Friday, May 10, 2013

Stranger

یکی هست، به خاطر ندارم تا به حال من دیده باشم با کسی بوده باشه با کسی حرف زده باشه، نه چرا، یه بار دیدم که داشت با کسی حرف می زد، دیر وقت هم بود دم دمای غروب شاید دو سال پیش بود. قدش تقریبا بلند. خیلی چاق و گوشتالو. فکر کنم خیلی تنبل هم باشه. فکر کنم یه مشکلی هم تو پاهاش داره چون همیشه خیلی آروم راه می ره. موهای کم پشت شلخته. یه لباس که همیشه می پوشه. چهره ی گوشتالوی با ته ریش همیشه عینک به چشم و تقریبا همیشه به پایین نگاه می کنه و راه می ره. بعضی موقع ها هم دیدمش که یه جا وایساده و به پایین نگاه می کنه و زیر لب ذکر می گه و یه چیزی رو با خودش زمزمه می کنه. یه بار دیدم یه مسیر صد متری رو لاک پشتی راه رفته و رو به پایین نگاه کردنی و آنالیز کردن یه چیزی و هر از گاهی وایستادن وسط راه و دوباره انگار که فراموش کرده باشه چیزی رو برداره همون مسیر رو برگشته جای اولش و دوباره انگار، فقط انگار که فراموش نکرده و ورش داشته دوباره برگشته مسیر قبلی رو طی کردن به کجایی که هیچ نمی دونم. گاهی اول صبح دیدمش، گاهی آخر شب شاید حتی حدودای نیمه شب که دارم بر می گردم خونه. گاهی سوار یه ماشین فورد دیدمش که خیلی هم علائم راهنمایی رانندگی رو رعایت می کنه، اما اغلب پیاده دیدمش. خونه شون همون سمتیه که خونه ما هست ومن خیلی موقع ها می بینمش که داره مثل لاک پشت سر به پایین از سر بالایی دم بزرگراه رد می شه و میاد سمت دانشگاه. خدا می دونه تو این مسیر چند بار فکر می کنه که شاید یه چیزی رو جا گذاشته و برگرده و بعد دوباره انگار، فقط انگار که جا نذاشته و دوباره برمی گرده و همون مسیر و طی می کنه احتمالا به سمت دانشگاه. چیز زیادی ازش نمی دونم اما خیلی وقته که دوست داشتم در مورد این آدم بنویسم، شاید نوشتن باعث شه یه رمزی ازش در بیارم. تقریبا مطمئنم که یه مشکلی داره. حلاجی کردن چیزها تو فضای باز محوطه ی دانشگاه و آروم و لاک پشتی راه رفتن به سمتی که معلوم نیست مقصد کجاست. عینک ته استکانی و موهای پریشون و اخم های همیشه تو هم رفته. تا حالا ندیدم بخنده. صداشو هم یادم نیست. این آدم بعضی موقع ها میاد جلو من ظاهر می شه شاید چیزی کسی جایی روزی این آدم دنیای جالبی داشته. هر کسی قصه ی خودشو داره ولی بعضی ها قصه های خاص خودشونو دارن که احتمالا یا خیلی عجیبه یا خیلی هیجان انگیز؛ یا خیلی ناراحت کننده و این آدم شاید روزی جایی شاید تو ترکیه تو همون استانبول رویایی داشته که روزی مایوس شده یا شاید هم هنوز دنبال رویاشه.. هر کسی جایی قصه ی خودشو داره. یکی هست، ...ا

No sleep
No sleep until I am done with finding the answer
Won't stop
Won't stop before I find a cure for this cancer

پ.ن.  منبع تصویر. شعر بخشی از این آهنگ، هرچند ربطش به نوشته حسی بود که انگار، فقط انگار تو این آدم هست

Wednesday, May 8, 2013

صبح صادق

یه تیکه چمن که تازه روئیده، بکن چند تاشو تو دستت و از خیابون تا دانشگاه. بو کن. مست شو. پرواز کن. زمین میش سرای نزدیک کنده سر وقتی فوتبال بازی می کردی و می خوردی زمین و کنار دهنت سبز چمنی می شد، پرواز کن. استخر نزدیک شالیزار که میرفتی ایسل کنار با دوچرخه و می خوردی زمین و همه صورتت چمنی می شد. پرواز کن. باغ چای که بعد از جمع کردن سطل های پر شده و ریختنشون توی زنبیل بزرگ واسه کارخونه، خودتو پرت می کردی رو یه بوته چای بزرگ گاهی با صورت. پرواز دوباره به همه ساقه های تازه روییده ی تمشک که پوستشون و می کندی و با نمک می خوردی و دست هاتو بو می کردی. پرواز به همه ی مرزهای بین شالیزار ها و عطر ساقه های برنج و پرواز به همه ماهی کپور کوچولوهای استخر کوچک کنار خونه تون تو رودسر که با دوچرخه یه بار مستقیم رفتی توش و پرواز به درخت های ازگیل و پرتقال و نارنگی و پرواز به همه هرس کردن های غلف های هرز پای باغات مرکبات و پرواز به سیاه لات و پرواز به رودخونه ی کنار باغ عمو اینا و آب تنی وسط ظرهر تابستون و نیزارهای کنار دریا و باغ خیزران لل حصار و ماهی کوچولوهای خرت پی و تول خاس و بچه گنجشک های کلکافیس و پرواز به همه اون چمنزار های بالای کوه و لم دادن های بهاری و تماشای گیشار و پرواز به یه جای دور تو بچگی شاید. حالا دفعه بعد حتما دوباره یه تیکه چمن که تازه روئیده، بکن چند تاشو تو دستت و از خیابون تا دانشگاه. بو کن...ا

Tuesday, May 7, 2013

Bio 51

ببین برادر من، خواهر من، این به باور تو بستگی داره که چیزها رو چطور ببینی. می بینی بعضی ها خانوم ها از سوسک یا موش بدشون میاد. بعضی ها کلا از حشرات بدشون میاد. باورشون بهشون می گه که این حشره یا سوسک یا هر چیز دیگه ی خاصی مثلا چندش آوره، یا مثلا ترسناکه، یا مثلا مسخره ست. همین باور هاست که باعث می شه ما به چیزها بخندیم. از چیزها عصبانی بشیم. از حرف ها برنجیم، از همدیگه دلخور شیم. و به همدیگه بتوپیم شاید. این آقایی که ویدیو تبلیغاتیش تو یوتیوب انقدر معروف شده. در واقع از مسخرگی و جوک بودن بیش از حده که این همه ترکونده. اما من هر دفعه می بینم این آقا رو دعوت می کنن شبکه های مختلف تلویزیونی باهاش مصاحبه کنن باز هم همونجوری می خنده و حتی ازش میخوان که جلو دوربین برقصه باز هم همون کار و می کنه. باور داره به سادگی که کارش مخاطب پسنده. اگه حتی ذره ای فکر می کرد که مردم دارن مسخره ش می کنن یا بهش می خندن و این باورش بود بعید می دونم دوباره جلو دوربین اون رقص مزحک رو انجام می داد. این مرد قابل ستایشه چون به سادگی باور داره که محبوبه و همین طور محبوب هم هست. چه فرقی می کنه تو فوتبالیست محبوب باشی یا کسی که مردم دوستت دارن. سادگیش باعث شده این همه محبوبیت داشته باشه و هر روز هم بیشتر می شه. آقا هیچی دیگه، اگه باورت این باشه که مردم می خوان اذیتت کنن، خیلی راحت به سادگی اذیت میشی حتی اگه مردم بهترین کار ها رو واست انجام بد و با جون و دل دوستت داشته باشن. اگه باورت این باشه که مردم دوستت دارن و از دیدنت خوشحال می شن مطمئن باش که حتی وقتی تو خیابون راه میری وقتی کسی بهت لبخند می زنه یا نمی زنه حتی وقتی ببینی دو نفر دارن دعوا می کنن باز هم خوشحالی. در کل میخوام بگم که همه چی رو تو زندگی باور هامون می سازه. خیلی موقع ها این که واقعیت چی هست و حقیقت چیه تاثیری تو احساس ما نداره. احساس ما از دید و باور خودمون نشئت می گیره. و البته اینو بدون که همه آخر و عاقبتمون یکیه فرقی نداره چه باوری داشته باشیم. تا هستیم لااقل سعی کنیم باور های خوب و شادی بخش و آرام بخش بکاریم تو این مغز لامصب مون. همین دیگه. جهت یادآوری هزارم گفتم :دال خیلی هم تند نوشتم چون کار دارم ولی نمی شد ننویسمش گنا داشت. هه هه

Saturday, May 4, 2013

T-Junction


When something bothers you there is simply two options: let it keep bothering you, or kick the shit out of it and let it go. in the former case, you probably get stuck into it, and most probably there is nothing you can do about it, otherwise it wouldn't have bothered you caz you already know how to resolve the bothering issue. when you get stuck into it, it keeps bothering and it hurts more and more and its pain becomes more severe and you become more pale and more shitty looking. well that's an option you have. in the latter case, you'll just say, okay who the fuck cares about something that bothers, I care about something that makes me feel good. I decide to choose the joy that comes from eating a chocolate and ignore the sugar and the calories and all the other bullshitty nonsense that society says. you have this option too. simply one of those options makes an unbearable goofy weird dumbass out of you and the other one makes a cheerful crazy beautiful happy charming confident person out of you. which one you choose to be depends all and all in what you decide. here are the roads and here is the light.

"Find light in the beautiful sea
I choose to be happy
You and I, you and I
We're like diamonds in the sky"

Friday, May 3, 2013

Bio 50

دو تا موضوع
یک اینکه مردم فکر می کنن مرد باید یک ستون بسیار مقاوم و مستحکم برای زن باشه، و البته این یه الگوی ذهنی قابل قبوله. مردها باید شخصیت محکم و اعتماد به نفس بالا داشته باشن و دارن. اون ها باید مرد بزرگ زنی که عاشقشونه و عاشقشن باشن و  هستن. مردها باید شجاع و با شهامت باشن و هستن و باید ساپورت قوی برای زن شون باشن و هستن. همه ی این ها درست ولی مرد ها را "می گن که" باید سخت جون هم باشن. اغلب "بر این باورن" که مرد اصولا برای این ساخته شده که مسئول فراهم کردن رفاه و آسایش زن باشه و گاهی مرد "تعریف شده که" یابد نگهبان باشه مثل سگ شاید، یا مراقب باشه مثل مادری که از نوزادش مراقبت می کنه. باید دونست که مرد ها هم گریه می کنن، مردها هم به نوازش نیاز دارن، مردها شاید بیرون از خونه خیلی قوی و با غرور باشن اما تو خونه به احتمال زیاد بیشتر از هر چیزی به محبت زن نیاز دارن، و واقعا بیش از هر چیزی مردها شاید گاهی فقط به محبت نیاز داشته باشن. مردها هم نیاز دارن گریه کنن، غرور اجازه نمی ده که هر جا دلشون خواست این کارو کنن، اما نیاز دارن به حرف زدن و شنیده شدن گاهی. مردها هم به این نیاز دارن که زنی که دوستش دارن دستشون رو بگیره، مردها هم به ساپورت عاطفی نیاز دارن خیلی بیشتر از ساپورت منطقی و مشابه اون، مردها هم به خیلی چیزهای دیگه که تو فکر خیلی ها تعریف نشده نیاز دارن و این جوری شاید بشه مردها رو هم آرومشون کرد. مردها اغلبشون تو ظاهر مصل یک مجسمه ی بی حس و محکم و پر غرور باشن اما باید درون شون رو هم شناخت و این کار زنیه که شاید طور دیگه ای فکر کنه

موضوع بعدی اینکه من واقعا از آدم هایی که درک خوبی دارن، و شرایط رو درک می کنن خوشم میاد. یک سری آدم هایی هستن که پشیمون می شم گاهی وقتی چیزی بهشون می گم یا چیزی ازشون می خوام، در ظاهر خوبن و شاید هم در باطن هم خوبن ولی یه زمانی یه جوری خودشون و نشون می دن که آدم از می گه خدایا کاری کن هرگز از کسی چیزی نخوام که بعدش احساس کنم یک نفری برای این که کاری واست بخواد انجام بده منت رو سرت بذاره. من خوب می تونم حال این جور افراد رو بگیرم اما وقتی طرف دوستت باشه، بعد طرف همیشه هم خوبه بعد یهو یه حرکتی از خودش نشون می ده که آدم حالش به هم می خوره از اینکه به کسی نیاز داشته. فکرکن تو می خوای مثلا واسه دوستت، اصن ولش کن حالم بهم خورد. رفیق جان، که اسمتو نمیارم و می دونم انقدر ها هم کودن نیستی که نفهمی این چیزها رو، باید بدونی که اگه کسی کاری واست می کنه می فهمه که تو درک می کنی، و بدون که اگه تو هم واسه کسی کاری می کنی طرف هم درک می کنه و تشکر هم می کنه و حتما هم به جاش جبران هم می کنه، ولی از اینکه کسی نخواد کاری رو انجام بده و یا دوست نداشته باشه و یا اصن حالشو نداشته باشه و فقط به خاطر رودربایستی یا اینکه مثلا دوستته بخواد یه کاری از سر بی علاقگی واست انجام بده که مثلا تو یه موقع ناراحت نشی، صد سال سیاه دیگه هم نمی خوام انجام بدی، نمی خوام لطف کنی چون عدم صداقت واسه من یکی خیلی بدتر از صداقت تو خالی و ریا کاریه. خوبی و لطف کردنت به درد خودت می خوره اگه فقط بخوای از سر ناچاری کاری واسه کسی انجام بدی.

یه موضوع دیگه هم هست اینه که آدم ها اگه به درد هم نخورن دیگه به چه دردی می خورن؟ چیز یاد می گیرن که یاد گرفته باشن و ببرن با خودشون تو گور؟ که به کسی یاد ندن؟ که فخر بفروشن که من اینو بلدم و اونو بلدم و نمی دونم هزار تا چیز دیگه واسه پز دادن؟ کی همچین کسی تو دل بقیه جا میشه. آدم ها پول جمع می کنن که خرجش نکنن؟ که بازم ارث بدن به بچه هاشون و به اونا هم به بچه هاشون و ببرن تو گورشون؟ آدم ها کلن وقتی یه چیزی بلدن باید و باید و باید به کسی یاد بدن، باید منتقلش کنن که آدم تر بشن، که کسی باشن، که به درد این دنیا بخورن، که آخه لامصب پول و دانش و کلن هر چیزی که داری به چه دردی می خوره وقتی ازش استفاده مناسبی نشه؟ که کجات فرو کنی دارایی هارو، که کجای قلب من نوعی جا بشی طبل تو خالی عروسکی..

دیگه موضوعی نیست واسه امشب :دی اگه غلط املایی هم داره دیگه مهم نیست، موضوع های مهم مهم بودن که تموم شدن :دال

Thursday, May 2, 2013

Bio 49

Thinking about the families who do not have faith and honesty, scares me sometimes. can't get too deep in the thought, as it's one of those shitty craps that gets irritating after a while. You know what some times there is just a little string of thought that might spurt in the mind for only the reason that you let it exist, that you define it. if you don't define something then it just simply does not exist. you know when you see a movie with a new idea, it becomes an existence in your mind, and it becomes a definition that were not out there before. you never even thought about it before. Now you say so you exist. yes and a lot of things exist and we all never know about them and never be thinking about them. the good things and the bad things, does not matter. It all exist, it's my choice to pick what I want to see and what I want to think about. It's amazing how life treats people and me! alright, I'll come back later. it's becoming a continuous memo here ...

Doubts are always there, says the guy in the mirror. But who is it to follow them, if you do follow the doubts, that becomes your characteristic, it creates you and carves your personality. Doubts are there, but who pays attention to them, get stuck into them. Do not worry as the path is so bright and clear that you will be rewarded for the honesty. Choose and follow. That's it for now!

You know this is a new way of just writing what is going on in here and there. That's it, I like it and I may want to continue writing it for a while. Who cares, writing is important, isn't it? 


Wednesday, May 1, 2013

Bio 48

Being into a state of self consciousness is a duty I guess, not very easy at the beginning but it turns out to be OK after a while when u get used to it!
Well let's see how I do on this, hopeful I am...

Time passed by since the line above, almost 6 hours now...
Once in a while there is a hope spurt comes and flows up and down and takes you to the magic of the moment. just right now! It is really magical when you are conscious! I gotta try this shit and see how it works, a real vigilance gotta make me aware and awake I guess,
well let's see how I go on, hopeful I am as always...

OK, it's tomorrow morning, wake up. weather is beautiful and the birds are mating. Life is flowing and everything is bright light. So-called "Just do it". A bientot!

Same day. Sometimes I feel like it's redundant, a support that is not appreciated. a support that is not asked for. a support that is playing the role of a response to expectations. Only sometimes you feel the support is really provided and you provide it and you are appreciated and you are damn right how hard it is to be not felt as you wish you would. Support should not be provided when it is not asked for, and who knows when the right time is to show it! When I feel for you, when I am for you, it does not mean I am forced to do it or it is my duty to be there for you. It is a tendency that comes from the heart to feel and to be there, so do not ever mistaken it with expected behavior, as it has never been and never will be an attitude of obligation. No support and kindness is obligation, all is a unique way of showing compassion and it's best for everyone to keep this in mind and be thankful, always.
well well well, it's about midnight, a night like other nights, that's what I felt a few minutes ago that was worth writing down. So long till then.




Tuesday, April 16, 2013

Flash.back

Second floor for me, [smile], the old man said. You gonna stay in the third floor to study?, he continued. -Yeah [smile]. - I try the second floor first but it's usually so packed that I can't find a place to sit, then I switch to the third. - you goin to sit with the computer machines?, I said. - No I just need a place to sit, read and write, the old guy said. [elevator's door opened], second floor it is, have a good one. - you too sir..
and it's been one hour since then and I am still thinking of the one sentence he said "I just need a place to sit, read and write", obsessive it was in a way. kinda took me back to my teenage years when I wished to have a mansion in which there is a secret library with the book shelves all around the room, one small window to the backyard, a desk in the middle of the room, and three hanging lights right on top of the desk. at first I wanted to have only one chair, then I decided two would be better who knows I may want a company some time in my secret library!
Hey old man, you are so cool and I truly wish you a good one.

Sunday, April 14, 2013

Perfuse it

چی دوست داری؟ به چی علاقه داری؟ عدد مورد علاقه ات چیه؟ هفت؟ پنج؟ یا دو یا چند؟ چه عددی رو همیشه می بینی؟ چهل و دو؟ عدد بده. عدد بده. عدد بمیر. تو از چه درختی خوشت میاد؟ چه گلی رو دوست داری؟ از قرمز خوشت میاد؟ شمشاد به چشمات می شینه؟ از گل رس، از گل رز از دل ریس؟ نه تو اصن فقط بگو از چه ساعتی از روز بیشتر خوشت میاد که همون ساعت روز بیام دنبالت باهم بریم پیاده قدم بزنیم. اصن هم فرقی نمی کنه کجا بریم. هر جا که تو دوست داری، حتی اگه بخواد حیاط خونه مردم باشه، گاهی اوقات هیجانش هم بیشتره. از چه هوایی خوشت میاد؟ دوست داره برفی باشه بری تو برفا بازی کنی؟ یا دوست داری برف نشسته باشه و نباره و جادو کن و پیدا شو، ای گم شده در رویا، من تشنه ی دیدارم، آغوش مهیا شو یا اینکه برف هم بباره و تو هم باشی و چشم های من هم بباره و هوا هم بباره و من هم ببارم و باهم بالا بپریم و بالا و بالاتر و حتی شاید یه قبرستون باشه، شاید حتی هیجان انگیز باشه که بخوای در قبرستون و پیدا کنی و یه جورایی توش سرک بکشی و ببینی مرده ها چی می گن، شاید  ، شــــــــــــــــــــــاید گفتن بچه جون دنیا همین دو  روزه برو خوش باش، شاید هم گفتن اصن که بریم و یه روز برفی برگردیم که هیچ مرده ای نباشه، قبری نباشه، یه زمین صاف سفید که آدم بتونه وسط دل شو تو همه ی برف ها ببینه. وسط دل همه ی آدم ها سفید برفیه، یا شاید حتی یه خیابون پر از مغازه های جورواجور شاید لباس فروشی شاید هم عروسک شاید رستوران شاید هم مغازه بسته، هر جا باشه اصن تو بگو یه جاده خاکی وسط یه دشت بی سواد، تو بگو یه مسیر مال رو بالای یه کوهک کم غرور. از چه ماشینی خوشت میاد؟ دوست داری چه رنگی باشه؟ دوست داری کدوم جای قشنگ دنیا رو ببینی؟ دوست داری کجا باشی همین الان؟ دوست داری چه کار کنی همین الان؟ دوست داری کی رو ببینی همین الان؟ دوست داری؟ دوستم داری؟ دوستم داری. دوستت دارم. دوست دارم بخوابم، دوست دارم آرام باشم همین الان...ا

 پ.ن.  من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل، من از افسون چشم مست و او از بوی گیسویت
پ.ن. تصویر یک نقاشی با عنوان "بوسه" اثر "گوستاو کلیمت
پ.ن. دلیل انتخاب تصویر هم واجی امواج منتشر شده از متن و نقش

Thursday, April 11, 2013

The Moments

بازم یه موزیک ملایم و یه دنیا قطره های ریز و کوچیک چسبیده به شیشه ی پنجره. بازم تو دل هر قطره یه عالمه رهایی و تو دل هر نُت یه لحظه، یه گذر، نت های ترکیب شده و موزون صدای موزیک پیانو ملایم گاهی زیر و گاهی بم از پشت شیشه به قطره ها نرسیده محو شده باز هم می گه همه چیز همین لحظه ست. دقیقا مثل یک وزن آهنگین زیر و بم دار که به لحظه های خیلی کوچیک تقسیم می شه و تو هر لحظه فقط واقعیت داره. از اون لحظه که گذشت نت بعدی لحظه رو می سازه. ولی گاهی آدم ها با این که می دونن اینو تو لحظه ی قبلی می مونن و موج آهنگ به سمت جلو میره و از آهنگ جا می مونن. آخه اگه با هر لحظه ی موسیقی نباشی نمی تونی ازش لذت ببری. از طرفی هم یک موزیک یک نت که اومد و رفت دیگه واقعیت همین الان نیست. سوار هر نت شو و از این نت بپر به نت بعدی و همراه آهنگ جلو برو تا بتونی در حضور لحظه ها کام بگیری وگرنه تو لحظه های مرده ی بی نت گیر می افتی. اصن نمی خواستم راجع به موزیک بنویسم که اینجا پخش می شه. می خواستم راجع به این هوا و بارون و قطره های دوست داشتنی بنویسم که حواسمو موزیکه با خودش برد. حواس نداریم که بابا...ا
پ.ن. تصویر هم همین الانه با موبایل گرفتم رفت