Tuesday, March 6, 2012
Friday, March 2, 2012
Forgotten insight
کولی پشتی آویزون به پشت ویلچر، لپ تاپ روی ویلچر، یه زن که ویلچر رو هل میده، یه پسر که رو ویلچر نشسته. آوردش کنار یه میز تو راهروی دانشکده، کلاه هودی رو از رو سر پسر(ش) برداشت، جزوه هاشو از تو کوله پشتی برداشت، خودکارهاشو برداشت گذاشت روی میز و همه چی رو مرتب کرد و رفت تا کی دوباره بیاد دنبال پسر(ش) که ببردش خونه، که از آسانسور برن پایین، که کمکش کنه بشینه تو ماشین و بعدش ویلچر رو ببنده بذاره صندوق، که ببردش حموم که بشوردش که کمکش کنه راحت (تر) (شاید) زندگی کنه، که (شاید) اگه گفت چرا به دنیا اومدم، بگه که عزیز من باشی بگه که دورت می گردم، تر و خشکت می کنم، بزرگت می کنم، آقا بشی، این همه که پا دارن چی شدن که تو نتونی بشی...که ...ا
همین حالا تو راهروی دانشکده
زن برگشت
Friday, February 24, 2012
About to... disjoint
می دونم تو می خوای همه رو خوشحال کنی، هیچ وقت دلت نمی خواد هیچکی ازت دلگیر بشه، اگه یه موقع یکی دلش شکست یا از دستت ناراحت شد می ری عذر خواهی می کنی حتی بعضی موقع ها اگه حق با تو باشه باز هم عذر خواهی می کنی! که کسی ازت ناراحت نباشه!! ره خود پیامبر اعظم هم فکر کنم همین کار و می کرد، با همه ازدواج می کرد که یه موقع واسه کسی کم نذاشته باشه خدای نکرده، همه زن ها ازش راضی بودن، چون که عدالت رو هم رعایت می کرد. کلن کارش درست بوده ظاهرا، کار و زر هم که داشته پس می تونسته ازدواج کنه و به همه شون برسه. دقیقا تو هم همین طوری هستی می دونستی؟
هیچ دوباره ای وجود نداره، لطفا اشتباه نگیر، اگه امروز خندیدم، اگه فردا می خندم، به این معنی نیست که دوباره خندیدم. هر خنده یه خنده ی جدیده و هیچ ربطی به خنده های قبلی نداره. تو چه می دونی که بین این خنده ها چه خبر بوده که همه چیز رو به هم وصل می کنی! تو چه می دونی که آدم بین خنده های امروز و دیروز چند بار می میره، چند بار گریه می کنه. اینجا همه چی منفصله، هیچ چیز به هیچ چیز ربطی نداره. لطفا اشتباه نگیر. یه نفر دیروز مرد و یک نفر امروز متولد شد. نگو دوباره خندیدی لطفا. این باره ها باره های تنها ان که دوست ندارن دو تا بشن بفهم...ا
تصویر پست از این وب سایت
هیچ دوباره ای وجود نداره، لطفا اشتباه نگیر، اگه امروز خندیدم، اگه فردا می خندم، به این معنی نیست که دوباره خندیدم. هر خنده یه خنده ی جدیده و هیچ ربطی به خنده های قبلی نداره. تو چه می دونی که بین این خنده ها چه خبر بوده که همه چیز رو به هم وصل می کنی! تو چه می دونی که آدم بین خنده های امروز و دیروز چند بار می میره، چند بار گریه می کنه. اینجا همه چی منفصله، هیچ چیز به هیچ چیز ربطی نداره. لطفا اشتباه نگیر. یه نفر دیروز مرد و یک نفر امروز متولد شد. نگو دوباره خندیدی لطفا. این باره ها باره های تنها ان که دوست ندارن دو تا بشن بفهم...ا
تصویر پست از این وب سایت
Wednesday, February 15, 2012
Pleasure of addiction or addiction of pleasure!!
از آی تی دانشگاه خواستم که زبان فارسی رو کامپیوتر آفیسم نصب کنه که مجبور نباشم واسه هر چیز فارسی نوشتن لپ تاپ و باز کنم. منظورم همینه که می نویسم بیشتر، بعضی موقع ها یه جوری حس نوشتن میاد لعنتی ولی اگه بهت نرسه خوب می پره! عین حس سیگار یا هر اعتیاد دیگه ای چه خوب چه بد، اگه موادش نرسه می پره تا نوبت بعدی. خیلی موقع ها هم اصلا معلوم نیست کی میاد، اصلن منظم نیست، عادت نامنظمه انگار، همه عادت ها، ماهیانه، سالیانه، هفتگی، مثل اونی که می گفت من فقط یک شنبه ها تخم مرغ می خورم، نیمرو یا پخته فرق نداره، اون هم واسه اینکه روزم و می سازه، همه و همه منظمن به جز عادت نوشتن، که باید خیلی معتادش بشی که منظم بشه، خوشبختانه یا متاسفانه من هنوز اونقدر ها هم معتادش نیستم. یه عادت دیگه هم هست که خیلی نا منظمه و هیچ وقت منظم نمیشه، و من خیلی بهش عادت دارم، شاید بعضی ها نداشته باشن اما من دارم چه خوب باشه چه بد، کسی چه می دونه!
کسی چه می دونه چرا بعضی ها عادت دارن به لاف زدن، چرا بعضی ها عادت کردن به خود برتر بینی، به دروغ، به حرف تو خالی زدن، چرا حتی بعضی ها عادت کردن به خوب بودن، به کمک کردن، به خاکی بودن! عادته؟ اکتسابیه؟ یا به قول کتاب دینی، تشریعیه؟ کسی چه می دونه! من هم نمی دونم، حدس می زنم، حدس می زنیم که به خانواده، که به جامعه، که به ژن، که به هوارتا چیز دیگه بستگی داره، مدل می کنیم، خطی، غیر خطی، نمایی، رونمایی، مخفی، پیدا، هویدا، فارغ از مدل کردن خودمون. همین من که هر از گاهی از سر عادت طلبیده یا نطلبیده یک نطقی برای یک عده افرادی می کنم، به این و اون فحش می دم، هر چند معلوم نیست که افراد کی هستن، میام می شینم اینجا واسه خودم، مدل می کنم همه ی خصوصیات بشری رو، کی قراره خودم مدل شم، کسی چه می دونه! البته همه همینیم، اغلبمون شاید بگم بهتر باشه، اصولا هر کدوم از ما بهترین آدم روی زمینیم، چیزهایی که می گیم درسته، بعضی موقع ها باد به غبغب میندازیم و انقدر مطمئن از دانسته هامون حرف می زنیم که آره عالم دهریم. چرا همیشه من بهترین بودم؟ چرا همیشه تو بهترینی؟ تو درست می گی! چرا اگه کسی از تو کوچیک تره، اشتباه می کنه؟ چرا اگه کسی از تو بزرگتره حتما چیزی می دونه که حرفی می زنه پس درست می گه؟ کسی چه می دونه، و همین طور دور خودمون می گردیم و به خیالمون که می دونیم و بلدیم و درست می گیم. بعضی هامون انتقاد رو دوست دارن و واسه بعضی ها انتقاد حکم فحش ناموس داره، خوب خیلی واضحه که عزیزان ناموس پرست از همه درست ترن و مو لای درزشون نمی ره نقطه
لذت اما چیز دیگری ست، اونی که عادت به یه کاری داره، لذتشو می بره، چه خوب چه بد. عادت های ارادی لذت دارن، به قول کدوم فیلسوف میلسوفی بود، نیچه میچه بود فروید مروید بود که می گفت آدم هر کاری می کنه واسه لذت می کنه! نگو مرام می ذاری، نگو حال می دی، نگو مال تو ور دار برو، نگو دلم می خواد تو حال کنی، این فیلسوف عزیز ما می گفت که تو کمک می کنی چون خودت حس لذت می کنی، آدم می کشی چون از این کار لذت می بری، حال می دی به دوستت که حال کنه؟ نه! حال می دی بهش چون خودت حال می کنی که طرف حال کنه، که ازت تشکر بشه، که عزیز تر بشی، که شاید یه روزی یه حالی بهت بده، که تو رو بیشتر دوست داشته باشه، که لذت ببری از مهم بود و مهم تر شدن پیش کسی، خلاصه اینکه همه ی کارهای خوب و بد آدمی رو به لذت شخصی ربط داده و به نظر من هم یه جورایی راست می گه بدون اینکه واقعا همچین هدفی داشته باشی، هر کار خوب و بدی که لذت بخش باشه واسه خودت رو انجام می دی خواه لذت مستقیم داشته باشه خواه غیر مستقیم، حالا این عادت نوشتن، عادت سیگار، عادت دوست داشتن! نماز حتی، عادت به موقع بودن، ازت حساب بردن، حساب پس دادن، نوشتن دوباره، خوانده شدن، خالی شدن، انتقام حتی، گاهی بخشش، و غیره
نویسنده هایی که امتیاز بد می گیرن، خونده نمی شن، خواننده هایی که شنیده نمی شن، بیشتر سعی می کنن، طور دیگه ای می نویسن که دیده بشن، که معروف تر بشن، که خیلی معروف بشن، اصن عباس معروفی بشن که یه روز اومد تو فیس بوک و گفت من به دلیل خفن بودن این صفحه رو باز کردم که نگن امّل ام! بعدش هیچ خبری ازش نبود، بنده هم یکی از فَن های طرف بوده ام و هستم ولی هیچی به هیچی، هیچی ننوشت، بعد از مدت ها که تعداد دوستاش شد هوارتا، شروع کرد به نوشتن، اولش چارتا متن خوب نوشت، لایک خورد، کامنت ها اومد، بعدش مثلا گفت امروز صبح بیدار شدم صبحونه خوردم، لایک ها خورد، کامنت ها اومد، لذتی برد، وای از این جماعت.. بعد از اون دیگه هر روز بیدار می شد و صبحونه می خورد و لایک می خورد، هر از گاهی هم یک متن جونداری می نوشت، البته این بشر کتاباش خوبن لامصب، ولی من همون حضور مرده ی تو فیس بوکش رو بیشتر دوست داشتم! بگذریم، کلفت تر هاشم اسیر لایک و تعداد فَن و کامنت و اینجور چیزها میشن که لذت می برن، لذت شهرت، و قدرت و دوست داشته شدن، همه همینن و من و تو هم مستثنا نیستیم. فقط لااقل جون بچه ات منت نذار، لاف نزن، نگو که فلان کردم و بیسار کردم، نگو به زبون نیار که چقدر خوبی ها تو در حق بشریت کردی، معرفت به خرج دادی. هر کسی یه جوری لذت می بره تو و من و خیلی های دیگه هم یه جوری حال می دیم که حال کنیم، می نویسیم که خالی شیم که حال کنیم که الخ...ا
پ.ن. امشب یه فیلم خوب دیدم...ا
Saturday, February 11, 2012
Vomit 06 - Anniversaire
اصن تو غلط کردی از کسی هر گونه انتظاری داری کم این زندگی کوفتی بهت اثبات کرده که حتی از نزدیک ترین دوست هات هم انتطاری نداشته باشی؟! نه خداییش کم اثبات شده بهت؟ خسته شدی؟ کشیدی بیرون؟ مثلا خیر سرت نمی خوای تو دید باشی؟ برو بشور خودتو بابا!! چرا انتظار داری؟ همه که مثل تو نیستن! اصولا تو خودت هم آدم بی جنبه ای هستی! چرا غلط اضافی می کنی که بعدا مثل خر تو گل بمونی! یادمه یه بار می گفتی دلت می خواد کلا شر یه همچین آدم هایی رو از روی کره زمین کم کنی! اصن دلت نمی خواد همچین آدم هایی رو زمین باشن، عین انگل می مونن، نه اینکه الان خودت انگل نیستی!! نه اینکه الان خودت رو مخ نیستی، نه اینکه الان خودت به دنیا نیومدی!!گل بگیرن این بودن و !!
یه آدم هایی هستن فقط تو یه دوره از زندگیت میان وسط زندگیت زارت می شینن وسط دلت بعد مجبور میشی با اره و غیره بکنی شون و بندازیشون بیرون و بعدش می بینی جای اره هه مونده اون وسط هر چی سعی می کنی درستش کنی می بینی نه کار یکی دو روز نیست، به همین راحتی ها نیست، چقدر طول می کشه چاق بشی؟ همون قدر بلکه بیشتر هم باید وقت بذاری که لاغر شی، آخه لعنتی تو مگه چقدر با من رفیقی که حتی به خودت حق اظهار نظر می دی! تو سر پیازی یا ته پیاز! شاید یکی دلش بخواد اصن با رفیقش هر گهی دلش می خواد بخوره، شاید اصن ملت باهم ندارن! تو خر کی هستی که زر می زنی!، ، حیف که نمی شه اینا رو به خودت بگم، اینجا بالا میارم! خواننده عزیز لطفا یه گوش در یه گوش دروازه این نوشته مال تو نیست، این یه نوشته آشغال ه که باید می رفت تو سطل آشغال ولی واسه ما فرقی نداره، اونقدرا هم زندگی به ما حال آن چنانی نداده که آشغالامونو جدا کنیم از زر مفت هامون. خلاصه اش کنم یا نکنم؟!! عمر هم داره می گذره و بعضی موقع ها شاکیمی شیم از یکی و میایم اینجا بالا میاریم بلکه مجالی بشه واسه فردای دوباره! چه فرقی داره واقعا! ما که برنولی بشو نیستیم!! این شب ها که می خوابم ها یه سری فکر و ذکر همین جوری از در و دیوار از تو ذهنم بالا و پایین می ره، به خودم می گم کاش از این ماشین هایی که واسه استفن هاوکینگ درست کردن منم داشتم که هر چی تو ذهنم می گذشت و میاوردم رو کاغذی چیزی ولی می بینم راه نداره، اگه بخوام یه موقع یه چیزی رو پاک کنم چی؟! ولش کن اصن
یکی دیگه رو دوباره از وسط دل کندم انداختم بیرون، نمی دونم چمه! چی می خوام! واقعا خودم با خودم در گیرم! یه روز به یه نتیجه می رسم فرداش می رینم توش با کارایی که می کنم! آخه ناجور، آخه طلا بانوی ناب خاوری، تو رو چه به زر زدن های گاه به گاه! بشین زندگی تو بکن نرو رو مخ ما جون عمه ات، من خیلی وضعم خرابه جون تو، اصن تو رو چه به رندی! تو رو چه به سیاست، نبین صدامون در نمیاد از این کارا خوب بلدیم! با زر مفت زدن حال نمی کنیم وگرنه پاش برسه استادشم، اصن سه واحد درس زر زدن درس می دیم واسه شکست دشمن فرضی، حرفایی می زنیا خواهر، آره می گفتم یکی دیگه رو هم کندیم از دلمون! همین جوری روز به روز می کنیم میندازیم دور، شکسته پاره پوره ست دیگه مهم نیست آب می چکه ازش یا عسل، کی به کیه آقا، دنیا به گا به گایه! حامله ست! منم حامله ام، حامله ی تو، و خیلی های دیگه که کندمتون سال هاست آزادین، اینجا که نباشین راحتین!
تا حالا زمین یه معبد رو جارو زدی؟ نه همین امام رضای خودمون و بچسب، نگاه کردی چجوری این خادما با عشق جاروب می کشن به کف این زمین که همچین برق بیافته؟ تا حالا دلت خواسته خودتو وقف کنی؟ تا حالا فهمیدی هر چی بیشتر بدونی بیشتر به گا میری؟ نه جان من کم زر مفت بزن یه کم بیا باهم راه بریم، الانم اتفاقا هوا سرده کله ت هوا می خوره می چسبه، نمی خواد هیچی بپرسی تو بیا همین کنار من راه برو، یا نه بیا راه برو من کنار تو قدم می زنم، همین جوری بریم ته این خیابون و من بلدم می پیچه سمت راست می رسه به یه اتوبان دو خطه که معلوم نیست تهش کجاست، دلت خواست می تونیم همونو تا آخرش بریم، جدول نداره کنارش می بخشی، کفش کتونی هم که پامون نیست بی خیال مهم نیست، حرف هم نمی زنیم، همین جوری ساکت فقط تو این سرما می ریم جلو ببینیم کی خوابمون می بره، و دیگه جدی جدی از مردم می کنیم، من از تو می کنم، تو از من! کلا همه آدم ها هم تنهان، نمی دونم شاید هم نباشن! کوه ها که با همن میگن تنهاییم، آدم ها شاید مثل همیشه زر مفت می زنن! آره می دونم فقط تو جنبه داری هر غلطی خواستی بکن، بقیه باید جنبه شون بکشه، اما اگه، اگه فقط اگه یه روزی یه بدبختی یه چیزی بگه که به مذاقت خوش نیاد، آره دیگه اون موقع اون یارو پاشو از گلیمش بیشتر دراز کرده، نه عمو جون کلا بهتره زر مفت زدن رو بذاری کنار و مثل بعضی ها فقط نگاه کنی ببینی این ملت چلفت چه کار می کنن و خلاص باشی.
دو روز پیش دوباره آزاد شدم! الان دوباره اسیرم! دوباره آزاد می شم! دوباره اسیر خواهم شد! مهمه یا نه؟ بی خیال خیلی تابلو دارم پرت و چرت می گم! امشب مثل اینکه سر جاش نیست این یارو!
فقط ..... دلم واسه خودم خیـــــــــــــــــــــــــــــلی تنگ شده، این من، منی نیست که من می شناختم! این من از اون داغوناست، زکی! داغون ندیدی حاجی! برو بگیر بخواب که تولدت هم مبارک.
Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an offhand way.
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way.
Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain.
You are young and life is long and there is time to kill today.
And then one day you find ten years have got behind you.
No one told you when to run, you missed the starting gun.
So you run and you run to catch up with the sun but it's sinking
Racing around to come up behind you again.
The sun is the same in a relative way but you're older,
Shorter of breath and one day closer to death.
You fritter and waste the hours in an offhand way.
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way.
Tired of lying in the sunshine staying home to watch the rain.
You are young and life is long and there is time to kill today.
And then one day you find ten years have got behind you.
No one told you when to run, you missed the starting gun.
So you run and you run to catch up with the sun but it's sinking
Racing around to come up behind you again.
The sun is the same in a relative way but you're older,
Shorter of breath and one day closer to death.
I have always loved this song, they have sung it for my birthday I believe!
Thursday, January 19, 2012
Bio33
سلام، فرصتی اومد و حسی شد که بیام یه چیزی بنویسم، و اصلا هم هیچ نظری ندارم که چی بنویسم اما یه جورایی حسش اومد خوب چی کار کنم، انقد هم اونترنت پر شده از خبرهای جورواجور از جایزه فیلم جدایی نادر از سیمین و عکس های گلشیفته فراهانی و رییس شرکت اپل و داستان های سیاسی و جنگ های تنگه هرمز و انرژی هسته ای تا این قضیه داغ فیلتر وب سایت های اشتراک اطلاعات و غیره. ما کجاشیم فعلا تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد، به قول یارو که از لحاظ یارویی نوشته بود در مغازه ش که به علت فوت مادر زن تا اطلاع ثانوی تعطیل است (بساط عشق و حال به راه است) آره دیگه همه چی همون ترنت نوشته خوب من کجاش بودم آها یادم رفت، آره دیگه واسه همین اصن اسمشو گذاشتم بایو که ببینیم چی پیش میاد. از همین الان هم بگم که آخرش فحش ندین بهم و آخرش نگی دهنت سرویس که اون کاربردش این جا نیست.
زندگی ما همچنان این جا می گذره، از سری پیش که فکر کنم دو سال پیش بود گفتم هیچ مشکلی نیست، همه چی آرومه و من چقدر خوشحالم و اینا، هنوز هیچی تغییر نکرده و من هر روز خوشحال تر می شم و همه چی هر روز آروم تر میشه اصن جان تو (ببین این آهنگ داره الان پخش می شه که من می نویسم، نگی نگفتی) این دنیا داره هر روز باحال تر و قشنگ تر می شه که آدم حوصله ش سر می ره دلش واسه یه کم غم و ناراحتی و مشکل تنگ می شه، خسته شدیم انقد شب و روز خوردیم و خوابیدیم و من تحت الانهار و الخ... نه آقا از شوخی گذشته خیلی زندگی گشنجی داریم، ببین سزن آکسو رو لحجه نوشتاریم هم تاثیر گذاشته امشب ها! سزن جان بی خیال همین قد که همین حس نوشتن رو به ما رسوندی دمت گرم.. خوب می بینم که فقط در حال چرت و پرت گفتن هستم و حرفی برای گفتن اوه این پسره تو کلاس این ترم، خداست، سرش و می ذاره رو میز رو به دیوار بعد سوال می پرسه از استاد تو همون حالت و جواب می گیره و باز ادامه می ده، این که هیچی خوراک بود امروز هی ذارت و ذورت سکسکه ش گرفته بود کلاس رو مورد عنایت قرار داد، یکی نبود بش بگه عمو لااقل دهنت و ببند هیک هیکت نپیچه وسط کلاس، من هم که چیزشو نداشتن، هی تو ذهنم بش می کفتن دِ ببند اون گاله رو دیگه با چند تا فحش آبدار! تازه باحالیش این بود که فحش ها رو به انگلیسی تو ذهنم می گفتم و چقدر هم به استاد گوش کردم ببینم حرف حسابش چیه! یه کم خوابم گرفته! حال می کنی همچین هم زمان هر چی احساسات رقیق و غلیظه دارم اینجا خالی می کنم که رسالت نویسنده حفظ بشه! زکی! صبح تا شب هزار و یک سوژه ابدار میاد تو ذهنم که بیام با کمپرسی خالی کنم این جا، همین این جا () اما همش خوب یادمون می ره دیگه، یادش بخیر یه زمانی تو ایران سوار تاکسی که می شدی همین جور سوژه خدا بود که میومد تو ذهنت، ای سی و دو بیست کجایی که یادت بخیر تو همون نوت زپرتی هایی که داشتی چه چیزایی که ننوشتیم، همین جوری بود که تو مسابقات پیام کوتاه (زرشک به این لغت) مقام کسب کردیم بعد از اینکه همه ی حروف روی دگمه های تلفن همراهمون (شرمنده) پاک شده بود، اینجا نه از سوژه خبری هست نه از دل پر درد، آخ تا دلت بخواد خوشی زده زیر دلمون! روز و شب می ریم مسافرت و درسامون همه خیلی عالی پیش میره و همه جای دیار کفر و زیارت کردیم، هر موقع هم به استادمون می گیم پول بده دست می کنه بیا عزیزم این پول و بگیر برو یه استراحتی به خودت بده خسته شدی، تازه مثل چی این ور و اونور هم می فرستمون کون فرانس و هم آیش که چیز یاد بگیریم بلکه بالاخره به آینده سازی ممالکمون کمک شایانی نموده باشیم. اصن حرف پول و نزده می گه نمی خواد من خودم خرج و مخارج همه سفرتو میدم تو فقط برو دانش بیاندوز که فردا روز بهتر از دیروز از در عقب گوش شیطان کر!! بگذریم از خوشی ها یه کمی هم از غم لبنان بگیم و غم فلسطین که مدتی بود کلا از یادمون رفته بود که همون بهتر از یادمون رفته بود بابا ما خسته شدیم انقد قکر دگران کردیم و نان خویش الخ نقطه
عجب خرف مفتمون اومده امشب، طرف می گه زن بگیر، اون میگه خسته نشدی از مطالعه کردن (این قسمت مربوط به غیبت زنک است گوش های ایمنی را ببندید) پاشو بریم استراحت، اون می گه اینجا همه چشمشون به تواِه!! میگه ما به تو افتخار می کنیم دکی جون، این میگه بالاخره ما آرزومونه دوماد شدنوتو ببینیم، اون می گه پول مول کم نداری بفرستیم واست، بعد میگه کی ها می ری جیم، می گه امروز خسته ام حالشو ندارم برم جیم، می گه لازم نیست عذر خواهی کنی، می گه هیچ روزی هیچ وقت روز اول نمی شه دوباره، این می گه کار پیدا نکرد رفت ایران، اون میگه ایرانی بازی در نیار، آره جهنم بود انگار که اگه برگردی بهش یه عمر باید بسوزی، ممنوع الورود شد، شجاعت داشت؟ تابو شکست؟ به چه قیمتی، یاز هم تو بگو اینجا بده، پروژه ت مستقیما با راکتور در ارتباطه وای وای وای، با وزارت دفاع شیطان بزرگ، ووه ووه، زیر دریایی می سازین که بمب پرت کنه اون ور آب، اوه اوه، کار پیدا نکرد برگشت ایران، وا مصیبتا، واااا مصیبتا که به چه جایی برگشت، دِ بابا جمه کن بساططو کاکو، واسه عمه ی ننه ی پسر بزرگ دایی کوچیکت هم درخواست کارت سبز آمریکا می کنی که بهشتی چنین زیبا سزاوار همگان باشد؟!! نه ری، نه ولک، نه گارداش، نه برار، نه کاکو نه جونم نه کور، نه این خبر ها هم نیست، تنگه شو ببند، میمون های این دنیا انقد زیادن که از میمونی به میمونی دیگر فرجیست به هر حال، همه جمع کنین برین بیرون، انگار که معامله ی معاویه ی کشوری را عقرب گزیده باشد، همه (من جمله خود حقیر) فراری شده اند، فارسی را خودمان را جر می دهیم که پاس بداریم، زر مفت می زنیم که ایرانی هستیم و نمی دانم از کشور فلان بیسار و امدیم و افتخار و الخ که حالا بیخیال حاجی اعصاب خودتو کثیف نکن، یه شب داریم دور همی چیز میز می نویسیم بذا عاقبت به خیر بشه :دی چقد من از این :دی خوشم میومد گفتم بگم اگه قبلا نگفتم، البته هرچند یک فرهنگ غرب زده ست که فارسی رو پاس نگه داشته ولی من خوشم میاد خوب :دی یا :دال که اصیل تر باشه :دی
اوه اوه چرا انقد زیاد شد، من هر سری میام یه متن بی کیفیت از سر شکم سیری که می نویم همین جوری زیاد می شه می ره واس خودش نه کسی می خونه نه کسی می بینه آخرشم خودم که پیر شدم (گوش شیطان کر) واسه نوه هام (گوش شیطان کر) می خونم (تو کف زن گرفتنش موندیم فعلا :پی، این :پی هم باحاله در نوع خودش) دور همی حال کنیم، اون نوه کوچولوم که سری های پیش صحبتشو کرده بودن، اون موقع دیگه یه کم بزرگ تر شده احتمالا می توه فحش بده بهم بگه دهنت سرویس بابابزرگ با این چرت و پرت هایی که می نوشتی ها! فکر کنم مست بودی! برای جلوگیری از اتهام بالقوه در سال های دور بگم که بنده مست نیستم و فقط تقصیر این سزن آکسو بود که من امشب افتادم رو دور چرند و پرند، به قول ده خدا، که خدایی بود در راستای پاس نگه داشتم فارسی و الخ. آقا من یه توضیح بدم دیگه جمع کنم برم بخوابم دیگه می بخشین در مورد اوم موضوع یارو ننوشتن دیگه از لحاظ یارویی نمی تونم بنویسم و فکر کنم اگه کسی انقدر مغزش دراز باشه که تا اینجا رو خونده باشه دیگه از لحاظ یارویی نتونه بقیه شو بخونه پس نمی نویسم :دی
آها توضیح این بود که الخ رو اگه نمی دونین چیه به من هیچ ربطی نداره، یه چند باری چهار تا فرهنگ فارسی و پارسی و الخ باز کنین بخونین ببینین چیه!! بعدشم اینکه موزیک کلن بیشتر گوش کنین واسه آدم خیلی خوبه توصیه شده کلن. همین دیگه آقا باور کن دیگه حرفی ندارم ، آقا فحش نده اقا، خدافظ
غلط املایی نگیریا، راستی چیزه، هیچی خدافظ دیگه...ا
Sunday, January 8, 2012
Read a memoir, sometimes 02
فقط اولش مشخصه ولی معلوم نیست آخرش به کجا میرسه! احتمالا به یه جایی وسط های دیوار وصل شده، خیلی آروم به این طرف و اون طرف می رفت اما در عین حال ثابت بود؛ یاد خیلی ها افتادم. یه رشته ی باریک سفید رنگ که حتی می تونست سیاه باشه اما نبود، یه جایی وسط های ذهنش داره رشد می کنه، اون اصلا حواسش نیست، تو هم حواست نیست، من هم نمی تونم چیزی بهت بگم، شاید اگه بگم دیگه نتونی حتی شروعی براش پیدا کنی،پس بهتره که بری دنبالش شاید بتونی بفهمی که آخرش به کجا می رسه، یاد خیلی ها به خیر، یاد بعضی هم بی خیر، اونجا هوا خیلی سرد می شد ولی اینجا اصلا نمی تونه سرد بشه، گرم، راکد و مرده. خوب یادم هست وقتی از شدت سرما کم می شد می تونستی جنبش حیات رو توی رشته ها ببینی، هر چند کم ولی زیبا. می دونی اگه دیوارو بشکنی می تونی خیلی چیزها رو ببینی، می تونی حتی آخرشو ببینی، می تونی اگه وجود داشته باشی خدا بشی، راستی نگفتم توی هوای سرد اونجا می تونستی خلی گرم بشی...
به خودم گفتم تو خسته نمیشی از این همه رشته، گفت این همه رشته ست که داره زندگیتو ... خوش به حال اونایی که رشته های ذهنشون همونایی هستن که خودشون خواستن،...
یه حس سبکی عجیبی دارم که می دونم خیلی کم دوام میاره...
بهار نزدیکه
باز خوانی یک خاطره، نوشته شده در تاریخ دهم فوریه دو هزار و هفت میلادی
Friday, November 18, 2011
Vomit 05
Jump, or no try to jump, or no just think of a jump, a big jump you damn fucking asshole, never with a plan, never a strategy, always be the fucking leaf in the wind, be the fucking cow tamed by the superiors, fucking jerk of all the time. feel pity for you. you don't know and you don't understand that you don't know bloody idiot. yeah meet with people, meet them here and there, try to have the fucking meetings with no plan, and look around and goof through the pages of bullshit and scratch your fucking hair and clear your bloody throat. yeah look at me and say it, the same vintage famous phrase of yours. And never try to think, just fucking expect, okay? sometimes, you get fed up with the foolishness and the ignorance of the people who rule! exhausted with the damn routine daily fucking life of miserable people surrounding you and your freedom. damn it man, what a self-deceiving character you got back in there.. your life sucks, and it sucks baaaad.
Thursday, November 17, 2011
Daydream
تا به حال دیدی یکی یه جا نشسته یا خوابیده، با چشمای باز یا بسته، اینجوری انگشتشو می چرخونه دور یه نقطه ای رو فرش، میز، دیوار یا همین جوری دستشو عقب و جلو میکشه به یه چیزی، یا تو موهاش ور میره یا با ریشش ور میره یا اصن بعضی موقع ها هیچ کاری نمی کنه، همین جوری فقط به یه جایی نگاه می کنه و نگاه می کنه و نگاه می کنه و اصن نمی بینه... حتما تا به حال دیدی که خودت یا کس دیگه ای این کار و بکنه. همه یه دنیای دیگه ای هم داریم، گاهی واسه خودمون توش زندگی می کنیم، می خندیم، گریه می کنیم می رقصیم غصه می خوریم،... بعضی ها دوس دارن دنیاشون بزرگ باشه، مثل یه دشت پهن پر از اسب های وحشی و خودشون هم یه اسب وحشی باشن و چهارنعل جولان بدن وسط علف های سبز (شاید هم علف های خشک تو پاییز، نمی دونم)، بعضی ها دوست دارن کرم خاکی باشن، توی یه سوراخ زیر زمین و کسی نبیندشون، همه ش تو دنیای بزرگ یا کوچیک ساختگی وسط وسط ذهن عجیب همه آدم ها. می خوای یه کرم خاکی باشی و اینجوری وول بخوری روی یه زمین خاکی بارون خورده و لعنت کنی که چرا بارون سوراخ های زمین و پر کرده و از یه جای دیگه شروع کنی به کندن زمین خیس و آروم آروم بخوای بری توی یه سوراخ جدید. به خودت بگی مگه کرم ها هم واسه خودشون دنیایی دارن که می تونه کوچیک یا بزرگ باشه؟! و همین که این فکر و می کنی یه درد شدید وسط کمرت که پوست این ور و اون ور کمرت و به هم می چسبونه حس می کنی و میبینی وسط هوایی وسط یه منقار کوچیک گنجشک که کلی پرواز می کنی و حال می کنی با درد کمر و می افتی تو حلقوم بچه گنجشک ها، مزه بدی داری یا خوبی داری شاید! نمی دونم، بچه گنجشک! همون که سه چهار تاشون تو سوراخای بلوک شکسته ی کنار لونه ی مرغ ها، خونه ی پدربزرگ، سال ها پیش، با عموت دیده بودیشون. کلکافیس. آره اونا کلکافیس بودن، با رگه کرک های سیاه و سفید دور گردن و بال هاشون، تازه یه کرم خوشمزه رو قورت داده بودن و سر حال بودن و جیغ و داد می کردن، ولی نمی شد بخوریشون، می گفتن حرامه، البته اونا که تازه کوچولو بودن... وقتی بزرگ میشن، معمولا لای درختای کرات و بوته های تمشک می بینیشون، کلکافیس می شی، خوشگل می شی اما کسی نمی خوردت، مثل اون پرنده هایی نیستی که رو تن اسب های وحشی می شینن و تمیزشون می کنن، مثل خودت میشی تو دنیای خودت، اسب می شی، مثل مردی که اسب بود و رو دو تا پاهات وا میستی و شیهه می کشی و خیلی سریع به سمت پرچین های دور باغ می دوی و بلند می پری از روشون که بال در بیاری و پرواز کنی و بری زود برسی بالای کوه، یه اسب بال دار، پر بزنی بری همون جایی که وارد دنیای خودت شدی اون روز، همون جایی که دلت می خواست آدم کوچولو بودی و روی برگ های این سگ واش ها لم می دادی مثل ننو که باد تابت بده و بخوابی دوباره...ا
آدم ها همه دنیای خودشون و دارن، یکی کوچیک یکی بزرگ، می تونی تو دنیای خودت بشینی یک ساعت با مورچه های روی فرش اتاقت بازی کنی، می تونی برنامه ریزی کنی بگی وه چه زمانی چه منی چه دمی عجب پایی و دلت به یه نون و پنیر و چایی شیرین صبحونه که مادرت درست کرده خوش باشه. به این که دوست های خوبی داری، به این که خونواده ی خوبی داری، به این که این همه خوبی هست دور و برت خوش باشه و همین جوری با انگشتات روی کاعذ چیزهای عجیب و غریب بکشی، کاش یه اسب بودم، کاش عقاب بودم، کاش مثل فلانی بودم، کاش بابام پولدار بود، کاش داداشم، کاش مادرش، کاش خواهرش، کاش همه، کاش دنیا، کاش خدا... واحد پول عوض شد، هفده نفر در انفجار بغداد مردند، انرژی هسته ای حق ما بود، ربات کاوشگر اهرام مصر، خون مصنوعی، باتری عمری، جبر همیشگی جغرافیای لعنتی، شکل های عجیب و قشنگ موج دریا، پیانوی خورشیدی، دنیای کوچیک و عجیب و زیبا و زشت همه آدم های دنیا... آره خوب حتما وقتی دیدی یکی یه جا نشسته یا خوابیده، با چشمای باز یا بسته، اینجوری انگشتشو می چرخونه دور یه نقطه ای، به تو هم نگاه می کنه اما نمی بیندت شاید دلش می خواد تک شاخ باشه یا سیمرغ یا هر موجود افسانه ای دیگه که وجود نداشته ولی اسمش همه جا هست.. فرقی نمی کنه همه من و تو ها یک چیز دیگه ای بوده ایم تو دنیای دیگه ای که فقط مال خودمون بوده و هیچ کس ندونسته دنیای من و تو ها چقدر بزرگ یا کوچک یا عجیب و دوست داشتنی بوده...ا
چقدر دلم می خواد این نوشته رو همین جوری ادامه بدم برم ببینم تهش کجاست، بر میگرده اولش، گرده یا صاف، تموم میشه یا اصن تمومی نداره مثل این دنیاها که همین جوری جلو بری ازت فاصله می گیره و هیچ وقت به تهش نمی رسی، هر از گاهی وسطش یه میان بر می خوره بر می گرده یه جایی عقب تر یا شاید جلو تر، حتی گم شدن تو دنیای خودت هم یه حالی میده، هر موقع خواستی می تونی پیدا شی، یه موقع هایی هم هست که خواستنی نیست، گم می شی انقدر گم می شی که یکی میاد میگه هوی با توام، چایی می خوری، می کندت از وسط جنگل رنگارنگ تک شاخ ها می اندازدت جلوی خودت که هوی پاشو باهم چایی بخوریم... و چایی همیشه خوب بوده، چه خسته باشی چه نباشی...ا
پ.ن در تاریخ 22 نوابر، این ویدیو
چقدر دلم می خواد این نوشته رو همین جوری ادامه بدم برم ببینم تهش کجاست، بر میگرده اولش، گرده یا صاف، تموم میشه یا اصن تمومی نداره مثل این دنیاها که همین جوری جلو بری ازت فاصله می گیره و هیچ وقت به تهش نمی رسی، هر از گاهی وسطش یه میان بر می خوره بر می گرده یه جایی عقب تر یا شاید جلو تر، حتی گم شدن تو دنیای خودت هم یه حالی میده، هر موقع خواستی می تونی پیدا شی، یه موقع هایی هم هست که خواستنی نیست، گم می شی انقدر گم می شی که یکی میاد میگه هوی با توام، چایی می خوری، می کندت از وسط جنگل رنگارنگ تک شاخ ها می اندازدت جلوی خودت که هوی پاشو باهم چایی بخوریم... و چایی همیشه خوب بوده، چه خسته باشی چه نباشی...ا
پ.ن در تاریخ 22 نوابر، این ویدیو
Monday, November 14, 2011
Bio32
اوج و حضیض. امید.. این اوج و حضیض رو نمی دونم تو کدوم درس کدوم کتاب فارسی کدوم سال تحصیلی یاد گرفتیم، یادم نمیاد، اما اوج و حضیض زیاد داره در کل هر چی که هست. یه اضطراب و نگرانی ای هست که باعث می شه از شدت بزرگی حفره خالی وسط شکمت از خواب پاشی و هر چی به خودت فشار بیاری تا به زور از اون خالی بودن فرار کنی و نمی تونی و مجبور به تحمل هر چی اون تو هست پا شی و به یک چیزی مشغول شی تا لااقل رشد نکنه و تا شب شاید یه کم از بزرگیش کم شه. از همه بقال و چقال و گچ باز و تیله بازای محل هم کمک بگیری که پرش کنن و حضیضی که سعی در اوج گرفتن بکنه. کم کم زمان بگذره و تو کم کم پرش کنی و بالاخره پر بشه و از پر شدگی بالا بزنه و اون موقع یه آرامش و آسودگی ای هست که باعث می شه از شدت پر بودن همه حفره های وسط شکمت انقدر بخوابی و بخوابی و از همه چی فرار کنی و حتی به این که فرار می کنی هم فکر نکنی و دلت بخواد همه اهل محل رو بفرستی مسجد. و بدونی که هیچ اوج و حضیضی مثل هم نیست. و بدونی که زمان همیشه مرحم همه درد ها بوده و هست..
یه حسی که تجربه ش کنی و به خودت بگی یعنی این همه مدت این همه سال همچین حسی هم وجود داشته که همیشه گفتند خوب نیست. خود حس بد نیست. خودش گناهی نداره، این تویی که گناه داری و ممکنه یهو بیافتی اون پایین های حضیض و دیگه بالا نیای. و هنوز این همه حس های رنگ و وارنگ خوب و زشت او این دنیا هست، وقتی همه طرح و گچ های سقف خونه، شکل اسمایلی های رنگ و وارنگ میشن و خیلی سریع همشون و فراموش می کنی و باز هم سقف بچرخه و اسمایلی ها هم همراش بچرخن و نگران باشی که تا کی این سقف می خواد بچرخه و آسوده باشی که همه چیز آرومه، لااقل تو اون لحظه که همه چیز می چرخه و ناخواسته لبخندت میاد.. و فردا دوباره از شدت بزرگی حفره خالی وسط شکمت از خواب پاشی و نگرانی رو به ازدیاد بزرگ تر شدن حفره ای که وجود نداره.
امید هم چیز خوبیه گاهی، چای هم همین طور، برین خونه هاتون مردم محل که این جا همه چیز آرومه تا فردا خدا هست
یه حسی که تجربه ش کنی و به خودت بگی یعنی این همه مدت این همه سال همچین حسی هم وجود داشته که همیشه گفتند خوب نیست. خود حس بد نیست. خودش گناهی نداره، این تویی که گناه داری و ممکنه یهو بیافتی اون پایین های حضیض و دیگه بالا نیای. و هنوز این همه حس های رنگ و وارنگ خوب و زشت او این دنیا هست، وقتی همه طرح و گچ های سقف خونه، شکل اسمایلی های رنگ و وارنگ میشن و خیلی سریع همشون و فراموش می کنی و باز هم سقف بچرخه و اسمایلی ها هم همراش بچرخن و نگران باشی که تا کی این سقف می خواد بچرخه و آسوده باشی که همه چیز آرومه، لااقل تو اون لحظه که همه چیز می چرخه و ناخواسته لبخندت میاد.. و فردا دوباره از شدت بزرگی حفره خالی وسط شکمت از خواب پاشی و نگرانی رو به ازدیاد بزرگ تر شدن حفره ای که وجود نداره.
امید هم چیز خوبیه گاهی، چای هم همین طور، برین خونه هاتون مردم محل که این جا همه چیز آرومه تا فردا خدا هست
Subscribe to:
Posts (Atom)
