیم تو اعتماد. ما ریدیم تو تفکر مثبت. ما ریدیم به هر چه صداقت. ما می گذریم از کنارشون البته می گیم نه درسته حتما همین طوره من که این کارو می کنم به خاطر این دلیله. ما توجیه می کنیم. ما حتی همه قتل های عالم رو توجیه می کنیم. ما عقل های ناقص خیلی وضعمون خوب نیست. ما فکر می کنیم که خوبیم. ما فکر می کنیم که همه چیز خوبه و میخواد خوب بشه و در جهتش هم تلاش می کنیم و می خوایم همه چیز و بهتر کنیم. نظم بی نظمی. خستگی از فکر زیاد. باز هم فرو برو پسر جان باز هم فرو برو دختر جان. من گاهی بی روحیه گی می دم. گاهی بی روحیگه می گیرم. من خیلی موقع ها گند می زنم به بودنم. هر چقدر هم که قول می دم باز هم یادم می ره و فراموش می کنم .همانا ما از فراموش کنندگانیم. من دیگه قول نمی دم. من دیگه خسته شدم از قول دادن و قول گرفتن. من دیگه فرو می رم. خداحافظ
سال نو مبارک...ا
استفراغ کنید سال گذشته را
Sunday, November 17, 2013
Vomit 13
آقا م یخوام غر بزنم اینجا. حال نمی کنی آخرشم اگه می خوای فحش بدی همین الان تصمیم بگیر و نخون بقیه داستان و چون ممکنه مخاطب خودت هم باشی. لطف کن به خودت اگه از خودت شک داری نخون و خدافظ.
آقا بدم میاد از آدمای دو رو. از آدمایی که فکر می کنن زرنگن. تا می رسن بهت چاکرم مخلصم و نمی دونم بخار انتم و چروک فلانتم و هر گهی که بگی یارو هست تا پیشته. تا پیشت هم نیست هزار تا چیز چشت سرت می گه و تو هیچی نیستی. همین افراد می بینی پس فردا یه گهایی دارن می خورن اصن چه جور. بعد که پاش می رسه خوب معملومه مثل همیشه آخ آخ ببخشید اصن حواسم نبود یادم رفت و دفعه بعد و این حرفا. یک سری افرادی هم هستن اصن از دور سلام می کنن. اصن بدجور داغونتن. این افراد که با تو همچشن سلام علیک می کنن که انگار سال هاست باهات رفیقن. مورد اطمینانشونی و امین تو ان و از این حرفا، انگار اگه یه هفته ازت چیزی نشنون سراغتو می گیرن. انگار فقط. نه اینکه اینجوری باشنا. انگار انجوری ان. اونم از رو برخوردشون می گم! بعد وقتی پاش می رسه یه چیز کوچولو که بهشون می گی یا یه چیز کوچیک ازشون می خوای، انگار که می خوای با مادرش وصلت کنی. مصلا اگه ازشون بخوای اون پنجره رو باز کنن که نور بیاد فکر می کنن که تو عمدا اینو گفتی که یکی از بیرون اونو ببینه بعد بیاد باهاش وصلت کنه!! بابا پنجره رو خوب وا کن مثلا! چی میشه تو که تا دیروز غلامم بودی، ای بخوره تو سرت این همه دو رویی. حالا من پنجره رو مثال زدم ها. اگه خودت پاشی بری اون پنجره صاب مرده رو باز کنی می فهمه که اه مثل اینکه چیز خاصی نبوده، دفعه بعد خودش می ره باز می کنه!! وای خدا گه بگیرن این جور آدما رو. آقا کاری به کار من نداشته باش شاید اصن فکر کنی من خودمم از همین آدمام ولی لااقل من اگه گه باشم همیشه گه ام. مثل تو گه نا گه نیستم که. تکلبف تو رو با خودم روشن کردم. طوری برخورد می کنم که بفهمی من ازت خوشم نمیاد مثلا. بفهمی که باهات حال نمی کنم. کلا هم رفتارت و مطابق همین تنظیم کنی. پررو نشی. ولی یه جور برخورد می کنی که اگه آدم بخواد سوار کولت هم بشه هیچ اشکالی که نداره اصن ثواب هم داره بعد ازت می خوام پنجره رو وا کنی انگار خون باباتو می خوام بریزم.
مردم خداییش ثبات ندارن. یا اگه هم دارن دوس دارن نداشته باشن انگار. برخوردشون دو پهلو میشه. امروز یه جورن فردا یه جور دیگه. می دونی چیه اصن. حرف زدن آدم ها به درد لای جرز هم نمی خوره خیلی وقت ها. ببین چه جوری عمل می کنن. حالا تو صب تا شب غلامم باش با حرفات. بعد که مثلا سر یه چیز کوچیک بیخود اصل خودتو نشون می دی آدم خوب معلومه حالش بهم می خوره دیگه. همین جوری روز به روز خط بزن و هی خط بزن، هی آدم ها رو خارج کن از دور آدم های جالب. بابا خوب چرا خود نیستی. والا من واسه اون ادمی که نشون می ده ازم بدش میاد خیلی بیشتر از تو احترام قائلم که می گی خیلی دوستم داری ولی نشون می دی که هیچی از آدمیت بارت نیست.
آقا بدم میاد دیگه اقا از دورویی بدم میاد. آدم گه باشه ولی یک رو داشته باشه. چقدم زیادن این جور آدما. لامصب. من به خودم گفته بودم اعصابم بهم نریزه از این جور ادما ولی نمی ذارن که. شایدم هنوز اونقد بزرگ نشدم که بتونم از همه این چیزای بی خود دنیا راحت تر بگذرم. بابا دلم می سوزه واسه این جور آدما. همه فکر می کنن خودشون درستنو همه اینو می دونم. مطمئنن هیچ کس نمیگه آدم دو روئیه. یا هیچ کس فکر نمی کنه آدم بدیه یا آدم داغونیه، ولی خداییش هستیم آقا. هستیم لامصب یه منطق همه پسند هم وجود نداره که همه خودشونو با اون مقایسه کنن. هر کی هم واسه خودش منطق خودشو داره. انقدر چرت و مسخره می شه دنیا گاهی اوقات که می گی اصن واسه چیه این همه بابا. بکشید بیرون از خودتون بگین بخندین چرا سر همدیگه رو گول می مالین. یه سری هم که سر خودشون گوا می مالن. اونا دیگه واویلا. خوب بسه دیگه می خواستم غر بزنم که زدم. هر کی هم می خواد بگه منم اینجوری هستم راست بیاد به خودم بگه. نه اینکه پشت سرم بگه آره مثلا من هم اینجوری ام دوباره فردا جلوم بگه به چطوری فلانی. ای بخوره تو اون سرت. گند بزنن بهش. خدافظ
Friday, November 15, 2013
اندر احوالات نذری
یه سری افراد هم هستند که میان نذری درست می کنن بعدش زارت می ذارن تو
فیس بوک عکس می گیرن لایک و کامنت و این حرفا اقا خلاصه اقا حسین بیشتر
قبول می کنه، معلومه که گفتن داره، معلومه که باید پز داد. اصن فک کردی
واسه چی نذری می دم؟ که شیکم تو رو سیر کنم؟ که دم اقا جسین و ببینم؟ نه
اقا جان می خوام بگم ما هنوز هم وفادار به آداب و سنن و ملاحظات مذهبی و
این جور چیزای خیلی مهم تو زندگی هستیم. خوب باید بقیه بفهمن که من نذرم و
ادا کردم دیگه وگرنه که قبول نیست اصن. بالاخره همه که امکانات فضانوردی
ندارند که... قبول باشه حاج خانوم، قبول حق باشه ان شاالله، و علیکم
السلام، التماس دعا داریم حاج اقا، محتاجیم به دعا، دست شما بر سر ما
آهــــــــــــــــــا بفرما تو اقا. همه ی دهاتای اطراف ساری تو ظهر
عاشورا ناهار می دن. می ری سمتشون چپ و راست کنار خیابون وایسادن می کشنت
تو که اقا بخور، غذای نذری شفا می ده خوب معلومه عزیز من، شما این چیزا رو
نمی فهمی. باید بخوری اون قیمه چرب و خوشمزه امام حسین و که بفهمی چه شفایی
کی ده، شله زرد درست کردی؟ بابا ایول؛ کی بخوریم؟ روش نوشتی روحانی یا
حسین؟ عکس بگیر بذار تو فیس بوک حتما مردم ببیننا، اینجوری نه صواب داره نه
ثواب نه سواب سوا از همه ی پلو خورش ها و اینا. اربعین هم می تونی نذری
بدی. قبوله، آره. نذری یاب درست کن که همه بتونن از ثوابش یه کمی بهشون
برسه شریک شن خلاصه سر پل صراط باهم بای بای کنن بگن یادته عجب قیمه ای
بود.
اصولا آدم نباید فقط وقتی غذای خوشمزه درست می کنه بیاد بگه
آره من اینو درست کردم چه خفنم. فقطم نباید عکس غذا یا حر چیز خوب دیگه ای
رو که الان صاحابشی رو تو مواقع معمولی بذاریش بالا و بگی من اینو دارم.
این کارها دقیقا وقتی که شما نیت خاصی رو هم دارید واجب است اصن. مثلا
نذری. وقتی نذر می کنی باید همه عالم و آدم حتما بفهمن که نذرتو ادا کردی.
آفرین کلن درس امروز همین بود. یادت نره عکسشو زارت بذاری تو این خراب شده
بعدش هم من و هم حتما تگ کن که بفهمم چه با خدا و مومنی.
از
اینا گذشته یه سری افراد هم هستن که اضن انگار با خودشون درگیرن. اخه اصن
به تو چه که فلانی نذری داره یا داره کارشو درست انجام می ده یا عکس گرفته
از غذاش و پست کرده این جا و اونجا. هر کی خدای خودشو داره، فقط مال ما همه
خداهامون یه اسم دارن مال هندی ها اسمای مختلف. ما که والا ندیدیم خدای دو
نفر عیم هم باشه!! سرت به کار خودت باشه بابا عصبانی شدن نداره که. مردمن
دیگه مثل همیشه کارای خودشونو انجام می دن. حالا تو بیا زور بزن بگو خوبه
یا بده!
هیچی دیگه یه کم اصاب مصابم از دست همنوعمون خرد بود گفتیم بیایم با خودمون درد دل کنیم درد دلمونو بالا بیاریم تو این خرابه.
قربون هر چی آدم پاک ناشناس برم خودم.
Thursday, November 14, 2013
Bio 63
It has been a while I didn't try to stay up late at night specially in my office. Tonight I stayed and was just doing my stuff and listening to the music, saw the name of a guy, a friend of a friend in my online music player, spotifly, got into his account and took a look at his starred musics, Gosh it was all rejuvenating to me, taking me all the way back to my early twenties, Enigma, Mike Oldfield, Vangelis, Robert Miles, Jean Michel Jarre and Oh I am now listening to my beloved Enigma... silence must be heard, return to innocence, mea culpa, principles of lust, and a lot more. this is something that happens at night. this is not something I have to trade with the morning freshness. I love this and I live it, and I would like to live it as long as possible.
Thursday, October 24, 2013
Bio 62
مهمه که بنویسی، یکی از راه هایی که می تونی خلاص شی همین نوشتنه، گاهی موقع ها حتی هوا هم با اینکه گرم تر می شه و آفتابی تر دلگیر می شه چه برسه به الان که هوا هم انقد داره سردتر می شه و آدمو می خونه به توی خونه. درس خوندن هم تو این جور موقع ها دل و دماغ می خواد که شاید خیلی ها الان نداشته باشن. دل خوشی روزهای آدما همین جوریه. نمی خوام راجع بهش بنویسم. اغلب وقتی می خوام بنویسم انگار همه کلمه های یهو فریز می شن و همه فکرها یخ می بندن که چیزی از جاش نریزه بیرون که مبادا من راحت تر باشم. وانمود می کنی که خوبی، که همه چی خوبه. که همه آدمم ها مثل همیشه دوست داشتنی ان. وانمود می کنی و مغزت هم قبول می کنه. مغزی که خسته باشه، مغزی که تربیت شده واسه قبول نکردن وقتی خسته باشه قبول می کنه که بگذره. وانمود کن که خوبی. وانمود می کنم که خوبم. خوب ما که همه خوبیم دلیلی برای نوشتن از ناخوشی و دلگیری نیست. اصلا دلیلی برای نوشتن و رها شدن نیست. ما همه خوبیم.
Subscribe to:
Posts (Atom)
