Friday, January 3, 2014
Thursday, January 2, 2014
Vomit 14
گاهی ما به هم بی روحیه گی می دیم. صبح که پا می شه دلت می خواد بگی به به چه هوایی چه آفتابی چه برفی و پر انرژی به زندگیت برسی و بگی آفرین به من چه اهداف خوب و عروسکی دارم که م یخوام بهشون برسم. ناگهانی یه چیزی یه جرفی یه فکری یه رفتاری یه چیزی از یه جایی مثل یه پتک می خوره تو سرت و تمام آرزو ها و تمام انرژی که داشتی به فاک فنا می ره. بعد می شنی با خودت فکر می کنی می گی چرا اینطوری شد! من که کاری نکردم من که پر اط حیات بودم و این حرفا. می گی یه کم بخوابم خوب می شه و دیگه می خوابی و هیچ وقت پا نمی شی. تو زندگی فردا دوباره همین آش و همین کاسه. ما عجیبیم. ما گند زدیم به خودمون. تمام زندگی های فردی با تمام زندگی های اجتماعیمون گره خورده. دوستی و رفاقت و حریم و. حرمت ها باهم گه تو گه شده. من عجیبم. من گند زدم. همه چیزی که مربوط نیست مربوط شده و همه چیزهایی که مربوط نامربوط. هر لحظه با خودم در جنگم. هر لحظه با دیگران. واقعا که مسخره ست. به آینده فکر می کنی به گذشته و می گی باید به حال فکر کرد. می گی هر چی میخواد بشه بشه ولی باز همین باعث می شه بری بیشتر تو خودت و همانا انسان از فروروندگان است. عجیبیم. همیشه به یک طرف نگاه می کنیم. از یک سمت نگاه می کنیم. همیشه حق داریم می دونی. ما همیشه حق داریم همیشه حق با ماست همه دروغ می گن و همه در اشتباهن. ما راه درست رو می ریم و با کله می خوریم تو سنگ. بعد هم می گیم که اصن هدفمون این بود که با کله بخوریم تو سنگ ببینیم چطور می شه از تا دسته تو گل گیر کردن که بهتره. امید و ارزومون باهم یکی شده که دیگه اصن وجود نداره. یه مشت عقل ناقص که همه همدیگه رو مقصر می دونیم. معلومه که من بهترینم. معلومه که من درست می گم. ما ریدیم تو اعتماد. ما ریدیم تو تفکر مثبت. ما ریدیم به هر چه صداقت. ما می گذریم از کنارشون البته می گیم نه درسته حتما همین طوره من که این کارو می کنم به خاطر این دلیله. ما توجیه می کنیم. ما حتی همه قتل های عالم رو توجیه می کنیم. ما عقل های ناقص خیلی وضعمون خوب نیست. ما فکر می کنیم که خوبیم. ما فکر می کنیم که همه چیز خوبه و میخواد خوب بشه و در جهتش هم تلاش می کنیم و می خوایم همه چیز و بهتر کنیم. نظم بی نظمی. خستگی از فکر زیاد. باز هم فرو برو پسر جان باز هم فرو برو دختر جان. من گاهی بی روحیه گی می دم. گاهی بی روحیگه می گیرم. من خیلی موقع ها گند می زنم به بودنم. هر چقدر هم که قول می دم باز هم یادم می ره و فراموش می کنم .همانا ما از فراموش کنندگانیم. من دیگه قول نمی دم. من دیگه خسته شدم از قول دادن و قول گرفتن. من دیگه فرو می رم. خداحافظ
سال نو مبارک...ا
استفراغ کنید سال گذشته را
Sunday, November 17, 2013
Vomit 13
آقا م یخوام غر بزنم اینجا. حال نمی کنی آخرشم اگه می خوای فحش بدی همین الان تصمیم بگیر و نخون بقیه داستان و چون ممکنه مخاطب خودت هم باشی. لطف کن به خودت اگه از خودت شک داری نخون و خدافظ.
آقا بدم میاد از آدمای دو رو. از آدمایی که فکر می کنن زرنگن. تا می رسن بهت چاکرم مخلصم و نمی دونم بخار انتم و چروک فلانتم و هر گهی که بگی یارو هست تا پیشته. تا پیشت هم نیست هزار تا چیز چشت سرت می گه و تو هیچی نیستی. همین افراد می بینی پس فردا یه گهایی دارن می خورن اصن چه جور. بعد که پاش می رسه خوب معملومه مثل همیشه آخ آخ ببخشید اصن حواسم نبود یادم رفت و دفعه بعد و این حرفا. یک سری افرادی هم هستن اصن از دور سلام می کنن. اصن بدجور داغونتن. این افراد که با تو همچشن سلام علیک می کنن که انگار سال هاست باهات رفیقن. مورد اطمینانشونی و امین تو ان و از این حرفا، انگار اگه یه هفته ازت چیزی نشنون سراغتو می گیرن. انگار فقط. نه اینکه اینجوری باشنا. انگار انجوری ان. اونم از رو برخوردشون می گم! بعد وقتی پاش می رسه یه چیز کوچولو که بهشون می گی یا یه چیز کوچیک ازشون می خوای، انگار که می خوای با مادرش وصلت کنی. مصلا اگه ازشون بخوای اون پنجره رو باز کنن که نور بیاد فکر می کنن که تو عمدا اینو گفتی که یکی از بیرون اونو ببینه بعد بیاد باهاش وصلت کنه!! بابا پنجره رو خوب وا کن مثلا! چی میشه تو که تا دیروز غلامم بودی، ای بخوره تو سرت این همه دو رویی. حالا من پنجره رو مثال زدم ها. اگه خودت پاشی بری اون پنجره صاب مرده رو باز کنی می فهمه که اه مثل اینکه چیز خاصی نبوده، دفعه بعد خودش می ره باز می کنه!! وای خدا گه بگیرن این جور آدما رو. آقا کاری به کار من نداشته باش شاید اصن فکر کنی من خودمم از همین آدمام ولی لااقل من اگه گه باشم همیشه گه ام. مثل تو گه نا گه نیستم که. تکلبف تو رو با خودم روشن کردم. طوری برخورد می کنم که بفهمی من ازت خوشم نمیاد مثلا. بفهمی که باهات حال نمی کنم. کلا هم رفتارت و مطابق همین تنظیم کنی. پررو نشی. ولی یه جور برخورد می کنی که اگه آدم بخواد سوار کولت هم بشه هیچ اشکالی که نداره اصن ثواب هم داره بعد ازت می خوام پنجره رو وا کنی انگار خون باباتو می خوام بریزم.
مردم خداییش ثبات ندارن. یا اگه هم دارن دوس دارن نداشته باشن انگار. برخوردشون دو پهلو میشه. امروز یه جورن فردا یه جور دیگه. می دونی چیه اصن. حرف زدن آدم ها به درد لای جرز هم نمی خوره خیلی وقت ها. ببین چه جوری عمل می کنن. حالا تو صب تا شب غلامم باش با حرفات. بعد که مثلا سر یه چیز کوچیک بیخود اصل خودتو نشون می دی آدم خوب معلومه حالش بهم می خوره دیگه. همین جوری روز به روز خط بزن و هی خط بزن، هی آدم ها رو خارج کن از دور آدم های جالب. بابا خوب چرا خود نیستی. والا من واسه اون ادمی که نشون می ده ازم بدش میاد خیلی بیشتر از تو احترام قائلم که می گی خیلی دوستم داری ولی نشون می دی که هیچی از آدمیت بارت نیست.
آقا بدم میاد دیگه اقا از دورویی بدم میاد. آدم گه باشه ولی یک رو داشته باشه. چقدم زیادن این جور آدما. لامصب. من به خودم گفته بودم اعصابم بهم نریزه از این جور ادما ولی نمی ذارن که. شایدم هنوز اونقد بزرگ نشدم که بتونم از همه این چیزای بی خود دنیا راحت تر بگذرم. بابا دلم می سوزه واسه این جور آدما. همه فکر می کنن خودشون درستنو همه اینو می دونم. مطمئنن هیچ کس نمیگه آدم دو روئیه. یا هیچ کس فکر نمی کنه آدم بدیه یا آدم داغونیه، ولی خداییش هستیم آقا. هستیم لامصب یه منطق همه پسند هم وجود نداره که همه خودشونو با اون مقایسه کنن. هر کی هم واسه خودش منطق خودشو داره. انقدر چرت و مسخره می شه دنیا گاهی اوقات که می گی اصن واسه چیه این همه بابا. بکشید بیرون از خودتون بگین بخندین چرا سر همدیگه رو گول می مالین. یه سری هم که سر خودشون گوا می مالن. اونا دیگه واویلا. خوب بسه دیگه می خواستم غر بزنم که زدم. هر کی هم می خواد بگه منم اینجوری هستم راست بیاد به خودم بگه. نه اینکه پشت سرم بگه آره مثلا من هم اینجوری ام دوباره فردا جلوم بگه به چطوری فلانی. ای بخوره تو اون سرت. گند بزنن بهش. خدافظ
Friday, November 15, 2013
اندر احوالات نذری
یه سری افراد هم هستند که میان نذری درست می کنن بعدش زارت می ذارن تو
فیس بوک عکس می گیرن لایک و کامنت و این حرفا اقا خلاصه اقا حسین بیشتر
قبول می کنه، معلومه که گفتن داره، معلومه که باید پز داد. اصن فک کردی
واسه چی نذری می دم؟ که شیکم تو رو سیر کنم؟ که دم اقا جسین و ببینم؟ نه
اقا جان می خوام بگم ما هنوز هم وفادار به آداب و سنن و ملاحظات مذهبی و
این جور چیزای خیلی مهم تو زندگی هستیم. خوب باید بقیه بفهمن که من نذرم و
ادا کردم دیگه وگرنه که قبول نیست اصن. بالاخره همه که امکانات فضانوردی
ندارند که... قبول باشه حاج خانوم، قبول حق باشه ان شاالله، و علیکم
السلام، التماس دعا داریم حاج اقا، محتاجیم به دعا، دست شما بر سر ما
آهــــــــــــــــــا بفرما تو اقا. همه ی دهاتای اطراف ساری تو ظهر
عاشورا ناهار می دن. می ری سمتشون چپ و راست کنار خیابون وایسادن می کشنت
تو که اقا بخور، غذای نذری شفا می ده خوب معلومه عزیز من، شما این چیزا رو
نمی فهمی. باید بخوری اون قیمه چرب و خوشمزه امام حسین و که بفهمی چه شفایی
کی ده، شله زرد درست کردی؟ بابا ایول؛ کی بخوریم؟ روش نوشتی روحانی یا
حسین؟ عکس بگیر بذار تو فیس بوک حتما مردم ببیننا، اینجوری نه صواب داره نه
ثواب نه سواب سوا از همه ی پلو خورش ها و اینا. اربعین هم می تونی نذری
بدی. قبوله، آره. نذری یاب درست کن که همه بتونن از ثوابش یه کمی بهشون
برسه شریک شن خلاصه سر پل صراط باهم بای بای کنن بگن یادته عجب قیمه ای
بود.
اصولا آدم نباید فقط وقتی غذای خوشمزه درست می کنه بیاد بگه
آره من اینو درست کردم چه خفنم. فقطم نباید عکس غذا یا حر چیز خوب دیگه ای
رو که الان صاحابشی رو تو مواقع معمولی بذاریش بالا و بگی من اینو دارم.
این کارها دقیقا وقتی که شما نیت خاصی رو هم دارید واجب است اصن. مثلا
نذری. وقتی نذر می کنی باید همه عالم و آدم حتما بفهمن که نذرتو ادا کردی.
آفرین کلن درس امروز همین بود. یادت نره عکسشو زارت بذاری تو این خراب شده
بعدش هم من و هم حتما تگ کن که بفهمم چه با خدا و مومنی.
از
اینا گذشته یه سری افراد هم هستن که اضن انگار با خودشون درگیرن. اخه اصن
به تو چه که فلانی نذری داره یا داره کارشو درست انجام می ده یا عکس گرفته
از غذاش و پست کرده این جا و اونجا. هر کی خدای خودشو داره، فقط مال ما همه
خداهامون یه اسم دارن مال هندی ها اسمای مختلف. ما که والا ندیدیم خدای دو
نفر عیم هم باشه!! سرت به کار خودت باشه بابا عصبانی شدن نداره که. مردمن
دیگه مثل همیشه کارای خودشونو انجام می دن. حالا تو بیا زور بزن بگو خوبه
یا بده!
هیچی دیگه یه کم اصاب مصابم از دست همنوعمون خرد بود گفتیم بیایم با خودمون درد دل کنیم درد دلمونو بالا بیاریم تو این خرابه.
قربون هر چی آدم پاک ناشناس برم خودم.
Thursday, November 14, 2013
Bio 63
It has been a while I didn't try to stay up late at night specially in my office. Tonight I stayed and was just doing my stuff and listening to the music, saw the name of a guy, a friend of a friend in my online music player, spotifly, got into his account and took a look at his starred musics, Gosh it was all rejuvenating to me, taking me all the way back to my early twenties, Enigma, Mike Oldfield, Vangelis, Robert Miles, Jean Michel Jarre and Oh I am now listening to my beloved Enigma... silence must be heard, return to innocence, mea culpa, principles of lust, and a lot more. this is something that happens at night. this is not something I have to trade with the morning freshness. I love this and I live it, and I would like to live it as long as possible.
Thursday, October 24, 2013
Bio 62
مهمه که بنویسی، یکی از راه هایی که می تونی خلاص شی همین نوشتنه، گاهی موقع ها حتی هوا هم با اینکه گرم تر می شه و آفتابی تر دلگیر می شه چه برسه به الان که هوا هم انقد داره سردتر می شه و آدمو می خونه به توی خونه. درس خوندن هم تو این جور موقع ها دل و دماغ می خواد که شاید خیلی ها الان نداشته باشن. دل خوشی روزهای آدما همین جوریه. نمی خوام راجع بهش بنویسم. اغلب وقتی می خوام بنویسم انگار همه کلمه های یهو فریز می شن و همه فکرها یخ می بندن که چیزی از جاش نریزه بیرون که مبادا من راحت تر باشم. وانمود می کنی که خوبی، که همه چی خوبه. که همه آدمم ها مثل همیشه دوست داشتنی ان. وانمود می کنی و مغزت هم قبول می کنه. مغزی که خسته باشه، مغزی که تربیت شده واسه قبول نکردن وقتی خسته باشه قبول می کنه که بگذره. وانمود کن که خوبی. وانمود می کنم که خوبم. خوب ما که همه خوبیم دلیلی برای نوشتن از ناخوشی و دلگیری نیست. اصلا دلیلی برای نوشتن و رها شدن نیست. ما همه خوبیم.
Wednesday, September 25, 2013
Bio 61
من که دارم می نویسم برات بذار یه چیزی بهت بگم، امروز که داشتم می اومدم تو جاده مطابق معمول داشتم واسه خودم فکر می کردم به آدم ها، همین موجودات زنده که دارن رو این کره خاکی وول می خورن واسه خودشون. هوس یه سیگار کردم. الان بر می گردم.
داشتم به این فکر می کردم که فرض کنیم ما آدم ها در اصل گوشت و استخون نیستیم و این تن و بدن فقط برای زنده موندن روح (در صورت وجود) تعبیه شده. حالا فرض کنیم که یه دنیای دیگه هم وجود داره که یه عالمه روح دارن توش می چرخن و می گردن انگار که مثلا می تونن باهم حرف بزنن و اینا، مثل ما که تو این دنیاییم. بعد این ارواح هم شنیدن از یه جایی که خیلی قشنگه و کلی میشه توش حال کرد و میشه تو گوشت و استخون وارد شن و به زندگیشون از اون طریق ادامه بدن تو اونجا. حالا اونجا حتما حدس زدی کجاست؟ زمین. فرض بر اینه که ما چیزی از دنیای ارواح نمی دونیم فقط اینو می دونیم که ارواح خیلی دوست دارن بتونن بیان تو یه گوشت و استخونی و بیان رو زمین زندگی کنن چون یه عالمه تعریفشو شنیدن. و تازه اینا همچین هم از این حالت مجرد فقط روح خوششون نمیاد و خسته شدن ازش و عادت کردن بهش. ولی خوب انقدر زیاده تعدادشون که باید قرعه کشی بشه بین شون و اونایی که می برن تو قرعه کشی شانس تجربه زندگی رو زمین رو دارن. خوب خیلی خفن می شه دیگه مگه نه؟ حالا اگه از این دید به قضیه نگاه کنی می بینی که من و تو و همه ی این آدم ها که می بینیم یه روزی تو یه قرعه کشی خیلی بزرگ شرکت کردیم و بردیم و این جایزه رو بهمون دادن که بتونیم رو زمین زندگی کنیم. همه ی کسایی که می بینیم برندده های قرعه کشی بزرگ هستن که تقریبا هیچ کدومشون هم خبر ندارن که برنده ان که اینجان چون قانون بازی اینه که وقتی روح میاد رو زمین باید با بدنی که توش زندگی می کنه بزرگ بشه. وقتی تازه میاد اولش دردناکه، فقط گریه می کنه می ترسه بعضی وقت ها و دلش واسه همه اون دوستای ارواحش تنگ می شه و زار زار باز هم گریه می کنه. اما بعد از اینکه چشم باز می کنه و اطرافشو می بینه می فهمه که زمین چه قشنگه و حتی کسایی هستن که ازش مراقبت کنن و حواسشون بهش باشه تا بزرگ تر بشه. همیشه کنجکاوه، همیشه با تعجب به چیزای اطرافش نگاه می کنه و دوست داره همه چیز و لمس کنه و حس کنه. آره برای این که بتونه بدنشو زنده نگه داره مجبوره غذا بخوره و همه کارایی که ما انجام می دیم و انجام بده ولی اولش که هنوز نمی تونه حرف بزنه زار می زنه زیر گریه...ا
بعد هم بزرگتر می شه و مطابق معمول همه ما ها عادت می کنه به زمین. دیگه مثل قدیما، مثل کودکی کنجکاوی نشون نمی ده برای خیلی چیزا، زمین براش عادی می شه، گیاه، پرنده، بارون، رودخونه، کوه، دریا و آدمهای برنده ی این دنیا، همه چی واسش عادی می شه. حتی با بقیه آدم ها دعواش می شه، زد و خورد می کنن سر این که چقدر از این زمین مال من باشه، باهم می جنگن و همدیگه رو می کشن، خونریزی می کنن، به هم خیانت می کنن، و ... و دیگه از بودن تو این دنیا لذت نمی برن، از گل رز حیاط پشتیشون لذت نمی برن و می گن فقط یک گل مسخره ست. و این همون آدمیه که وقتی دو سالش بود هر موقع یک گل می دید، یا یک بره، یا یک گاو، یا یک درخت، و یا حتی یک مارمولک همچین ذوق می کرد و بالا پایین می پرید و حرف می زد در موردش که انگار زمین رو به یک روح داده باشن که بیا چند روزی زندگی متفاوتی داشته باش تو برنده ای...ا
و این قصه ی تقریبا همه ی آدم های دنیاست و اون معدودی که همیشه از بودن اینجا خوشحالن و راضی هیچ صدایی ازشون به گوش نمی رسه. شاید هم می رسه و ما نمی تونیم بشنویم. ما همه مون همون برنده های بازی زندگی هستیم که خیلی موقع ها قدرش رو نمی دونیم و عادت می کنیم. ما آدم های کوچک به همه چیز عادت می کنیم... آرزو می کنم همیشه خوب باشیم.
پ.ن. منبع تصویر این پست اینجاست
Monday, September 16, 2013
Bio 60
A white woman with long braided hair, wearing glasses like a huge magnifier, reading a newspaper. Walks around and watches people walking around and showing a calm face: may I help you sir, good morning how can I help you today, hello can I help you.
A tall asian boy with short hair, also wearing glasses and Nike sneakers, yellow colored skin with a black backpack, walking in. Hello madam good morning, hi there how can I help you? ... Have a wonderful evening.
And I, the third person. The observer of the events. Watching people walking around. In every man and woman's mind there is a world. There is an immense universe of ideas, thoughts, shapes and figures. And only a few of us sit and observe. And those who truly observe and think will never write it down. I know that I know nothing. It's my life though and I will try to adorn it with a bright view of my universe.
Tuesday, August 20, 2013
Vomit 12
Are you happy or are you sad? Are you bothered? Do you think you became an outsider? Do you think you are someone who is worth a damn to them? Do you think ethics is really eternal? Do you think there is much difference between a gouda cheeze and a normal philadelfia cheese? Are you satisfied whith what you have? Are you happy with the decisions you have made? Are you really really content with the people you are in touch with? Do you really believe this life is worth it even thinking about life? Do you?
Fuck hypocrites.
Fuck hypocrites.
Saturday, August 17, 2013
Bio 59
ببین دوست من، ببین عزیز من، ببین من، از ندونستن لازم نیست سرتو بکوبی به دیوار. ما، منظورم امثال ماست، ما خیلی چیزا رو نمی دونیم. ما انسانیم مثلا. یکی از هزاران گونه موجودات زنده رو این کره خاکی که از قضا با شعور هم شدیم حالا کاری با اونجاش ندارم که چجوری شد که این شد و تکامل داروینی و خدا و بهشت و حوا و بیگ بنگ و غیره. ما خلاصه اش انسانیم. تازه آدم هم نیستیم. نمی دونم من خودم درگیرم سر این قضیه که بالاخره ما آدمیم که می خوایم انسان بشیم به روایت فتح یا انسانیم می خوایم آدم بشیم به روایت مقدس! به هر تقدیر ما یکی از همین موجودات با شعوریم که داریم اینجا به حیات خودمون ادامه می دیم. از قضا یه چیزی تعبیه شده به نام مغز، شاید هم ذهن، یه جور مفهومیه باید خودت بگیریش دیگه. که این ذهنه بعضی موقع ها یا شاید هم خیلی موقع ها می یاد تو ذهن و می ره رو مخ که چی؟ که اگه فلان بشه چی میشه، اگه از راه راست بری صراط مستقیمه یا اگه در چپی رو باز کنی بمب منفجر می شه. اغلب مواقع با خودش داره کلنجار می ره که گذشته چی بوده، چی شده، آینده چی میشه، نه البته درست و حسابی مشتی مثل این دانشمندا که برنامه ریزی می کنن و این حرفاها! نه! مثل خنگا که واسه خودشون با خودشون در گیرن. تا حالا دیدی گربه دنبال دم خودش بدوه؟ این هم همونجوریه، نه عقب می ری نه جلو، فقط درجا می زنی، دنبال خودت میدوی و دور خودت و نه هیچ کس دیگه ای می گردی. جالبش این جاست که ذهن آدم خیلی خفنه می دونی که؟ مثل کف دریاها که تاریکه و نور نمی رسه بهشون! برا خودش فکر ترشح می کنه اغلب هم فکرای عجیب غریب، و شاید ترسناک گاهی، و شاید به گا دهنده گاهی، و شاید اصن غیر واقعی خیلی موقع ها مثل اینکه مثلا بگی من یه موجود دو سر و یه گوشم از سیاره کریپتون مثلا. ذهنه دیگه هیچی حالیش نیست. بعد باحالیشم اینه که افسار خودآگاه آدم هم دستشه. یعنی اگه ذهنت بگه تو دو تا سر داری، خودآگاه هم همونجوری نمی دونم خلاصه می ره جلو ولش کن... نکته چی بود؟ آها این که آقا ما همه آدمیم به هر حال، کسی از ما نخواسته که تو این دو روز زندگیمون بهترین آدم دنیا باشیم. هیچ کس هم کامل نیست. همه یه جاشون می لنگه. همه ها، از ظاهر بگیر تا باطن همه یه جا یا شاید بیشترشون مشکل داره. حالا اینی که من دارم بحثشو می کنم که اصن مشکل نیست که بخوای بگی تو داری و من ندارم. خوب آدم بودن اصن یعنی همین. اصن آدم که باشی یعنی نادونی. یعنی خیـــــــــــــــــــــلی چیزا رو نمی دونی. بابا خوب والانس و والجن گفتن دیگه، مردی گفتن زنی گفتن شرمی و حیایی گفتن! گفتم که بگم جن نیستی که همه جا باشی، مدل خدا هم نیستی که از همه چی خبر داشته باشی. آدمی. یه آدم فانی ضعیف که تازه خیلی موقع ها همچین باد به غبغب هم میندازی و همچین میگی من منم. نه آقا این خبرا نیست. همه نصفه نیمه ایم و تازه باهم دیگه یه قسمت هاییمون بهتر می شه. هیچ وقت بهترین نمی شیم که نمی شیم. حالا تو اینو می تونی قبول کنی و انقد با خودت در جنگ نباشی که الان یا فردا یا دیروز در عمیق ترین چاه جهان چه اتفاقی افتاده یا در پرواز شماره 537 لندن به استانبول دیروز، اون خانوم با لباس قرمز چه ساعتی پا شده رفته دستشویی و ماتیک کشیده به لبش . این پرنده هه کی رو ماشینت خراب کاری کرده و شاید فردا که داری تو پیاده رو راه می ری یه موتوری لاستیکش زارت جلو تو بترکه و زارت خراب شه رو سرت و پات بشکنه و واسه بقیه عمرت به یارو فحش بدی که چرا تو، که چرا موتورش همین موقع زارت همین جا ترکید و این حرفا. که الان همه آدم هایی که می شناسی چی کار می کنن، که اقا تو چرا... چرا نداره اصن. اینو باید بفهمی. باید بپذیری که آدمی خوب دوست من. آدمی خوب عزیز من. آدم ها همه ضعیف ان. آدم ها همه نقص دارن. آدم ها تو این دنیا اشتباه می کنن. آدم ها زندگی می کنن. میان. میرن. بعضی ها کارشون درسته بعد رفتنشون هم اسمشون رو زبونا می مونه. بعضی ها هم که اصن نمی دونی کی میان و کی می رن. فقط بدون که عزیز من هیچ کس کامل نیست تو این کره خاکی، که البته همه ش هم خاک نیست (از افاضات یک ذهن هنگ کرده). همه هم اشتباه می کنن و خواهند کرد. تمام شد و رفت حالا تو تا فردا که نه تا پس فردا بیا بگو چرا و اگر و در این صورت و در اون صورت و دیروز و فردا و پس فردا. ده برو بمیر دیگه. مسخره کردی خودت و همه بقیه رو. این جمله آخری هم البته از افاضات بود که کم نیاورده باشم. همین دیگه آقا. حواست باشه لازم نیست و مقدور هم نیست که ما همه چیز رو بدونیم و مو شکافی کنیم و بشناسیم و تغییر بدیم. ...ا
پ.ن. دریاب دمی که با طرب می گذرد
Subscribe to:
Posts (Atom)
