Sunday, January 8, 2012

Read a memoir, sometimes 02

فقط اولش مشخصه ولی معلوم نیست آخرش به کجا می­رسه! احتمالا به یه جایی وسط ­های دیوار وصل شده، خیلی آروم به این طرف و اون طرف می رفت اما در عین حال ثابت بود؛ یاد خیلی ها افتادم. یه رشته ی باریک سفید رنگ که حتی می تونست سیاه باشه اما نبود، یه جایی وسط های ذهنش داره رشد می کنه، اون اصلا حواسش نیست، تو هم حواست نیست، من هم نمی تونم چیزی بهت بگم، شاید اگه بگم دیگه نتونی حتی شروعی براش پیدا کنی،پس بهتره که بری دنبالش شاید بتونی بفهمی که آخرش به کجا می رسه، یاد خیلی ها به خیر، یاد بعضی هم بی خیر، اونجا هوا خیلی سرد می شد ولی اینجا اصلا نمی تونه سرد بشه، گرم، راکد و مرده. خوب یادم هست وقتی از شدت سرما کم می شد می تونستی جنبش حیات رو توی رشته ها ببینی، هر چند کم ولی زیبا. می دونی اگه دیوارو بشکنی می تونی خیلی چیزها رو ببینی، می تونی حتی آخرشو ببینی، می تونی اگه وجود داشته باشی خدا بشی، راستی نگفتم توی هوای سرد اونجا می تونستی خلی گرم بشی...
به خودم گفتم تو خسته نمیشی از این همه رشته، گفت این همه رشته ست که داره زندگیتو ... خوش به حال اونایی که رشته های ذهنشون همونایی هستن که خودشون خواستن،...
یه حس سبکی عجیبی دارم که می دونم خیلی کم دوام میاره...
بهار نزدیکه

باز خوانی یک خاطره، نوشته شده در تاریخ دهم فوریه دو هزار و هفت میلادی

Friday, November 18, 2011

Vomit 05

Jump, or no try to jump, or no just think of a jump, a big jump you damn fucking asshole, never with a plan, never a strategy, always be the fucking leaf in the wind, be the fucking cow tamed by the superiors, fucking jerk of all the time. feel pity for you. you don't know and you don't understand that you don't know bloody idiot. yeah meet with people, meet them here and there, try to have the fucking meetings with no plan, and look around and goof through the pages of bullshit and scratch your fucking hair and clear your bloody throat. yeah look at me and say it, the same vintage famous phrase of yours. And never try to think, just fucking expect, okay? sometimes, you get fed up with the foolishness and the ignorance of the people who rule! exhausted with the damn routine daily fucking life of miserable people surrounding you and your freedom. damn it man, what a self-deceiving character you got back in there.. your life sucks, and it sucks baaaad.

Thursday, November 17, 2011

Daydream

تا به حال دیدی یکی یه جا نشسته یا خوابیده، با چشمای باز یا بسته، اینجوری انگشتشو می چرخونه دور یه نقطه ای رو فرش، میز، دیوار یا همین جوری دستشو عقب و جلو میکشه به یه چیزی، یا تو موهاش ور میره یا با ریشش ور میره یا اصن بعضی موقع ها هیچ کاری نمی کنه، همین جوری فقط به یه جایی نگاه می کنه و نگاه می کنه و نگاه می کنه و اصن نمی بینه... حتما تا به حال دیدی که خودت یا کس دیگه ای این کار و بکنه. همه یه دنیای دیگه ای هم داریم، گاهی واسه خودمون توش زندگی می کنیم، می خندیم، گریه می کنیم می رقصیم غصه می خوریم،... بعضی ها دوس دارن دنیاشون بزرگ باشه، مثل یه دشت پهن پر از اسب های وحشی و خودشون هم یه اسب وحشی باشن و چهارنعل جولان بدن وسط علف های سبز (شاید هم علف های خشک تو پاییز، نمی دونم)، بعضی ها دوست دارن کرم خاکی باشن، توی یه سوراخ زیر زمین و کسی نبیندشون، همه ش تو دنیای بزرگ یا کوچیک ساختگی وسط وسط ذهن عجیب همه آدم ها. می خوای یه کرم خاکی باشی و اینجوری وول بخوری روی یه زمین خاکی بارون خورده و لعنت کنی که چرا بارون سوراخ های زمین و پر کرده و از یه جای دیگه شروع کنی به کندن زمین خیس و آروم آروم بخوای بری توی یه سوراخ جدید. به خودت بگی مگه کرم ها هم واسه خودشون دنیایی دارن که می تونه کوچیک یا بزرگ باشه؟! و همین که این فکر و می کنی یه درد شدید وسط کمرت که پوست این ور و اون ور کمرت و به هم می چسبونه حس می کنی و میبینی وسط هوایی وسط یه منقار کوچیک گنجشک که کلی پرواز می کنی و حال می کنی با درد کمر و می افتی تو حلقوم بچه گنجشک ها، مزه بدی داری یا خوبی داری شاید! نمی دونم، بچه گنجشک! همون که سه چهار تاشون تو سوراخای بلوک شکسته ی کنار لونه ی مرغ ها، خونه ی پدربزرگ، سال ها پیش، با عموت دیده بودیشون. کلکافیس. آره اونا کلکافیس بودن، با رگه کرک های سیاه و سفید دور گردن و بال هاشون، تازه یه کرم خوشمزه رو قورت داده بودن و سر حال بودن و جیغ و داد می کردن، ولی نمی شد بخوریشون، می گفتن حرامه، البته اونا که تازه کوچولو بودن... وقتی بزرگ میشن، معمولا لای درختای کرات و بوته های تمشک می بینیشون، کلکافیس می شی، خوشگل می شی اما کسی نمی خوردت، مثل اون پرنده هایی نیستی که رو تن اسب های وحشی می شینن و تمیزشون می کنن، مثل خودت میشی تو دنیای خودت، اسب می شی، مثل مردی که اسب بود و رو دو تا پاهات وا میستی و شیهه می کشی و خیلی سریع به سمت پرچین های دور باغ می دوی و بلند می پری از روشون که بال در بیاری و پرواز کنی و بری زود برسی بالای کوه، یه اسب بال دار، پر بزنی بری همون جایی که وارد دنیای خودت شدی اون روز، همون جایی که دلت می خواست آدم کوچولو بودی و روی برگ های این سگ واش ها لم می دادی مثل ننو که باد تابت بده و بخوابی دوباره...ا
آدم ها همه دنیای خودشون و دارن، یکی کوچیک یکی بزرگ، می تونی تو دنیای خودت بشینی یک ساعت با مورچه های روی فرش اتاقت بازی کنی، می تونی برنامه ریزی کنی بگی وه چه زمانی چه منی چه دمی عجب پایی و دلت به یه نون و پنیر و چایی شیرین صبحونه که مادرت درست کرده خوش باشه. به این که دوست های خوبی داری، به این که خونواده ی خوبی داری، به این که این همه خوبی هست دور و برت خوش باشه و همین جوری با انگشتات روی کاعذ چیزهای عجیب و غریب بکشی، کاش یه اسب بودم، کاش عقاب بودم، کاش مثل فلانی بودم، کاش بابام پولدار بود، کاش داداشم، کاش مادرش، کاش خواهرش، کاش همه، کاش دنیا، کاش خدا... واحد پول عوض شد، هفده نفر در انفجار بغداد مردند، انرژی هسته ای حق ما بود، ربات کاوشگر اهرام مصر، خون مصنوعی، باتری عمری، جبر همیشگی جغرافیای لعنتی، شکل های عجیب و قشنگ موج دریا، پیانوی خورشیدی، دنیای کوچیک و عجیب و زیبا و زشت همه آدم های دنیا... آره خوب حتما وقتی دیدی یکی یه جا نشسته یا خوابیده، با چشمای باز یا بسته، اینجوری انگشتشو می چرخونه دور یه نقطه ای، به تو هم نگاه می کنه اما نمی بیندت شاید دلش می خواد تک شاخ باشه یا سیمرغ یا هر موجود افسانه ای دیگه که وجود نداشته ولی اسمش همه جا هست.. فرقی نمی کنه همه من و تو ها یک چیز دیگه ای بوده ایم تو دنیای دیگه ای که فقط مال خودمون بوده و هیچ کس ندونسته دنیای من و تو ها چقدر بزرگ یا کوچک یا عجیب و دوست داشتنی بوده...ا
چقدر دلم می خواد این نوشته رو همین جوری ادامه بدم برم ببینم تهش کجاست، بر میگرده اولش، گرده یا صاف، تموم میشه یا اصن تمومی نداره مثل این دنیاها که همین جوری جلو بری ازت فاصله می گیره و هیچ وقت به تهش نمی رسی، هر از گاهی وسطش یه میان بر می خوره بر می گرده یه جایی عقب تر یا شاید جلو تر، حتی گم شدن تو دنیای خودت هم یه حالی میده، هر موقع خواستی می تونی پیدا شی، یه موقع هایی هم هست که خواستنی نیست، گم می شی انقدر گم می شی که یکی میاد میگه هوی با توام، چایی می خوری، می کندت از وسط جنگل رنگارنگ تک شاخ ها می اندازدت جلوی خودت که هوی پاشو باهم چایی بخوریم... و چایی همیشه خوب بوده، چه خسته باشی چه نباشی...ا

پ.ن در تاریخ 22 نوابر، این ویدیو

Monday, November 14, 2011

Bio32

اوج و حضیض. امید.. این اوج و حضیض رو نمی دونم تو کدوم درس کدوم کتاب فارسی کدوم سال تحصیلی یاد گرفتیم، یادم نمیاد، اما اوج و حضیض زیاد داره در کل هر چی که هست. یه اضطراب و نگرانی ای هست که باعث می شه از شدت بزرگی حفره خالی وسط شکمت از خواب پاشی و هر چی به خودت فشار بیاری تا به زور از اون خالی بودن فرار کنی و نمی تونی و مجبور به تحمل هر چی اون تو هست پا شی و به یک چیزی مشغول شی تا لااقل رشد نکنه و تا شب شاید یه کم از بزرگیش کم شه. از همه بقال و چقال و گچ باز و تیله بازای محل هم کمک بگیری که پرش کنن و حضیضی که سعی در اوج گرفتن بکنه. کم کم زمان بگذره و تو کم کم پرش کنی و بالاخره پر بشه و از پر شدگی بالا بزنه و اون موقع یه آرامش و آسودگی ای هست که باعث می شه از شدت پر بودن همه حفره های وسط شکمت انقدر بخوابی و بخوابی و از همه چی فرار کنی و حتی به این که فرار می کنی هم فکر نکنی و دلت بخواد همه اهل محل رو بفرستی مسجد. و بدونی که هیچ اوج و حضیضی مثل هم نیست. و بدونی که زمان همیشه مرحم همه درد ها بوده و هست..
یه حسی که تجربه ش کنی و به خودت بگی یعنی این همه مدت این همه سال همچین حسی هم وجود داشته که همیشه گفتند خوب نیست. خود حس بد نیست. خودش گناهی نداره، این تویی که گناه داری و ممکنه یهو بیافتی اون پایین های حضیض و دیگه بالا نیای. و هنوز این همه حس های رنگ و وارنگ خوب و زشت او این دنیا هست، وقتی همه طرح و گچ های سقف خونه، شکل اسمایلی های رنگ و وارنگ میشن و خیلی سریع همشون و فراموش می کنی و باز هم سقف بچرخه و اسمایلی ها هم همراش بچرخن و نگران باشی که تا کی این سقف می خواد بچرخه و آسوده باشی که همه چیز آرومه، لااقل تو اون لحظه که همه چیز می چرخه و ناخواسته لبخندت میاد.. و فردا دوباره از شدت بزرگی حفره خالی وسط شکمت از خواب پاشی و نگرانی رو به ازدیاد بزرگ تر شدن حفره ای که وجود نداره.
امید هم چیز خوبیه گاهی، چای هم همین طور، برین خونه هاتون مردم محل که این جا همه چیز آرومه تا فردا خدا هست

Thursday, October 13, 2011

Lost undisclosed religion

When you say.. Hey, you're gone but your memories still hanging around, still carving the shape of my feelings, and still you're here, and you say please me, show me how it's done, I want to reconcile the violence in your heart. Yes, of course you're totally right when you say "I want to recognize your beauty's not just a mask..."I know you're right, not always though, and even I want to exorcise the demons from your past for the undisclosed desires in your heart.. it's all perfectly matching, all my words and yours, but this ship is just taking me far away, far away from the memories, and I will be chasing the starlight, until the end of my life. I don't know whether it's worth it anymore... a life in fear that the truth inside can't be hidden. Yeah it could be wrong, even more than wrong, but it should have been right, It always has been right everywhere. And I still think of the childhood memories, every once in a blue moon as you appear to me again! before my eyes, pictures appear from long ago but still so clear with skies of blue wind in my hair, wind through my fingers, wind every where,.. we shared a moment without a single care, well I still clearly remember the childhood memories.

Words fly out like endless rain into a paper cup saying: "have no fear, for when I'm alone, I'll be better off than I was before". Nothing is going to change my world, and all the empty spaces that used to be full of reasons to life, yes, long past those days but, you know, I've got this light and I'll be around to grow who I was before. With all the flaking make-ups and smiles, the mind's way out in the water though, swimming in the Caribbean, animals hiding behind the rocks except the little fish telling me: "everybody needs some time on their own, don't you know you need some time all alone? when your fears subside, you can still do it, when there's no one left to blame, you could still go beyond the horizon of the place you lived when you were young in a world of magnets and miracles when your thoughts strayed constantly and without boundaries", and I believed in the words of the little fish.

I was in the corner the whole time, trying to keep the seeds safe but the reality grasped everything. Oh beloved story, I thought I never cared for what they do or say, just a thought though, not a practice I guess, but believe it or not, couldn't be much more from the heart. It was the destiny showing as a division bell running before time taking our dreams away, leaving the myriad small creatures trying to tie us to the ground, to a life consumed by slow decay, the slip that brought us to our knees failed. And that was the first cut, and always the first cut is the deepest...

O my little sparkling passion, I know and I feel that life is bigger, bigger than you, I have lost my religion. Don't put yourself in the spotlight. Now I've said too much, but just one more thing: Time, reverse and rewind, erase and revise, and try to start again..

P.S. almost all of the words in this post are from some of my favorite song lyrics by: Muse, Muse, Muse, Elloy, Beatles, Eddie Vedder, Pixies, Guns N' Roses, Pink Floyd, R.E.M, Metallica, Rod Stewart, R.E.M
P.S. description of the image: Olive grove by Van Gogh

Sunday, October 2, 2011

Bio31

آقا من امشب دیوانه ام، شما ناخوانده بگیر، اصن امشب من دلم تنگ شده، چی کارش کنم، دلم واسه خیلی چیزا همین امشب تنگ شده، همین شب که شب نیست، دوباره بعد از مدت ها یه چند تا از اون حس هایی که از کار و زندگی میندازنت امشب با منن، از همون حس هایی که می دونی واسه داغون شدنن ولی بازم دلت می خواد همونجوری بمونی وسطشون باهاشون باشی تا آخر صبح. کی میگه بده! کی میگه میای خراب میشی، کی گفته باید بخندی همیشه! من امشب دلم تنگ شده واسه خونه، واسه بابا، مامان، خواهرام، واسه خونه... آقا شما که سرت نمی شه بیخیال ما، من امشب دلم واسه خودم هم تنگ شده، همون دلی که بریدم، آره هنوز کار می کنه،...، دلم واسه حیاطمون با اون دو تا درخت گلابی چپ و راست حیاط درست بعد از اینکه از دروازه میری تو، دلم واسه دروازه مون هم تنگ شده، آخرین بار که دیدمش تازه ضد زنگ زده بودیم بهش که رنگش کنیم، سفید بود اون موقع ها، بعد ها واسش سر دری درست کردن و قرمزش کردن، قرمزی که همیشه قشنگ ترین رنگ می مونه واسم... و بعد تر ها سیاه و قرمزش کردن، واسه باغ چای که اون موقع ها رونقی نداشت،  بعدن ها همشو کندن و جاش درختای پرتقال کاشتن که به درد بخوره، آدمی همینه، همیشه باید ببینی چی بدرد می خوره، مگه خودم واسه چی کندم و رفتم، باید دید چی به درد می خوره، ای خدا می بینی کجای کاریم، نه جون همون نوزاده هایی که می گن بهشون امیدواری می بینی؟ گور بابای همه اون چیزایی که به درد میخوره تو این شب ها، نمی خوام صد سال سیاه به درد بخوره که این جوری آواره شدیم رفت... دلم واسه پارکینگ خونه مون هم تنگ شده که عموم همیشه جیپ روسی شو اونجا پارک می کرد، آخه خودشون پارکینگ نداشتن، باهاش از دامنه کوه جعبه های پرتقال بار می زدن، تو همین فصل، همین پادشاه هر چی فسله تو دنیا، سوارشون که می شدی حس جنگ داشتن، می گفتن این ماشین ها رو زمان جنگ جهانی هلی کوپترای روسی از ده پونزده متری می انداختن رو زمین.. نمی دونم ولی این پاییز سومین پاییز و فصل پرتقاله که من نیستم.. نیستم.. دلم تنگ شده واسه اتاق بالاییه که تابستونا پاتوق من و حسام بود، با اون پنکه هه که رو به پنجره روشنش می کردیم، دلم واسه حسام تنگ شده لعنتی چی کارت کنم، دو قدم اون طرف تر هم نیستی که پاشم هر وقت دلم خواست بیام خونه تون بگم حسام پاشو بریم لب ساحل، حسام پاشو با موتور بیا دنبالم بریم تا کنار رودخونه، دلم برات تنگ شده، اصن من امشب سرمو به کدوم دیوار بزنم، کی رو بغل کنم که جای کسی رو بگیره...ا
این خارج رفتن هر چی خوبی داشته باشه سر و تهش بازم جای یه نگاه مادرتو نمیگیره، از همون موقع هایی که تا ببینه یه ذره حوصله نداری بیاد ور دلت بشینه کلی باهات حرف بزنه و تو خوشت نیاد و هی بگی بابا ولم کن بذار واسه خومون باشیم. نه آقا جان نمی خوام واسه خودمون باشیم. مگه از کجا اومدی که این همه حرف مفت می زنی! آقا من امشب دیوانه ام، شما نشنیده بگیر، دلم واسه دوستام تنگ شده، واسه مهدی که یار قدیمی قدیمیم بود، چه کنار تجن هایی که باهم نرفتیم، چه ییلاق ها که باهم نرفتیم، چه اذیت هایی که نکردمش سر دماغش و کله کوچیک رو به کچل شدنش، آخرین بار بینیشو عمل کرده بود، تازه فقط خبرشو بهم داد، کلی هم چاق تر شده بود تو عکس، ازدواج کرده، یار داره، یارش همون همسایه شونه که کلی ازش برام می گفت تو دبیرستان.. دلم واسه این دوست کله خرابای عزیز دوران لیسانسم تنگ شده، واسه گرداب عدالت خسرو، رو ریشش یه دونه از این پیچک ها بود، از این ها که موهات عین گرداب می شه، اسمشو گذاشته بودم گرداب عدالت، سبزه بود این دوستم، بهش می گفتم سیاه، سیاه من.. دلم واسه مهدی، اون یکی مهدی که مال این ور شمال بود، این هم داشت کچل می شد، الان مهدی خیلی کچل شده، این مهدی هم ازدواج کرده، چقد دلم می خواد ببینمش، می بینمش آن لاین اما کی چی؟! همه چی تو این شب ها رنگ پاییز می گیره لعنتی، من چی کارت کنم آخه! دلم واسه همه جاهایی که رفتم و نرفتم تنگ شده، خیلی تنگ شده، همین خفگی که بعضی موقع ها میاد و چنگت میزنه و بهش می گی محکم تر چنگ بزن که من امشب کوک کوکم، بزن و برقصون منو که من و زخمه های تو دوستی دیرینه داریم، بزن خفه ام کن..ا.
دلم واسه خیلی آدم ها تنگه امشب که همین جور چهره هاشون راست راست جلو صورتم رژه می رن و کاریشون نمی تونم بکنم، همه اون حس های دیدارشون زیر پوستم می خزن و این جوری میشه که می شینی واسه خودت خیال می کنی، می گی به درک هرچی که هست، هر جور گرفتاری که داری، فردا و پس فردا و بقیه این همه روز ها که همشون یه جورایی مرده پیش میرن با نمک اضافه...ا دلم واسه همه خنگ بازی ها، همه عاقبت اندیشی ها، روشن فکر بازی ها، شب بیداری ها و روز خوابی ها، حتی سیگار مگنا قرمز، پارک جمشیدیه رفتن ها و کوه رفتن ها، فیلم دیدن ها و مسخره بازی ها با دوستای صمیمی و کارای قدیمی و حتی اون نگهبان احمق خوابگاه... تنگ شده...ا
یه چیزی بود، یه حس آشنایی هست که خیلی کم، فقط گاهی اوقات تو شرایط مکانی و زمانی خیلی خاصی میاد یه جورایی تو یه لحظه همه موهای تنت رو سیخ می کنه و فوت، هر چی می خوای بگیریشو برش گردونی بکاریش وسط دلت نیست که نیست، تا کی بشه دوباره بیاد. امشب خیلی با من موند، دمش گرم، دلم برای اون حس هم تنگ شده، خیلی زیاد. آقا من اصن امشب دیوانه ام، شما نادیده بگیر، یه شب هایی که شاید تو ذهنت دست کشیدن کسی روی تنت گناه همه نابخشودنی ها رو پاک می کرد، که شاید با نگاهی خیره از تنت کنده می شدی و با باد پرواز می کردی روی درخت های انار، اناری که هست و نیستم بـــاز، نیستم... منو ببخش که ناپاکم، منو ببخش که دل سنگم، که دلم واسه اون شب های همه مال تو بودن، واسه همه پیوستگی های عاشق کش، همه دل نازکی های غزل خون و همه غصه های شیرین ، واسه همه شون تنگ شده...ا
گرفته
تنگ شده

Tuesday, September 13, 2011

Bio30

و آنگاه که نیمه شب گشنه شدیم، نیم نگاهی به طبقه میانی یخچال می اندازیم و شیر و موز و یا گاهی خرمایی در صورت امکان می نوشانیم و می اندازیم بالا بلکه اندک انرژی ای به ما دست دهد تا بتوانیم ادامه ی مسیر کم پیچ و خم این دوره مو طلایی از زندگیمان را بپیماییم. باشد که البته رستگار هم بشویم (جان عمه ی مان.) کمی دقیق تر که به کل تئوری نگاه می کنیم می بینیم که اصولا در آن زمان هایی که وقتمان پشت این صاحب هنوز نمرده می گذرد اندکی بیشتر دست و پایمان به ولنگاری ادبی می رود و مطالبات دعا گونه مان را در پیشگاه محضر خداگونه ی شان درخواست می داریم. جدای از آن، یک مورد بسیار پر اهمیتی هم وجود دارم که شایان ذکر می باشد: درخواست می داریم که اکنون که حسرت یک عدد استاد راهنمای سر به تن ارزنده را به گور خواهیم برد، لااقل یک چند مورد هیجانی را که در لیست داریم برای وقت مناسب، به مرحله ی اجرا در آورده و از برخورداری حسی اش لذت لازمه را ببریم. اینجا (داخل همین پرانتز) محل واریز هر گونه فحاشی اخلاقی، غیر اخلاقی، شخصیتی، خانوادگی و غیره به اساتید راهنمای مشابه به این یارو می باشد. لطفا در استفاده از هر گونه لفظ رکیکی دریغ نفرمایید. وقت خوشی را برای شما آرزومندیم، با تشکر

Friday, September 9, 2011

Bio29

امشب فقط خواستم بگم که یه آهنگی هست، هی دارم گوش می دم هی دارم گوش می دم هی هم اصلا خسته نمی شم، هی تکرار. از اون آهنگاست که نشست رو دلم آروم و همچین جا انداخت که انگار سال ها باهاش خاطره دارم، اما نه خاطره هست و نه یادش هیچی نیست هیــــچ. فقط یه آهنگ که شاید وزنش با وزن نفس من امشب هماهنگ شده.. آدم دلش تنگ میشه خوب، حتی از خدا بی خبرهاش هم دلشون تنگ میشه، چه برسه به ما که خدا به این قشنگی... هنوز هم ازت می پرسن چه خبر، و تو هنوز هم همیشه یه خبر تو جواب می گی مگه اینکه هیچ خبری نداشته باشی برای گفتن، حتی خبر اینکه دیشب موقع خوابیدن به این آهنگ گوش کردی، هیچ وقت تو جواب به گفتن سلامتی قانع نبودی، سوال که پرسیده میشه، درست جواب میدی، ازت می پرسن خوبی، و تو همیشه نمی گی خوبم مرسی. تو خیلی چیزهای قشنگ داری که بگی تو جواب این سوال ساده که گاهی یه روز رو میشه باهاش گذروند...ا
این شب ها، شب های روشن، شب هایی که من دوستشون دارم. خودم هم هستم پیش خودم، خیلی خوبه و آروم، از اون آرامش های طوفانی که اگه حواست بهشون نباشه چیزی ازت باقی نمی ذارن، خوبه که من حواسم بهش هست البته، خوشحالم که می تونم باشم یه کمی پیش خودم. یه زمونایی بود از این هارمونیا که می شد دیگه تعطیل، زمین و زمون به هم قاتی می شد و خدا بساط و جمع می کرد میومد کمک گچکارای محل بلکه ما رو برگردونن رو خاک خنک دوباره. خدا هم کارش درست بود اون موقع ها. الانو نگا نکن خسته ست یه کم، فردا که شد دوباره با ماست همیشه...ا

Thursday, September 8, 2011

Fake Birthday

شناسنامه ام میگه امروز بیست و هشت سالم تموم شد، ولی کی به شناسنامه حتی فکر می کنه، کی حتی به اون واقعیاش فکر میکنه، امروز که نه دیروز خودمو می نگریدم که چقدر پیرتر شدم، دیدم ای بابا من دارم روز به روز جوون تر هم میشم. اصن آقا پیری به ما نیومده، یه ذره پیر هم نمیشیم حس زن گرفتن بهمون دست بده!! یادمه داییم که بیست و شش سالش بود به تب و تاب افتاده بود که ای خدا ای امان من دیرم شده الان دیگه باید زن بگیرم از همه عقب موندم و فلان و بیسار، از اون موقع بود که هی دم ساحل مشاهده می شد، آخه قربون اون کله کچل مهربونت برم، کی دم ساحل دنبال زن آینده ش گشته، منظورم اینه که کی گشته ها، حالا ممکنه یکی همین جوری شانسی از دم ساحل اونم ساحل خزر با طرف آشنا شده باشه بحثش جداست اما دایی جون شما دیگه چرا، هیچی دیگه بعد از دو سال یعنی الانِ بنده، یکی از اون دور و بر سفارش یکی دیگه رو کرد و خدا اینا رو به هم جوش داد و دایی ما از دوره مسابقات حذف نشد. این گونه بود که یک سری از بندگان خوب خدا حس کردند که اگه به یه سنی برسی و زن یا مرد نگرفته باشی، به قول بعضیا اختیار نکرده باشی یا به قول بعضیا نستونده باشی، کلاهت پس معرکه ست، از این معرکه ها که پهلوونا قدیما می گرفتن و زنجیر پاره می کردن و نیسان و سایپا وانت از رو دستشون رد می شد ها از اونا. هیچی میگن حرف حرف میاره ببین از کجا به کجا رسیدم، دیگه آدم که پیر می شه ها ، کلاش که میافته پس معرکه، دیگه از یه جایی به یه جایی می رسه که نباید برسه خوب لابد. ولش کن، بنده همین جا حاضر و شاهد اعلام میکنم که احساس یک شخص بیست و دو ساله رو دارم که می خواد بره آب تنی در حوضچه ی اکنون. مگه غیر از اینه، بیا ثابت کن...ا

Wednesday, September 7, 2011

Read a memoir, sometimes

ا... سرشو پایین گرفته بود و فقط به جلوی پاهاش نگاه می کرد و هم چنان با سرعت می رفت ، آدم ها از کنارش رد می شدند ، چهره ی هیچ کدوم از اونا رو نمی دید ؛ فقط پاهاشونو می دید ، اصلا نمی خواست هیچ کدومشونو ببینه ، همه ی پاها مثل هم بود ، بعضی ها خیلی تند از کنارش رد می شدند ، بعضی هم ایستاده بودند ، بعضی از کفش ها عجیب به نظر می رسیدند ، رنگ های جورواجور ، مثل صاحباشون ، بعضی ها بند داشتند و بعضی هم ساده بودند ، مثل صاحباشون ،بعضی شلوارهای کوتاه ، بعضی بلند ، بعضی ... همه جور بود ولی اون مطمئن بود که همه ی اون پاها مثل هم بودن ٬  آدم ها از کنارش رد می شدند ، چهره ی هیچ کدومشونو نمی دید ، دلش هم نمی خواست ببینه ، مطمئن بود که هیچ کدوم از اونا مثل هم نبودن ، می ترسید ، از آدم ها ٬ و تند گام بر می داشت ...ا

بازخوانی یک خاطره، نوشته شده در تاریخ سه شنبه، شش سپتامبر دو هزار و پنج میلادی
پ.ن. حال و هوای اون روز خیلی خوب یادمه، دوست دارم بگم یادش به خیر